تبلیغات
خداحافظی طولانی - مطالب سامان

امروز:

زندگی با چشمان بسته

توی تاکسی نشسته ام و  دنیای بی کرانه ی موسیقی گوشم را به عاریت گرفته است! از صندلی پشت راننده به دنیای بیرون نگاه می کنم و نور خورشید را زیبا و دل فریب می بینم. کمی به تعادل رسیده ام چشمانم را می بندم و آرامش درون وجودم رخنه می کند. این احساس خیلی ناب است. از تاکسی پیاده می شوم و تمرین می کنم! چشمانم را می بندم و راه می روم. با ترس راه می روم و این طبیعی است ولی ایمان دارم که روزی می توانم بدون چشمانم زندگی کنم عاشق شوم و آسوده خاطر و در زیر نور خورشید بمیرم!  دیگر به زندگی بدبین نیستم و به خوبی ها ایمان دارم حتا اگه بدی ها من را از پا در بیاورند باز هم چشمانم را باز نمی کنم! به جایی رسیدم که فقط با احساسات درونی خودم می توانم به زندگی ادامه بدهم و این زیباست. بعد از این من زندگی را درگیر خودم می کنم و به پیش می روم. برای همه چیز وقت هست و من می توانم...

من می توانم
آن نگاه بسته ی عشق را
بگشایم و
به فرشته ی نا جوان مرد عدالت
سلام بدهم
بی آن که کلامی بگویم!

پ.ن: عشق و دیگر هیچ!!!


نوشته شده در : شنبه 2 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

درباره ی چند تا چیززززز

1
طلا و مس را دوباره شبکه ی استانی مون پخش کرد و من دوباره دیدمش و از قبل بیش تر خوشم اومد.  فیلم زیبایی هستش و وقایع درست اتفاق می افتند و براساس دنیایی که توسط کارگردان خلق شده نه بیش تر و نه کم تر.  و این باعث میشه وقایع باورپذیر تر و فیلم زیباتر بشه و حرفش رو بیان کنه بدون این که (جز چند جای کوچک) تو دام شعار بیوفته.  به تر از مثلا فیلمی مثل زیر نور ماه بود.  البته شاید دلیلی که باعث میشه ازش خوشم بیاد اینه که من هم مسئله ی اخلاق رو دارم و خیلی ها هم. و این باعث میشه فیلم شخصی نباشه و به درون زندگی و فکر ما هم سرک بکشه.

2
moonrise kingdom  هم فیلم زیبایی بود و به نظرم فرم فیلم در خدمت محتوا و حرف های فیلم بود. و این باعث میشد فیلم الکن نباشه. کارگردان قصد نداره پیام مهمی بده فقط داره حرف خودش رو می زنه و این زیباترین صورت آفرینش هنریه. بدون هیچ اضافه ای و بدون افراط و تفریط. نوع بازی ها و نوع بیان سینمایی اش واقعن به دلم نشست و به نظرم به ترین فیلم 2012 تا این جا هستش و البته به فیلم های دیگه ای امید ندارم جز عشق هانکه و استاد بزرگ کار وای وونگ. واقعن فکر نمی کنم که لینکلن و هابیت و آرگو فیلم های خوبی باشند. با این که به نظرم میاد 30 دقیقه ی بعد از نیمه شب فیلم خوبی باشه! کاش افتضاح شالیه تاریکی بر می خیزد واسه بقیه ی فیلم ها تکرار نشه.

3
looper هم به نظرم فیلم متوسط به بالایی بود. و البته می تونست به تر هم باشه ولی نتونسته بود!!  یکی از منتقدهای وطنی نوشته بود که ضعف فیلم تو اینه که زیادی پیچیده نیست و به نظر من ضعف فیلم اینه که زود خودش رو لو می ده و سعی نمی کنه از مرحله ی ایده بالاتر بره و دیدن همون 20-30 دقیقه ی اولش کافیه که کل فیلم لو بره و کششی واسه دیدن ادامه اش (و شاید دفعات دوم و سوم) تو آدم ایجاد نکنه. برخلاف فیلمی مثل inception که با ایجاد تعلیق تماشاگر را اسیر فیلم می کنه.(یادمه وقتی فیلم رو دو سه بار پشت سر هم دیدم! 1 ماه نمی تونستم بخوابم و حرف های فیلم خانه نشینم کرده بود.!!!!


نوشته شده در : سه شنبه 28 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

dark side of the moon

گذر باید کرد

از انتهای این خاک غم گین و 
سال ها سال بعد 
به یاد آورد

عشق های از دست رفته
فریاد های در گلو مانده ...
...و
چهر ه ی زیبای تو را
که جادو بود
و گیسوان ات را که با باد بازی می کردند
تا بدانم که زمین برایت چه قدر کوچک است

دوباره تصویر ها محو خواهند شد...
آه همیشه...
گذر باید کرد



نوشته شده در : شنبه 25 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

سین پ هستم روی ریگ روان!!!

وقتی اولین بار  فال حافظ باز کردم همون شعر اول و بیت اول خورد به چشمم و من عاشق شدم
...
از مصرع اول که (سخته!) بگذریم مصرع دوم به من فهموند که اولش عشق آسان می نماید ولی بعدن دهن مهنمون ... میشه و این از الطاف خواجه حافظ هست که همه چیز رو تو لفافه می گه. ولی تو این موندم که چه طور فهمیده بود که من تبدیل به یه دانشجوی درپیت میشم که حوصله ی هیچ کس و هیچ جایی رو نداره ؟!؟ الله اعلم! ما که بخیل نیستیم! ولی خب چه میشه کرد زندگی و این جور خریت هاش. امروز اتفاقا داشتم فکر می کردم به این که من چقدر به ادبیات و به خصوص فلسفه علاقمندم و دوس دارم حتا اگه یه روز از زندگیم باقی مونده باشه برم سروقت عشق دیرینم فلسفه و ببینم که ته تهش چیه؟ و  به عبارتی کجاست سمت حیات؟(با صدای خسرو شکیبایی و سین سوتی بخونید!) ولی خوش بین نیستم نه که مثل وودی آلن باشم ها نه!! بحث سر اینه که تو هر صنفی آدم احمق زیاده و منم بی حوصله...
امروز وقتی به بابام می گفتم که تو زندگیم و در همین لحظه ی حاضر به جای همه ی الگوهای شرقی و غربی رنگ و وارنگ از علی دایی و محمود حسابی گرفته تا اینیشتن و کارل مارکس و بقیه(!)  من دوس دارم که شبیه علامه طباطبایی باشم  (بی شوخی بی کلک!) 2 دقیقه بهم خیره موند و منم مانند سگی که سنگ خورده فرار کردم و از مهلکه گریختم!! حالا خب شد تو روش وای نایستادم وگرنه تا حالا انواع و اقسام تحریم ها رو بهم تحمیل می کرد!!  احتمالن فردا هم در باب تلاش های بی پایان بشری برای به سرانجام رسیدن (که 80 درصد مالی و 20 درصد مقامی هستش!) سخن رانی می کنه و من گوش نمی سپارم بهش!!  با خودم می گم: برو این دام بر مرغ دگر نه / که عنقا را بلند است آشیانه و پوزخندی می زنم و اون هم زهر خندی میزنه و من نیشخند می زنم و اون چشم غره میاد و من دوباره در می رم...  هی ی ی ی ی ...   اینم شد زندگی آخه؟؟  باید یه "اگه میتونی منو بگیر"از روش بسازن. خدا رو چه دیدی شاید ما هم معروف شدیم و اول از زنذان خانواده سپس زندان عقاید مسخره و بعدش زندان این دنیا بیرون بیایم. ولی خب نمیشه چون یکی که خیلی دوش دارمش گفته : الدنیا سجن المومن  پس باید باید باید باید تحمل کنم  ولی از این می ترسم که فردا روز تو قیامت نیان چوب تو ناکجا مون فرو کنند که  چرررررااااااا؟ وای؟؟؟   dont  yatahajarou؟؟؟ چرا مهاحرت نکردی تو زمین خدای به این بزرگی؟؟  هه؟؟
به هرحال من یا معروف میشم و می میرم و یا نمیشم و می میرم ولی به هرحال می میرم!! پس سعی می کنم قبل از مردن کمی تورات بخونم که می گن خیلی باحال تر از 100 سال تنهایی و جهان در پوست گردو و یوزارسیف و جنگ چریکی و این حرف هاست!!! اگرم نشد که نشد میشینم و منتظر عشق ازلی ابدی ام می مونم  تا کی خدا بخواد و محفل ما رو روشن کنه!!
ولی از من می شنوین اگه پشت کنکوری ای سال آخری ای چیزی هستین یا حتا عاشقین برین دنبال علاقه تون وگرنه چند سال بعد معلوم نیست  مثل من فیلسوف بشین یا مثل بقیه ی آدم ها سالم و مفید
البته شاید شما بعد ها نخواین تورات بخونین و این مشکل خودتونه به هرحال از ما گفتن بود!!!!!


نوشته شده در : دوشنبه 20 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

انسان دشواری وظیفه است...

1
خیلی غم گینم و ناراحت و این خیلی متناقضه!!  چون تازگی ها از زندگیم راضی ام و صد البته بیش از این هم انتظار ندارم  چون "این سرگذشت کسی است که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است تا بدانم و بدانم و بدانم..."  ولی دیدن مدار صفر درجه اون قدر غم گینم کرده که الآن برای این که از غصه نمیرم دارم می نویسم.  صحنه هایی که از بی چارگی مردمی حکایت می کنه که انگار هیچ وقت روی خوشی رو ندیده اند. بی چاره پدرانمان... الان می فهمم که چرا وقتی مرغ نایاب می شه مردم فورن صف می ایستند و حتا برای یارانه ها هم همین طوره. الآن می فهمم که چرا الآن هم در هر اتفاقی دنبال رد پای غریبه ای می گردند و به هیچ دولتی اعتماد ندارند و الخ.  چون هیچ وقت از فرداشون مطمئن نبودند و نیستند. چون پشت هر اتفاقی خارجی هایی بودند و نان مان را از دست مان و استقلال و ناموس مان هم به هم چنین می گرفتند و ما فقط ناظر بودیم و البته کاری هم نمی توانستیم بکنیم! من داغون میشم وقتی می فهمم که تلفاتی که ایران تو جنگ 1 داده توجه کنید تو را به خدا  بیشتر از کل تلفات جنگ 1 بوده است!!!   کل تلفات جنگ 1    9.9 میلیون نفر بوده و کل تلفات ایران 10 میلیون نفر و  این یعنی نسل کشی و یعنی بی عرضگی حاکمان مون.
از مدار می گفتم و صحنه های نابی که هر آدمی را اعم از وطن پرست و وطن نا پرست و غرب زده و غرب نزده و ...  رو  تحت تاثیر قرار می ده: صحنه ی رژه رفتن انگلیس ها و روس ها و صدای کشنده ی علی رضا قربانی که می خواند: چو ایران مباشد تن من مباد و دریغ است ایران که ویران شود/ کنام پلنگان و ش...
و  صحنه ای که مسعود رایگان وقتی مردم قحطی زده و اشغال گرا رو می بینه دق مرگ میشه و صحنه ای که سرگرد فتاحی رو اعدام می کنند و ... که دیگه میلی به گفتنشون ندارن چون از درون نابودم می کنه. و اشک می ریزم برای مردمی که هیچ وقت روی آرامش رو ندیدند  و همیشه این و اون براش تصمیم گرفتند و ...   خوبه که همه ان ها رو نگاه کنند و بعد از اون با فکر باز در مورد همه چی فکر کنند و هرگز هرگز هرگز قضاوت نکنند  مخصوصن در مورد مردم

پ.ن: می دونستید که اجمد شاه قاجار واکسی بودن تو سوئیس رو به پادشاهی ایران ترجیح می داده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

2
...من به هیئت "ما" زاده شدم
به هیئت پرشکوه انسان
 تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت در یا را بشنوم
تا شلیطه ی  خود را بشناسم
و جهان را
به قدر فرصت و همت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و و دوست داشته شدن
توان شنفتن 
توان دیدن و گفتن 
توان اندهگین و شادمان شدن 
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان 
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی 
توان جلیل به دوش بردن بار امانت 

و توان غم ناک تحمل تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی عریان
انسان دشواری وظیفه است...


نوشته شده در : شنبه 18 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

می نی مال

1
فردا میان ترم تحلیل 1 دارم و هیچی نمی دونم و فعلن احساس خاصی ندارم!  فردا ساعت 12 قیافم دیدنی میشه!!!

2
بغض فیلم خیلی بدی بود! متاسفم!!!!

3
اگه می خواین روجیه بگیرین قطعه mea culpa ی انیگما رو گوش بدین خیلی قطعه ی توپ و باحالی هستش.

4
اگه میخواین با گوش دادن به یه آهنگ این معنی به طرفتون پرتاب بشه که در هر حال باید ادامه بدین حتا اگه شکست خوردین قطعه ی desert of sadness اثر dj dado رو گوش بدین

5
روزگاری شده کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست


نوشته شده در : جمعه 17 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

مدار چند درجه؟؟؟

چند وقت پیش بد جوری این سریال مدار صفر درجه ذهنم رو مشغول کرده بود چون از دست سریال های صد من یه غاز تلویزیون به ستوه(!) اومده بودم  رفتم و کمی پول خرج کزدم و دی وی دی با کیفیت بالاش رو خریدم و 2-3 روزیه که می بینم.  قبلا یعنی بار اولی که دیدمش فقط سایه هایی تو ذهنم بود. یعنی بعضی شخصیت هاش یادم بود و بعضی هاش نه و البته خیلی هاش!
یادمه دفعه ی اول که دیدمش و اون جوری به یادش آوردم شخصیت اصلی فیلم یعنی شهاب حسینی رو آدمی به یاد می آوردم که تو حکم یه دانای کل هستش و همه چیز رو میدونه و دغدغه هاش در حد فیلسوف هاست. ولی این دفعه (البته تا این جا!) به نظرم گل سرسبد حسن فتحی تو این سریال شخصیت خوبی که واسه شهاب حسینی و (البته دیگران) ساخته هستش. شخصیت هایی که همه ی ویژگی های یه آدم معمولی رو دارند. کنج کاوند عاشق میشن حسودی می کنند و واسه ی رفتن به خارج خیلی شوق دارند. و البته بازی گر های دیگه هم هستند مثل ناتالی متی و پیر داغر و ... که به خوبی بازی می کنند. کافیه نگاه های زیر چشمی سارا و حبیب رو تو کلاس تاریخ فلسفه (+موسیقی سحر انگیز فردین خلعتبری و آلبوم به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند که بعضی هاش تو این فیلم استفاده شده مثل قطعه ی به یادت می آورم) به یاد بیاورید تا استادی فتحی رو تو فضا سازی هاش و شخصیت پردازی هاش ببینید.
می خوام یه مقایسه ای انجام بدید بین این سریال و راستش را بگو  البته نمی خوام دوران ها و تفاوت ها رو نادیده بگیرم  ولی صدا و سیمای ما و در کل مدیریت فرهنگی ما در حال عقب گرد هستش. وقتی از سریال هایی مثل مدار و شب دهم و ... می رسیم به راستش را بگو همین میشه. 
من معتقدم به این که هر فیلمی حتا (شاید به خصوص!!) فیلم های عاشقانه باید آینه ی تمام نمای دورانشون باشند تا تو دل مخاطب جا باز کنند و نه این که 20-30 سال از مردمشون عقب باشند.  ما تو سریال های فتحی اکثرا دوران رضا شاه می بینم و وقایع اتفاقیه! و  با این که فیلم مال 70 80 سال پیش هستش ولی دغدغه ی آدم هاش مال ماست. باهاشون عاشق میشیم دل تنگ میشیم  زندونی میشیم و ...  ولی توی سریال های تلویزیونی فقط چند تا دختر خوشگل و پسر خوشگل تر می بینیم که به هم میگن برادر و خواهر و بعدش هم احتمالا عاشق هم میشن و میشن زن و شوهر برادر خواهری!!!!   یعنی حتا روند شکل گیری یه ارتباط و علاقه را هم  نمی تونند خوب نشون بدن!!!   مثلا به نظرم مشکل راستش رو بگو اینه که: دغدغه ای واسه من جوون 20 ساله ی ایرانی قرن 21 می ایییییییییجااااااااااااااااااااد  نمی کنه!!!!
این که تبلیغ اخلاق جوون مردی بکنیم خوبه ولی مقایسه کنید با شب دهم مثلا!
شعار خونی های دانیال عبادی و صورت زیبای نیوشا خانوم رفتنی هستش! ولی سریال و خاطره ای که تو ذهن می گذاره رفتنی نیست. شاید اگه 5 سال دیگه  هوس کردند یه بار دیگه پخشش کنند فکر نکنم روشون بشه!!!
من با شهاب حسینی عاشق میشم وطن دوست میشم زندان میرم ولی با بچه های خانه ی هم دلان حتا دلم نمیاد که پول خرد بندازم تو صندوق صدقه!! چون به نظرم میاد که منم دارم شعار می دم و خودمو نشون می دم!

پ.ن: البته انتخاب امیر آقایی رو به عنوان شهید چمران دوست داشتم. چون به نظرم جز بازی گر هایی هستش که با این همه استعداد به جایی که ارزششو داشته باشه نرسید! بعدا در مورد این بازی گر ها بیشتر خواهم نوشت!


نوشته شده در : دوشنبه 13 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

در حال و هوای یک عاشق

تصاویری می بینم بی جان و موسیقی بی پایان چون دیگه هیچ چیز نمی شنوم. با خودم میگم که چه قدر راحت شدم چون بعد از این نه مجبورم با کسی حرف بزنم نه مجبورم جواب کسایی رو که دلم نمی خواد بدم و نه هییییییییچ کار دیگه ای...
از این به بعد تنهای تنهام می نشینم و فکر می کنم و مجبور نیستم که به خاطر خوش آمد دیگران زندگی کنم به خاطر پدر و مادرم برم به جایی که تحمل حتا 1 دقیقه اش رو ندارم  به خاطر همه ی مردم شهر طوری رفتار کنم و لباس بپوشم و حرف بزنم که دل خواهم نیست , ...
می شینم و فیلم های مورد علاقه ام رو ده ها بار می بینم و کیف می کنم با این که نمی شنوم ولی نیازی به موسیقی ندارم نیازی به کلام ندارم مگه اصلن زندگی نیازی به این چیز ها داره؟؟  چون تک تک دیالوگ ها رو حفظم و موسیقی ها هم همیشه تو ذهنمه   واقعن چه نیازی هست به این همه تکلف؟؟
سنگینی یه غم چند ساله تو سینمه که هیچ کس نمی تونه اونو از اون جا برداره و خودم هم.
سکانس های مورد علاقم رو مرور می کنم  تا زیاد درگیر افکار پوج نشم!!
صحنه ی بیمارستان تو بید مجنون و پرویز پرستویی
صحنه ی غلتیدن خودکار زیر کابینت و گریه های هنگامه قاضیانی تو به همین سادگی
صحنه ی آخر بی نظیر شاهکار بی همتای آنتونیونی آگراندیسمان و الکن بودن رابطه ی نسل ها و ...
صحنه ی آخر ترومن شو  و  بحث بین کریستف و ترومن (چه اسم های با مسمایی!) و این که کریستف راضی به رفتن بنده اش از بهشت نیست. (یکی می گفت: یکی از دینی ترین فیلم های تاریخ هستش این ترومن شو!  من تاییدش کردم.)
صحنه ی اول هارمونی های ورکمایستر و نمایش دیوانه ی عاقل (مرز در عقل و جنون باریک است...) یانوش والوشکا در باب پایان دنیا و موسیقی مسحور کننده ی میهالی ویگ
صحنه ی اول دیدار دانش آموزان هلتون با آقای کیتینگ تو انجمن شاعران مرده و خوندن شعر: از زبان زن باکره در باره ی استفاده ی به جا از عمر و کارپی دیم (دم را غنیمت شمار) و ای ناخدا   ناخدای من!
تمام صحنه های شاهکار های عمرم در حال و هوای عشق و 2046( کار وای وونگ) و ماهی بزرگ(تیم برتون) و قهرمان (ژانگ ییمو)
تونی لیونگ توی کامبوج در حال گفتن راز ش به ستون های معبد هستش که من هم با تکان های آقای راننده بیدار می شم!
به مقصد رسیدیم و من خواب بودم و هیچ چیز نمی شنیدم چون موسیقی توی گوشم بود!!
پیاده می شم و کوله ام رو می اندازم رو دوشم    توی بهترین قسمت روز هستم و فرهاد زمزمه می کنه:
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب‌آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار.


نوشته شده در : چهارشنبه 8 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

عاشقم پس هستم.

نشستم توی صندلی عقب ماشین و دارم آهنگ گوش می دم اسم آهنگه هست enchantment افسون جادو  و ... دستم رو گذاشتم روی صورتم و به حالت کمی خم و کمی درازکش دارم بیرون رو نگاه می کنم. شب هنگام  هست و براساس اصل بهترین قسمت روز شب است در حال بردن یه لذت عجیب هستم !!  بیرون رو نگاه می کنم و یه ماشین شبیه ماشین خودمون می بینم که داره از کنارمون رد میشه و البته دروغ چرا یکی نشسته روی صندلی عقب ماشین دقیقا در حالت قرینه با من و داره منو نگاه می کنه و من دارم افزایش ضربان قلبم رو حس می کنم.  لبخند می زنه و می زنم با این که تا حالا همچین کاری نکردم ولی مثل این که دست دلم دست خودم نیست چه کنم!؟!؟
ماشین اونا رد میشه و میره جلو تر پلاک اش رو می بینم. پس همشهری ما نیست ولی مهم نیست. تو دلم می خندم و توی واقعیت هم.  شاید چون می دونیم که امکان گیر افتادن تو دام وجود نداره پس هر دومون راحتیم اصلن داریم پر در میاریم .  با خودم می گم خب بی خیالش رفت ولی اگه یه بار دیگه کنار هم باشن ماشین هامون پس نتیجه می گیریم که خدا هم دوستمون داره.  ماشین ما می ره کنار ماشین هاشون و من حواسم نیست من مردم من حواسم پیش موسیقیه که داره من رو جادو می کنه و بعد دوباره بر می گردم و می بینمش و اون هم حالتی شبیه حالت متفکرانه ی من گرفته و داره جلو رو نگاه می کنه و می خنده...  خدایا! تو این لحظه چقدر زندگی   جریان داره!
منم می خندم و تو دلم پر از شور و شوقه مال اون هم حتمن همین طوره.   این دفعه ماشین ما می ره جلو و اونا می مونند پشت سر مون و بعدش هم مسیرمون جدا میشه...  چه ساده و غم انگیز!!!  حتا نفهمیدم مال کدوم شهر هستند؟!؟!   ولی خب چه اهمیتی داره؟؟  من غرق جادوی انطباق جندین زیبایی تو یک لحظه هستم و به این فکر می کنم که فردا دوباره غم گین میشم و چرا؟؟؟  کاش هیچ حرفی بین آدم ها نبود...   نمی گم: لعنت به جاده ها اگه معنی شون جداییه. باید گفت:  درود به جاده ها که همیشه تازه نگهمون می دارن چون که به یادمون میارن که همون طوری که اومدیم میریم.  پس ای امید دل من جدایی مون رو جشن بگیر!!

پ.ن: بعضی چیز ها رو باید استعاری گفت!!!


نوشته شده در : یکشنبه 5 آذر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

از رنج هایی که می برم

1
هر چه زمان بیشتر می گذره بیشتر به عدم قطعیت چیزها پی می برم. به این که تنها یک چیز می دانم و آن این است که...  و چیز های دیگه که باعث میشه روح آدم را مثل خوره در انزوا بجود!!!  از وقتی که صفحه ی ویکیپدیا و کمی از آثار مرتضا آوینی رو خوندم به فکر فرو رفته ام.  به این فکر می کنم که چقدر خوب فهمیده و چه قدر زیبا اعتراف کرده...   الآن که فکر می کنم باهاش هم عقیده ام که: من هم زمانی روزم رو با بحث های بی سر و ته در مورد چیزهایی که هیچ چیز از آن ها نمی دانستم سپری کردم...  و با این که می دونم  از خیلی های دیگه که تو عمرشو یه ساعت تفکر نکردند که از هفتاد سال عبادت بی نیاز بشن   جلو ترم ولی می دونم که تا حالا کار خاصی نکردم چون معتقدم به عمل کار برآید...  
بعضی وقت ها فکر می کنم کاش جای اون همکلاسی ام بودم که بزرگترین دغدغه اش اینه که با دختری دوست بشه که اسمش سمیرا ست و چون اسم مادر بزرگش هم سمیرا ست اگه بشه حتا باهاش ازدواج می کنه و کلی چیز های دیگه که مدتیه می خوام تو یه مجموعه نوشته های دنباله دار (شما بگو ضد یادداشت) با عنوان چرا از دانش گاه متنفرم؟؟ بنویسیم ولی چون دچار همون عدم قطعیت شدم هنوز تصمیم خاصی واسه نوشتنش ندارم!
2
من! عشق رو دوست دارم با این که دارم کم کم اعتقادم رو بهش از دست می دم!  چون به نظرم بهانه ی یه سری آدم بی خاصیت هستش که فقط کار های نکرده ی خودشون رو توجیه کنند.  به عمر گران مایه ای که در حسرت یه دوستی ساده یا شاید یه هم خوابگی هدر شد...  خلاصه به من چه؟؟ هر کی هر کاری می خواد بکنه ولی مهم اینه که من دارم می ترکم!!  از این آدم ها و از این -مخصوصن- دانشجو ها.  ضد مردم و ضد انسان نیستم ولی چی کار کنم که دوست شون داشته باشم؟؟؟   تنش ها زیادند و کرنش ها زیاد تر  ولی مشکل اینه که ما جنس مون خوب نیست!!!
3
به طور اتفاقی با یه فیلسوف و منتقد و ... آشنا شدم (البته به صورت مجازی یا بهتره بگم ذهنی!)  اسلاووی ژیژک اهل اسلوونی که یه کمونیست دو آتشه و عاشق هگل هستش و البته یه چپ افراطی.
در واقع ایشون همون منتقدی هستند که فیلم مضخرف dark knight rises رو با خاک یکسان کردند! چون در راستای اهداف لیبرالیسم و کاپیتالیسم هستش و با روح کمونیست مخالف!!!( البته من باهاش موافقم!!)
کتاب ها و مقالات و مصاحبه هاش زیباست و یه چیز مشترک تو همشون وجود داره و اون: سادگی و صراحت هستش. یکی دو قسمت از مصاحبه اش که در راستای اهداف من هست رو کپی پیست می کنم که بخونید. ان شا الله.
               

پرسیدن سوالات کوتاه و شنیدن پاسخ‌های کوتاه از فیلسوف‌هایی که درباره‌ی هر مساله‌ی کوچک، کلی فلسفه‌ می‌بافند، می‌تواند در نوع خودش جالب باشد.

چنین گفت و گویی با اسلاوی ژیژک در گاردین منتشر شد که ترجمه‌ی آن در زیر می‌آید.

اسلاوی ژیژک  فیلسوف ، جامعه‌شناس و منتقد فرهنگی، متولد شهر لیوبلیانا اسلوونی است. او تاکنون بیش از سی کتاب در زمینه‌های مختلف، از هیچکاک و لنین گرفته تا یازده سپتامبر نوشته است.


بزرگترین ترس شما چیست؟

این‌که بعد از مرگ دوباره برخیزم، و به همین دلیل است که می‌خواهم پس از مرگم، سریع جسدم را بسوزانند.

اولین چیزی که به یاد می‌آورید چیست؟

مادرم لخت بود ، منزجر کننده بود.

کدام خصلت‌تان، خودتان را آزار می‌دهد؟

بی‌تفاوتی نسبت به مشکلات دیگران.

جدای از دارایی‌های مالی، گران‌بهاترین چیزی که تا به حال خریده‌اید، چیست؟

چاپ جدید مجموعه آثار هگل به زبان آلمانی.

بزرگ‌ترین گنج‌تان چطور؟

همانی که در پاسخ به سوال قبلی گفتم.

به خاطر چه چیزی به پدر و مادرتان مدیون هستید؟

هیچ چیز. امیدوارم این‌طور باشد. حتی یک لحظه هم برای مرگ‌شان سوگواری نکرده‌ام.

نسبت به عشق چه احساسی دارید؟

مثل یک بدبختی عظیم، انگلی غول پیکر، یک وضعیت اضطراری و ابدی که همه‌ی لذت‌های کوچک را خراب می‌کند.

عطر محبوب‌تان؟

بوی تلاشی و تباهی طبیعت، مثل بوی درختان پوسیده.

آیا شده به کسی بگویید «دوستت دارم» و چنین حسی نداشته باشید؟

همیشه. وقتی واقعاً کسی را دوست دارم، فقط می‌توانم با بیانی سلطه‌جویانه و ناپسند، عشقم را نشان دهم.

بدترین شغلی که تا به حال داشته‌اید؟

تدریس. از دانشجویان متنفرم. آن‌ها (مثل همه‌ی آدم‌ها) بسیار احمق و خسته ‌کننده هستند.

بزرگترین چیزی که مایه‌ی ‌دلسردی شما شد؟

چیزی که آلن بودیو آن را «فاجعه‌ی مبهم» قرن بیستم می‌نامد: «شکست فاجعه‌بار کمونیسم».

اگر می‌توانستید گذشته‌تان را اصلاح کنید، چه چیزی را تغییر می‌دادید؟

تولدم را. من با سوفوکل موافقم که بزرگ‌ترین خوشبختی این است که آدم به دنیا نیاید، اما طنز آمیز است، آدم‌های معدودی در این مورد موفق شده‌اند.

اگر می‌توانستید به زمانی که دلتان می‌خواست برمی‌گشتید، چه زمانی را انتخاب می‌کردید؟

به آلمان قرن نوزدهم برمی‌گشتم تا یک دوره دانشگاهی را با هگل بگذرانم.

چه چیزی برای‌تان آرام بخش است؟

گوش کردن مکرر به موسیقی واگنر.

اغلب چطور از سکس لذت می‌برید؟

بستگی دارد که منظورتان از سکس چه باشد. اگر منظورتان از سکس، خودارضایی معمولی با یک شریک است، سعی می‌کنم هرگز تجربه‌اش نکنم.

فکر می‌کنید بزرگترین دستاورد زندگی‌تان چه بوده است؟

فصل‌هایی از کتاب‌هایم که در آن‌ها تاویل خوبی از نظرات هگل را بسط داده‌ام.

مهم‌ترین درسی که از زندگی آموخته‌اید چه بود؟

زندگی، چیز احمقانه‌ و بی‌معنایی است که هیچ چیزی نداشته که به من یاد بدهد.

یک رازتان را به ما بگویید؟

کمونیسم پیروز خواهد شد.

پی نوشت 1 : داره حالم از روشنفکر نما هایی که دارند تو وبلاگشون چرت و پرت می نویسند به هم می خوره. من خودم هنوز به تعریفی دقیقی از روشنفکر نرسیدم ولی حالم داره از اونایی که هر وقت کم میارند بند می کنند به آخوند جماعت و کسایی که حداقل جرات داشتن حرف و عمل شون یکی باشه و نترس. به قول اخوان: ((نه چون مرگ من و تو مرگ پاک دیگری بوده است))
بعد شروع می کنه به تفکر در مورد این سوال فلسفی که چرا تو ایران روشنفکر ها رو هیشکی آدم حساب نمی کنه ولی با ملا جماعت راحته!؟!؟  خودت فکر کنی می فهمی گلم!!!!
ولی یه چیز دیگه این که تاثیری که مثلن میرزای شیرازی و میرزا رضای کرمانی تو تاریخ این جا گذاشتن بیشتر از بزرگترین روشنفکرای تاریخ مملکت بوده و ...
پی نوشت 2: تو این نوشته بسیار ساده و روان تر بودم و فقط نقل می کردم بدون هیچ ایجاد احساسات در خواننده!  خودم ام دارم تعجب می کنم!!!!!!

 


نوشته شده در : سه شنبه 30 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

و اینک عشق تو / نبرد افزاری تا با سرنوشت خویش پنجه در پنجه کنم

دلیل نوشته شدن این مطلب این هستش که بگم من عاشق فیلم بیلیارد باز هستم!!!
بیلیارد باز از اون فیلمهایی هستش که تو هیاهوی فیلم های بزرگان دهه ی 50 , 60 گم شده و گرنه هیچ چی کم تر از اونا نداره!!
بپل نیومن و در کل گروه بازیگری فوق العاده ان ولی باز هم پل نیومن یه چیز دیگه اس!  یه جور عصیان نرم (خودم ساختمش چون چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که بگم!!) تو وجودش هست که باعث میشه رفتار های خاصی داشته باشه و ما رفته رفته متوجه تغییر شخصیتش میشیم.  ارتباط با دختر مورد علاقه اش که اون هم یه جورایی خاصه و پیشرفت رابطه اش با اون یه جور نرم و آرومی تو وجود آدم رخنه می کنه بدون این که به چشم بیاد.
در واقع به راحتی میشه عصیان یه نسل رو تو وجود ادی فلسون دید و انگار کارگردان تو صحنه ی آخر داره این رو پیش بینی می کنه که دیگه وقت مبارزه است با کسایی که فقط و فقط پول دارند و همه چیز رو تو پول می بینند.
چون نسل ادی انگیزه دارند و سرکش اند و دیگه چیزی ندارند که ببازند(همانطور که ادی میگه: How can i lose??)  نسلی که چیزی نداره جز یه ترس سایه وار و شوم قراره چی رو ببازه؟؟؟
فکر کنم یکی از پرمعنی ترین و عمیق ترین فیلم هایی بوده که دیدم   در حالی که فیلم نه فرم زده بود و نه محتوا زده.
میگن فیلم نباید نماد داشته باشه بل که باید اون قدر قوی ساخته بشه که شخصیت هاش بعد ها به نماد تبدیل بشن...

پ.ن: در حالی که کارگردان های ما دارند هیچ کاری نمی کنند!! دیدن این جور فیلم ها هم غمه و هم شادی ; چون از یه طرف یه فیلم خوب که این روزا دیگه موجود نیست حال آدم رو جا میاره و هم غصه دار می کنه دل آدم رو به خاطر این که ما داریم فیلم های الکی خیلی درشت و خیلی شعار زده ای می سازیم.

کاش کارگردان ها و نویسنده های ما هم این فیلم ها رو ببینند و لایه های مختلفش رو بفهمند و بدونند که یه فیلم چه طوری میشه که هم جذاب باشه و هم معنی دار و هم زیبا ; فیلمی که در مورد بیلیارد نیست ولی صحنه های جذاب زیادی از بیلیارد داره. این فیلم در مورد ما آدم هاست در مقابل همه ی مشکلات پیش رو...

پسا پ.ن: چیز حالب در مورد فیلم اینه که همه ی بازیگرا کاندید اسکار شدند!

بعد از این که یه بار نوشته ام رو خوندم به نظرم رسید که زیاد نتونستم عشقم رو به فیلم برسونم : یکی از 10 فیلم برتر زندگی ام که با هر بار دیدنش نفسم تو سینه حبس میشه  فیلمی پر از غم و شادی و اشک...  حیف که نمیشه با کلمات احساسم رو بیان کنم...

فرانسوا تروفو یه بار تو کایه نوشته بود: این برای شما تنها یک فیلم است  برای من اما این تمام زندگی من است: شاید بشه گفت که این رابطه من و سینماست.



نوشته شده در : پنجشنبه 25 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

2 تا مخالفت+1 پیشنهاد

1
infernal affairs زیاد فیلم خوبی نبود و فیلم اسکورسیزی (departed) خیلی بهتر از اون بود ولی خب تونی لیونگ معرکه بود و هست و خواهد بود وحتا دی کاپریو هم مقابلش چیزی نیست!

2
خواب چون در فکند از پایم
خسته می خوابم از آغاز غروب
لیک آن هرزه علف ها که به دست
ریشه کن می کنم از مزرعه روز
می کنم شان شب در خواب هنوز...

آهای تویی که میگی شاملو شعر رو خوب تحویل نمی ده  هزاران بار بهش گوش بده شاید که رستگار شوی!!!

#GRANDMASTERS
تریلر فیلم جدید کار وای وونگ عزیز رو دیدم و عاشقش شدم ای کاش این بار هم یه حال غلیظ بده به ما!
زمان اکرانش 18 دسامبر تو چین هستش.


نوشته شده در : شنبه 20 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

زایش عشق

با وجود سر و صدای فراوان وقتی او  شروع به صحبت کردن کرد همه ساکت شدند شاید از لحن حرف زدن اش بود که همه این گونه مبهوت نگاهش می کردند چشمان نافذ و پر سوئی داشت و  جثه ای نحیف. صدایش کمی زنگ دار بود ولی آرام حرف می زد و هنگامی که شروع کرد به حرف زدن همه سراپا گوش شده بودند. من زمانی عاشق شده بودم و این به سال ها پیش بر می گرده دوست داشتن و دوست داشتن تنها چیزی بود که شب ها و روزهایم را محاصره کرده بود و البته تنهایی که مثل دیواری سفید دورم کشیده شده بود ولی من ادامه دادم و نا امید نشدم باید تک تک آجر های دیوار را یک به یک خرد می کردم آجرهایی که خرد کردن هر کدامشان سال ها وقت می خواست ولی من در نهایت موفق شدم نمی دانم  روزها ماه ها و یا شاید سال ها گذشته بود همه چیز فراموش شده بود و من به خاطره ای تبدیل شده بودم ولی وقته دیوار شکسته شد من مثل ققنوس دوباره از خاکسترم زاده شده بودم...
و من از خواب پریدم...
همیشه وقتی به این جای داستان می رسم از خواب می پرم   چرا؟ همیشه باید درست موقعی که داستان به لحظه ی سرنوشت ساز عشق و جاودانگی میرسه از خواب بیدار بشم؟؟
خشمگین ام ولی بیشتر از اون غم  دارم و تب   دارم می سوزم از این گرمای عذاب آور و هذیان می گم و هذیان می بینم و از دست میرم و این جاست که همه چیز داره کم کم نابود می شه و شروع می کنم به گفتن قصه ی خودم برای کسی که وجود نداره برای این پروانه ی زیبایی که جذب نور دروغین چراغ نفتی اتاق شده و تبدیل میشه به واقعیت و جلو ی رویم جان می گیره  و صدام می افته رو صدای زنگ دار او : من زمانی عاشق شده بودم... و همه چیز جان می گیره...

توی خواب و بیداری دستی رو روی سرم حس می کنم و سر بر می گردونم و مادر بزرگم رو می بینم با اون لبخند زیبا و موهای جو گندمی و دست های نرم و نحیف و صورت چین خورده اش دستش رو میگذاره روی صورتم. از سردی اون دست کیف می کنم. دیر زمانیه که دست های اون سرده و صداش نا مفهوم...
ولی نه من من صداش رو می شنوم داره می گه بخواب پسرم بخواب که وقتی بیدار شی مشکلات همه تموم شده اند ... 

به یادت می آورم و به خواب می روم...


نوشته شده در : دوشنبه 15 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

فوتسال هولیگان تیفوسی شخصیت!!

امشب رفتیم بازی سهیل اینا رو ببینیم و طبق پیش بینی های قبلی مبنی بر این که بازی های ساعت 11 به پنالتی کشیده می شه  این بازی هم به پنالتی کشیده شد و طبق معمول بچه های ما بردند ولی ما رو دق مرگ کردند تا بردند!!
فک کن بازی تو پنالتی نهم تموم شد که تازه اونم دو بار زدند!!
نکته ی جالب این که یکی بود که داشت واسه اینا مربی گری می کرد و من هم نمی شناختمش و گیج بودم که یکی از بچه ها گفت که اون کارش همینه از اول مسابقات به صورت شانسی یه تیم انتخاب می کنه و میره رو صندلی هاشون می شینه!!!!
قیافه و استیل اش چیزی تو مایه های ویسی - مربی پیکان- و گواردیولای  خودمون بود. حیف که نتونستم ازش عکس بگیریم ولی یونیک بودنش تو اینه که تبدیل میشه به یه خاطره ی باحال که با هیچ کسی share نمی کنیمش  حتا شما دوست عزیز!!!
 راستی چند تا از بچه های دانشکده ی علوم هم 2-3 تا سطل زباله و 5-6 دمپایی آورده بودند و تشویق می کردند و یه سر و صدایی راه انداخته بودند که موقع ورود به سالن ترسیدیم!!  من یه چی میگم شما یه چی می شنویا!!! یعنی ووووزلا در کنار این اختراع هیچه!  خلاصه دیگه تیفوسی های دانشگاه مون هم همین دانشکده علومی ها هستند!!! و دانشکده کشاورزی ها هم هولیگان هستند و تشویق های خاص بیولوژیکی خودشون رو دارند!!
ما بچه های دانشکده ی فنی هم که آبرو  حیثیت و شخصیت دانشگاه هستیم البته!!!


نوشته شده در : دوشنبه 15 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

اگر روزی از روز های پاییز دیوانه ای...!!!

نمیدونم از هواست یا نه...
حسی مثل حسی که پاییز 89 داشتم دارم
یه جور دل تنگی توام با بی خیالی!!!  خیلی خیلی عجیبه نه؟؟  یه دفعه ای به این نتیجه رسیدم که خب درس هم کمی بخونم دیگه!
همه ی اتاقم به هم ریخته است و خودم نیز هم!!
دارم می نویسم و وقتی سرم رو بر می گردونم یاد زمانی می افتم که سال ها سال بعد هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با خوزه آرکادیو بوئندیا به کشف یخ رفته بودند...!
ولی بی خیال می شم و فکرم را معطوف می کنم  به موسیقی هایی که النی کارایندرو برای فیلم های مرحوم مغفور تئو آنجلوپولوس ساختند و از دندون درد به خودم می پیچم!
البته قبلش نشسته بودم رو تخت و داشتم به یه برنامه ریزی منسجم برای خوندن درس هام فکر می کردم و درس ها رو به ترتیب اهمیت می نوشتم که یه دفعه نتونستم ادامه بدم!  البته صرفا به خاطر سبکی تحمل ناپذیر هستی نبودا ...  به خاطر این بود که نمی دونستم تحلیل سازه مهم تره یا مکانیک خاک یا مکانیک سیالات؟؟؟
البته خیلی ها معتقدند که تحلیل مهم تره ولی خب اگه من بخوام که تو ارشد آب بخونم 100% سیالات مهم تره میشه دیگه پس خاک رو فعلن گذاشتم کنار ولی نشد  که نشد چون ته ته فکرم به اون قسمت کتاب اگر شبی از شب های زمستان مسافری فکر می کردم که ایتالو کالوینو توضیح می ده که راحت ترین حالت رو واسه کتاب خوندن انتخاب کنید و گفته می تونید پست اسب بشینید و کتاب رو بین یال های اسب قرار بدید!
کاش فقط این بود چند تا مشکل دیگه هم هست: 1: ویم وندرس یه جایی گفته بود: وقتی عشق به سینما یافتم سالی 2000 فیلم دیدم که تقریبا میشه روزی 5.47 فیلم که تو این حالت فک آدم به شذت به زمین اصابت می کنه و با خودش می گه: که چه بی کار هایی وجود دارنا  آخه دروغ به این بزرگی؟؟ پس کی واست می رفت صف مرغ وای می ایستاد؟! کی پول یارانه ات رو از عابر بانک به سرعت بیرون می کشید؟ کی هزارن هزار دلار پول می خرید(!) (بله دیگه امروزه روز پول رو هم می خرند!!)و بعدش قیمت بازار رو چک می کرد؟ ها کی؟؟ و این باعث ناراحتی منه!!!
2: تروفو هم یه مقاله ی باحال داره تو دیالکتیک نقد مسعود فراستی هم اومده که کلن نفهمیدم چی گفته بود ولی کلن چند جاش باحال بود عنوانش هم بود منتقدان چه سودایی در سر دارند؟ و مهم ترین مشکل من هم اینه که واقعن چه سودایی در سر دارند؟؟؟
 3:کتاب پروست چگونه می توند زندگی شما را دگرگون کند هم جلو رومه ولی نمیدونم که اون رو بخونم یا مکانیک سیالات رو؟ اصلن هیچ کدوم میرم فیلم ببینم خیلی وقته می خوام مادادایو   ی   استاد کوروساوا رو ببینم!
خودتون بگید با این وضع من می تونم کاری انجام بدم؟!؟

راستی دلم می خواد که یه مجله به وجود بیارم که اسمش باشه کایه دو سینمای  (اون ی آخر باعث میشه متفاوت تر باشیم!) و توی اون تمام فیلم ها رو نابود کنیم و با بولدزر روی فیلم ها رژه می ریم! تازه آخرش هم یه موج خیلی نو  به وجود میاریم و میشیم کارگردان ! البته خودم گدار شماره ی دو هستما!!
خیلی فکر باحالیه پایه هاش دست بلند کنند!!!


نوشته شده در : شنبه 13 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .