تبلیغات
خداحافظی طولانی - مطالب سامان

امروز:

و اینک عشق تو / نبرد افزاری تا با سرنوشت خویش پنجه در پنجه کنم

دلیل نوشته شدن این مطلب این هستش که بگم من عاشق فیلم بیلیارد باز هستم!!!
بیلیارد باز از اون فیلمهایی هستش که تو هیاهوی فیلم های بزرگان دهه ی 50 , 60 گم شده و گرنه هیچ چی کم تر از اونا نداره!!
بپل نیومن و در کل گروه بازیگری فوق العاده ان ولی باز هم پل نیومن یه چیز دیگه اس!  یه جور عصیان نرم (خودم ساختمش چون چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که بگم!!) تو وجودش هست که باعث میشه رفتار های خاصی داشته باشه و ما رفته رفته متوجه تغییر شخصیتش میشیم.  ارتباط با دختر مورد علاقه اش که اون هم یه جورایی خاصه و پیشرفت رابطه اش با اون یه جور نرم و آرومی تو وجود آدم رخنه می کنه بدون این که به چشم بیاد.
در واقع به راحتی میشه عصیان یه نسل رو تو وجود ادی فلسون دید و انگار کارگردان تو صحنه ی آخر داره این رو پیش بینی می کنه که دیگه وقت مبارزه است با کسایی که فقط و فقط پول دارند و همه چیز رو تو پول می بینند.
چون نسل ادی انگیزه دارند و سرکش اند و دیگه چیزی ندارند که ببازند(همانطور که ادی میگه: How can i lose??)  نسلی که چیزی نداره جز یه ترس سایه وار و شوم قراره چی رو ببازه؟؟؟
فکر کنم یکی از پرمعنی ترین و عمیق ترین فیلم هایی بوده که دیدم   در حالی که فیلم نه فرم زده بود و نه محتوا زده.
میگن فیلم نباید نماد داشته باشه بل که باید اون قدر قوی ساخته بشه که شخصیت هاش بعد ها به نماد تبدیل بشن...

پ.ن: در حالی که کارگردان های ما دارند هیچ کاری نمی کنند!! دیدن این جور فیلم ها هم غمه و هم شادی ; چون از یه طرف یه فیلم خوب که این روزا دیگه موجود نیست حال آدم رو جا میاره و هم غصه دار می کنه دل آدم رو به خاطر این که ما داریم فیلم های الکی خیلی درشت و خیلی شعار زده ای می سازیم.

کاش کارگردان ها و نویسنده های ما هم این فیلم ها رو ببینند و لایه های مختلفش رو بفهمند و بدونند که یه فیلم چه طوری میشه که هم جذاب باشه و هم معنی دار و هم زیبا ; فیلمی که در مورد بیلیارد نیست ولی صحنه های جذاب زیادی از بیلیارد داره. این فیلم در مورد ما آدم هاست در مقابل همه ی مشکلات پیش رو...

پسا پ.ن: چیز حالب در مورد فیلم اینه که همه ی بازیگرا کاندید اسکار شدند!

بعد از این که یه بار نوشته ام رو خوندم به نظرم رسید که زیاد نتونستم عشقم رو به فیلم برسونم : یکی از 10 فیلم برتر زندگی ام که با هر بار دیدنش نفسم تو سینه حبس میشه  فیلمی پر از غم و شادی و اشک...  حیف که نمیشه با کلمات احساسم رو بیان کنم...

فرانسوا تروفو یه بار تو کایه نوشته بود: این برای شما تنها یک فیلم است  برای من اما این تمام زندگی من است: شاید بشه گفت که این رابطه من و سینماست.



نوشته شده در : پنجشنبه 25 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

2 تا مخالفت+1 پیشنهاد

1
infernal affairs زیاد فیلم خوبی نبود و فیلم اسکورسیزی (departed) خیلی بهتر از اون بود ولی خب تونی لیونگ معرکه بود و هست و خواهد بود وحتا دی کاپریو هم مقابلش چیزی نیست!

2
خواب چون در فکند از پایم
خسته می خوابم از آغاز غروب
لیک آن هرزه علف ها که به دست
ریشه کن می کنم از مزرعه روز
می کنم شان شب در خواب هنوز...

آهای تویی که میگی شاملو شعر رو خوب تحویل نمی ده  هزاران بار بهش گوش بده شاید که رستگار شوی!!!

#GRANDMASTERS
تریلر فیلم جدید کار وای وونگ عزیز رو دیدم و عاشقش شدم ای کاش این بار هم یه حال غلیظ بده به ما!
زمان اکرانش 18 دسامبر تو چین هستش.


نوشته شده در : شنبه 20 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

زایش عشق

با وجود سر و صدای فراوان وقتی او  شروع به صحبت کردن کرد همه ساکت شدند شاید از لحن حرف زدن اش بود که همه این گونه مبهوت نگاهش می کردند چشمان نافذ و پر سوئی داشت و  جثه ای نحیف. صدایش کمی زنگ دار بود ولی آرام حرف می زد و هنگامی که شروع کرد به حرف زدن همه سراپا گوش شده بودند. من زمانی عاشق شده بودم و این به سال ها پیش بر می گرده دوست داشتن و دوست داشتن تنها چیزی بود که شب ها و روزهایم را محاصره کرده بود و البته تنهایی که مثل دیواری سفید دورم کشیده شده بود ولی من ادامه دادم و نا امید نشدم باید تک تک آجر های دیوار را یک به یک خرد می کردم آجرهایی که خرد کردن هر کدامشان سال ها وقت می خواست ولی من در نهایت موفق شدم نمی دانم  روزها ماه ها و یا شاید سال ها گذشته بود همه چیز فراموش شده بود و من به خاطره ای تبدیل شده بودم ولی وقته دیوار شکسته شد من مثل ققنوس دوباره از خاکسترم زاده شده بودم...
و من از خواب پریدم...
همیشه وقتی به این جای داستان می رسم از خواب می پرم   چرا؟ همیشه باید درست موقعی که داستان به لحظه ی سرنوشت ساز عشق و جاودانگی میرسه از خواب بیدار بشم؟؟
خشمگین ام ولی بیشتر از اون غم  دارم و تب   دارم می سوزم از این گرمای عذاب آور و هذیان می گم و هذیان می بینم و از دست میرم و این جاست که همه چیز داره کم کم نابود می شه و شروع می کنم به گفتن قصه ی خودم برای کسی که وجود نداره برای این پروانه ی زیبایی که جذب نور دروغین چراغ نفتی اتاق شده و تبدیل میشه به واقعیت و جلو ی رویم جان می گیره  و صدام می افته رو صدای زنگ دار او : من زمانی عاشق شده بودم... و همه چیز جان می گیره...

توی خواب و بیداری دستی رو روی سرم حس می کنم و سر بر می گردونم و مادر بزرگم رو می بینم با اون لبخند زیبا و موهای جو گندمی و دست های نرم و نحیف و صورت چین خورده اش دستش رو میگذاره روی صورتم. از سردی اون دست کیف می کنم. دیر زمانیه که دست های اون سرده و صداش نا مفهوم...
ولی نه من من صداش رو می شنوم داره می گه بخواب پسرم بخواب که وقتی بیدار شی مشکلات همه تموم شده اند ... 

به یادت می آورم و به خواب می روم...


نوشته شده در : دوشنبه 15 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

فوتسال هولیگان تیفوسی شخصیت!!

امشب رفتیم بازی سهیل اینا رو ببینیم و طبق پیش بینی های قبلی مبنی بر این که بازی های ساعت 11 به پنالتی کشیده می شه  این بازی هم به پنالتی کشیده شد و طبق معمول بچه های ما بردند ولی ما رو دق مرگ کردند تا بردند!!
فک کن بازی تو پنالتی نهم تموم شد که تازه اونم دو بار زدند!!
نکته ی جالب این که یکی بود که داشت واسه اینا مربی گری می کرد و من هم نمی شناختمش و گیج بودم که یکی از بچه ها گفت که اون کارش همینه از اول مسابقات به صورت شانسی یه تیم انتخاب می کنه و میره رو صندلی هاشون می شینه!!!!
قیافه و استیل اش چیزی تو مایه های ویسی - مربی پیکان- و گواردیولای  خودمون بود. حیف که نتونستم ازش عکس بگیریم ولی یونیک بودنش تو اینه که تبدیل میشه به یه خاطره ی باحال که با هیچ کسی share نمی کنیمش  حتا شما دوست عزیز!!!
 راستی چند تا از بچه های دانشکده ی علوم هم 2-3 تا سطل زباله و 5-6 دمپایی آورده بودند و تشویق می کردند و یه سر و صدایی راه انداخته بودند که موقع ورود به سالن ترسیدیم!!  من یه چی میگم شما یه چی می شنویا!!! یعنی ووووزلا در کنار این اختراع هیچه!  خلاصه دیگه تیفوسی های دانشگاه مون هم همین دانشکده علومی ها هستند!!! و دانشکده کشاورزی ها هم هولیگان هستند و تشویق های خاص بیولوژیکی خودشون رو دارند!!
ما بچه های دانشکده ی فنی هم که آبرو  حیثیت و شخصیت دانشگاه هستیم البته!!!


نوشته شده در : دوشنبه 15 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

اگر روزی از روز های پاییز دیوانه ای...!!!

نمیدونم از هواست یا نه...
حسی مثل حسی که پاییز 89 داشتم دارم
یه جور دل تنگی توام با بی خیالی!!!  خیلی خیلی عجیبه نه؟؟  یه دفعه ای به این نتیجه رسیدم که خب درس هم کمی بخونم دیگه!
همه ی اتاقم به هم ریخته است و خودم نیز هم!!
دارم می نویسم و وقتی سرم رو بر می گردونم یاد زمانی می افتم که سال ها سال بعد هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با خوزه آرکادیو بوئندیا به کشف یخ رفته بودند...!
ولی بی خیال می شم و فکرم را معطوف می کنم  به موسیقی هایی که النی کارایندرو برای فیلم های مرحوم مغفور تئو آنجلوپولوس ساختند و از دندون درد به خودم می پیچم!
البته قبلش نشسته بودم رو تخت و داشتم به یه برنامه ریزی منسجم برای خوندن درس هام فکر می کردم و درس ها رو به ترتیب اهمیت می نوشتم که یه دفعه نتونستم ادامه بدم!  البته صرفا به خاطر سبکی تحمل ناپذیر هستی نبودا ...  به خاطر این بود که نمی دونستم تحلیل سازه مهم تره یا مکانیک خاک یا مکانیک سیالات؟؟؟
البته خیلی ها معتقدند که تحلیل مهم تره ولی خب اگه من بخوام که تو ارشد آب بخونم 100% سیالات مهم تره میشه دیگه پس خاک رو فعلن گذاشتم کنار ولی نشد  که نشد چون ته ته فکرم به اون قسمت کتاب اگر شبی از شب های زمستان مسافری فکر می کردم که ایتالو کالوینو توضیح می ده که راحت ترین حالت رو واسه کتاب خوندن انتخاب کنید و گفته می تونید پست اسب بشینید و کتاب رو بین یال های اسب قرار بدید!
کاش فقط این بود چند تا مشکل دیگه هم هست: 1: ویم وندرس یه جایی گفته بود: وقتی عشق به سینما یافتم سالی 2000 فیلم دیدم که تقریبا میشه روزی 5.47 فیلم که تو این حالت فک آدم به شذت به زمین اصابت می کنه و با خودش می گه: که چه بی کار هایی وجود دارنا  آخه دروغ به این بزرگی؟؟ پس کی واست می رفت صف مرغ وای می ایستاد؟! کی پول یارانه ات رو از عابر بانک به سرعت بیرون می کشید؟ کی هزارن هزار دلار پول می خرید(!) (بله دیگه امروزه روز پول رو هم می خرند!!)و بعدش قیمت بازار رو چک می کرد؟ ها کی؟؟ و این باعث ناراحتی منه!!!
2: تروفو هم یه مقاله ی باحال داره تو دیالکتیک نقد مسعود فراستی هم اومده که کلن نفهمیدم چی گفته بود ولی کلن چند جاش باحال بود عنوانش هم بود منتقدان چه سودایی در سر دارند؟ و مهم ترین مشکل من هم اینه که واقعن چه سودایی در سر دارند؟؟؟
 3:کتاب پروست چگونه می توند زندگی شما را دگرگون کند هم جلو رومه ولی نمیدونم که اون رو بخونم یا مکانیک سیالات رو؟ اصلن هیچ کدوم میرم فیلم ببینم خیلی وقته می خوام مادادایو   ی   استاد کوروساوا رو ببینم!
خودتون بگید با این وضع من می تونم کاری انجام بدم؟!؟

راستی دلم می خواد که یه مجله به وجود بیارم که اسمش باشه کایه دو سینمای  (اون ی آخر باعث میشه متفاوت تر باشیم!) و توی اون تمام فیلم ها رو نابود کنیم و با بولدزر روی فیلم ها رژه می ریم! تازه آخرش هم یه موج خیلی نو  به وجود میاریم و میشیم کارگردان ! البته خودم گدار شماره ی دو هستما!!
خیلی فکر باحالیه پایه هاش دست بلند کنند!!!


نوشته شده در : شنبه 13 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

درگیریات (!)

1
dial m for murder و یه شاهکار از هیچکاک!  مثل این که هیچکاک تمومی نداره و دیدن هر کدوم از فیلمهاش حسی مثل مکاشفه برای آدم داره. علاوه بر کارگردانی زیبا و فوقالعاده عالی داستان فیلم خیلی زیباتره: مردی که برای انتقام گرفتن از خیانت همسرش یک نقشه ی عالی برای قتل او طراحی کرده هنگام شکست در طرح اول یک نقشه ی دوم (plan B)  عالی رو طراحی می کنه !!!!!
خداییش خفنی داستان رو حال کردین؟
و البته یه ویژگی زیبای فیلم پایان نسبتن خوب فیلم هستش که تو بعضی  فیلم های هیچکاک آزار دهنده است.  منظورم اینه که خوب به هر حال باید خیر پیروز بشه و این 100% درسته ولی زیبا درست کردن این پیروزی خیلی تاثیر داره.  البته خود هیچکاک میگه که شخصیت ها نباید سیاه سیاه یا سفید سقید باشند و باید خاکستری باشند که این باعث میشه تو حتا نسبت به کسی که موفق شده زیاد خوشحال نشی حداقل در مورد من این طوریه!!

2
دی رفته بودیم تئاتر و حالم گرفته است مثل ابرای باهار می خوام بگریم: توضیح میدم بعدن!!

3
نی نوا  ی حسین علی زاده رو گوش کردین؟  اگه نه که یه تجربه ی موسیقیایی ناب رو از دست دادین!  محشر محشر محشر! و هر چی درموردش بگم کم گفتم یه آلبوم در دستگاه نوا که البته اسمش یه دوگانگی داره که تو نوع نوشتنش رعایت شده البته. مکاشفه اش با خودتون!

4
با این که تازگی ها نسبت به شعر نوع کمی احساس بد پیدا کردم ولی به همون نسبت به شعر کلاسیک گرویدم. اشعار مولوی و حافظ واقعن آدم رو به وجد میارن و هر چه بیشتر دنبالش میری انگار درهای بیشتری از لذت به روت باز می شه

5
ای در سرم سودای تو جان و دلم شیدای تو / گردون به زیر پای تو چون خاک ره خوار آمده
این شعر عطار با صدای حسام الدین سراج بعد مدت ها خیلی حال میده.

6
تو این 5-6 روز که نبودم به شدت درگیر خوندن بودم و رمان شطرنج با ماشین قیامت و نقد های مرتضا آوینی رو خوندم که البته از رمان زیاد خوشم نیومد ولی نقد های مرتضا جالب بود. این آقای آوینی هم شخصیت عجیب غریبی داره حتمن در موردش بخونید!


نوشته شده در : پنجشنبه 11 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

به کجا چنین شتابان...؟

دغدغه های مردم دیگه داره رو اعصابم اسب سواری می کنه
حیف که به اندازه ی موراکامی پول ندارم و مشهور هم نیستم وگرنه می رفتم تو یه جای دیگه گم و گور می شدم
آخه موراکامی گفته بود: وقتی دیدم تو ژاپن همه به فکر پول در آوردن هستند رفتم آمریکا یه سه سالی هم اون جا مونده بود. البته مثل این که اخیرن برگشته و بوسه بر خاک کشورش زده!!
علاوه بر همه ی دغدغه های چرت و پرت دیگه این یکی خیلی عصبی ام کرد
دارم تو خیابون راه می رم که دیدم جلوی یه گل فروشی  یه گوسفند بی چاره رو به بند کشیدند(!) و دارند بهش روبان می بندند!!!  دیگه ته ته ته بی کاریه ها!!!!
خب شما که قراره سرش را ببری و دو حالت هم بیش تر نداره: یا مسلمانی و اعتقاد داری و یا بر عکس
که اولی تجمل هست و دومی مسخرگی... .

در نیابد حال پخته هیچ خام/پس سخن کوتاه باید والسلام


نوشته شده در : پنجشنبه 4 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

پاندای کونگ فو کار بعد از حدود 3 بار تماشا کردن -که همه هم به صورت کاملن اتفاقی بود!-  خیلی به دلم نشست و کینه ی چند ساله ام نسبت به انیمیشن آمریکایی از بین رفت.  یه جورایی وقتی من به شخصه این انیمیشن ها رو می بینم برای این که اونا زیاد درگیر فرم هستند اعصابم خورد می شه چون با این که فرم خیلی مهمه و شرط لازم برای هر نوع فیلمی هست ولی محتوا و یا بهتر بگم دغدغه مند بودن سازنده ی فیلم و این که بیننده ی خودش را ابله فرض نکنه خیلی برام اهمیت داره ولی فارغ از همه ی این ها پاندا یه چیز دیگه اس!  علاوه بر حس سرخوشی و اعتماد به نفس فراوانی که آدم حین تماشا دچارش می شه  یه جور صداقت خاصی هم در پس اغراق های خیلی زیادش موجوده.  مخصوصن جمله ی ((هیچ دستورالعملی موجود نیست)) که حتا وقتی الان هم به یادش می افتم یه جورایی انگیزه ام واسه زندگی افزایش پیدا می کنه. ((فقط خودتی و خودت))


نوشته شده در : پنجشنبه 4 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

حماسه ی مرگ و زندگی : مقدمه

پسری تنها در اتاقی که شامل یک میز یک کتاب خانه و یک تخت و یک میز هست بر روی تخت نشسته و پاهایش را بر سینه اش قفل کرده و فکر می کند...
تا زمانی که افکار اجازه دهند هشیار هست و در اتاق حاضر ولی این بار قرار نیست یک اتفاق عادی رخ دهد. پدر و مادرش برای یک سفر کوتاه مدت عازم سفر شده اند و او تنها در این اتاق نشسته و دچار حسی عجیب شده که باعث می شود که فکر کند این روز آخرین روز زندگی اش خواهد بود. 
در زندگی همیشه ترسی داشته که مانع او شده. نوعی حس بازدارنده نوعی بی اعتمادی به زندگی که تمام  آرزوهای او را در لحظه نابود می کند. کافی است ذره ای به مشکل بخورد تا برای روزها و حتا هفته ها دچار نوعی بحران روحی بشه و این در حالیه که ظاهرن هیچ مشکلی نداره. خیلی از آدم های اطرافش دوستش دارند و حسودان حسادت می کنند و پدر و مادرش به او افتخار می کنند.
گاهی مادرش به این فکر می کند که خدا آن ها را خیلی دوست داشته که با وجود این که زندگی خودش پر از غم واندوه و نا ملایمت بوده ولی فرزندش اثبات کرده که می تونه بر همه ی مشکلات زندگیش پیروز بشه و پدرش خیلی به این فکر می کنه که اگه  به جای این پسر دختر دار شده بود احتمالن تا الان چه سختی هایی کشیده بود و قرار بود که چه سختی هایی بکشد.
آروم نشسته بود ولی در درونش غوغایی به پا بود. به جمع تضاد ها در زندگیش فکر می کرد و سختی زیستن. و ناگهان شروع کرد به شمردن ویژگی های خودش: ترسو  پرحرف  وقت تنهایی ساکت و بی تحرک متفکر تنها بی رمق بدون ذوق زیستن شاد با هر بهانه ای غمگین در اکثر موارد خیلی احساساتی...
و در این روز قرار بود که مرگ و زندگی او تعیین گردد. آیا خواهد توانست بهانه ای برای زیستن بیابد یا بالاخره ادامه ی راه را نا ممکن خواهد دید. ساعت های پایانی برای یک تصمیم مهم و حیاتی که برایش خیلی تعیین کننده است. آیا ویژگی های خوب بر ویژگی های بد غلبه خواهند کرد یا نه بلکه برعکس آن اتفاق خواهد افتاد؟ باید منتظر ماند ; منتظر توفان سنگین لحظه ها ...


نوشته شده در : دوشنبه 1 آبان 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

یه روز زیبای دیگه از خدا

پسره گفت : داستان این طوری شروع میشه که:
صبح بود و آفتاب داشت بالا میومد. نور خورشید روی همه چیز می تابید. آدم اصلی داستان ما -مثل همیشه- هندزفری تو گوششه و داره راه می ره.
آروم و آهسته و پیوسته. سرش رو انداخته بود پایین و فقط راه می رفت.   می رفت جلو و سنگ فرش های زیر پایش رو نگاه می کرد. و داشت حساب می کرد که هر دو قدم یک بار یا هر سه قدم یک بار پاش می افته بین دو تا سنگفرش و وقتی دو بار پشت سر هم پاش بین دو خط قرار گرفت بی خیال یه رابطه ی ریاضی شد و به موسیقی ای که تو گوشش بود گوش سپرد و راه رفت.   وقتی به در ورودی رسید در رو باز کرد و وارد شد و دوباره اون رو دید ولی بی توجه به راهش ادامه داد.
یک دقیقه بعد او توی کلاس بود و به سنگ فرش ها فکر می کرد و این مطلقن با قواعد یه زندگی زیبا و حتا عادی مغایر بود.


نوشته شده در : یکشنبه 30 مهر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

5 تا دلتنگی رو هم.

1
این جور وقت هاست که میگن این هم  آرزو بود که کردی!  من گفتم که شیفته ی 2046 و دهه ی 60 هنگ کنگ هستم (همین چند ماه پیش) که این شد بلای جون ما. آخه تو اون فیلم شخصیت اصلی تو یه دوره ی پر از کمبود و نوستالژی زندگی می کرد! این که مجبور بود واسه چندرغاز  هرزه نگاری کنه و خیلی اتفاق های دیگه که بی امکاناتی روزنامه نگار ها رو می رسوند و شرایط بد اقتصادی-مخصوصا- اون دوران رو.
حالا ما هم شدیم مثل اونا. با این که احساس می کنم هنگ کنگ با توجه به منطقه ی جغرافیایی اش باید هوای شرجی داشته باشه ولی نمیدونم چرا حس می کنم تو این هوای سرد و بحران اقتصادی ما این جا هم شده عین هنگ کنگ!!  فقط مونده کمی دنبال یه عشق ازلی ابدی دنبال هر چیزی بریم: از می می و فی فی گرفته تا زی یی ژانگ و مگی چه اونگ!!!      وای چی میشد!!  تازه آخرش هم تو کامبوج یا سنگاپور تموم میشه که به جغرافیای ما میشه افغانستان یا شاید یکی از کشورهای آفریقایی که من عاشقشم یعنی : بوتسوانا!!   بعدا بیشتر در مورد علایقم به آفریقا می نویسم!

2
از جومپا لاهیری _نویسنده ی هندی الاصل آمریکایی- تا حالا چیزی خوندین؟
اگه نخوندین حتما دست به کار بشین و داستان هایش رو بخونید...   ته ته دل تنگی.   داستان هاش ترکیبی ست از هاروکی موراکامی و خالد حسینی و البته برای ما ایرانی ها دل چسب تر.  نوع روایتش مخصوصن تو داستان کوتاه خیلی شبیه هاروکی موراکامی هستش ولی دغدغه هاش واقعی تر از موراکامی هستش. در مورد خالد حسینی هم که یه نوع دید مشابه دارند. یعنی آدم هندی (برای خالد: افغانی)  که تو آمریکا نمیتونه دووم بیاره (واین برای خالد متفاوت تره چون اون بالاخره آمربکا رو ترجیح می ده    حداقل تا زمانی که جلد 2 بادبادک باز نیاد!). و البته به نظرم دغدغه های جومپا لاهیری اصیل تر هستش: چون لاهیری از مرد و زنایی میگه که به آمریکا رفتند و منزوی شدند و هم چنان پدر و مادرشون برای اونا تصمیم می گیره (حتا در مورد زن گرفتن!) ولی فرزنداشون کاملن آمریکایی بار میان و زندگی بدون مشکلی با جامعه و البته پر مشکلی با والدین شون دارند. در این مورد رجوع کنید به مجموعه داستان های کوتاهش با عناوین : خاک غریب و مترجم درد ها و رمان زیباش با عنوان هم نام با ترجمه ی امیر مهدی حقیقت که واقعن ترجمه های خوبی داره و اگه این طوری ادامه بده چند سال بعد یکی از مترجم های درجه ی یک ما میشه.
در مورد خالد حسینی و کتاب هاش هم بعدن خواهم نوشت!
َ
3
راستی بچه ها دی روز رفتم تئاتر!!  یه نمایش از یکی از معروف ترین تئاتری های شهرمون بود به اسم پسر انسان که در مورد زندگی عیسا مسیح بود. و من رو تصور کنید که کفم بریده بود! اصلن تصور نمی کردم که تئاتر به این زیبایی باشه اصلن خدا اینارو واسه من آفریده جایی که از هرزه گری و عضله و اکشن خبری نیست و فقط و فقط هنر محض هنر ناب در جریانه! منو میگی شبیه جان کافی -مرحوم!- شده بودم وقتی برای اولین بار فیلم می دید.  و داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا نرفتم و هنر نخوندم؟؟؟   راستی به نظر شما چرا نخوندم؟؟؟

4
((هر وقت غم منو تا حد خفه شدن پیش می بره میرم و حافظ خوانی می کنم ولی وقتی برای یه تصمیم خیلی مهم در حال تفکرات عمیق هستم مولوی خوانی و بگیر برو تا عطار خوانی و ...   حتمن خیام خوانی هم میدونید واسه چه وقت هایی هستش؟!؟!؟ :دی
ولی وقتی شاملو خوانی و یا فروغ خوانی پیش میاد باید از من دوری کنید چون حتا دیازپام 10 و 20 و 50 و 100 ! هم جواب نمیده))
این دغدغه ی یه متولد دهه هفتادی هستش ;iکه پر است از غم و دل تنگی کاش می تونستم من هم هیپی* باشم و دانه بکارم حتا تو جای بی آب و علف و امید داشته باشم کاش...

5
تنها چیزی که الان دارم خودمو سرگرم می کنم باهاش جانستان کابلستان امیرخانی و  غرب زدگی جلال هستش!!  چه شود!؟!؟!؟!؟
و البته صدای پر از اعتراض فرهاد و  نگاه استوارش که مثل صداشه...:
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب 
منو  میییی بره...

* نمیشه از هیپی ها حرف زد و نگفت از easy rider جاودانی و مخصوصن صحنه ی فوق العاده زیبای ملاقات با هیپی ها و کاشتن دانه.


نوشته شده در : جمعه 28 مهر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

ضد حرکت

1
می خواستم خود کشی کنم که یه لحظه یادم افتاد که یوزر و پسوورد وبلاگ رو هیشکی غیر خودم نمیدونه واسه همین فعلن منصرف شدم!!

2
equilibrium  فیلم خوبی بود و با این که منتقدان تو زمان خودش فیلم رو نابود کردند به نظرم خیلی زیبا ساخته شده بود. نمیدونم این شاید اشتباه منه ولی اکثر منتقدان از فیلم های این طوری خوششون نمیاد مگه این که یه فلسفه ی عظیمی پشت فیلم باشه که شاید- اون هم شاید نه قطعا- نظر مثبت نسبی بهش داشته باشند. نمونش فیلم های نولان و بعدش سه گانه ی ماتریکس. یه کلمه رو هم ورد زبونشون کردند که so stupid!!! چرا؟ چون مثلا پرخرجه یا صحنه ی *** نداره یا چون مردم دوس دارن پس ما نباید دوست داشته باشیم!؟
فیلم متناسبی بود و سعی نمی کرد از حد خودش بالاتر بره-برخلاف ماتریکس که اولش خیلی فلسفی دومیش خیلی مغشوش و سومی خیلی اکشن- در اومده بود. در ضمن بازی کریستین بیل فوق العاده بود و شاید یکی از زیباترین بازی هایی بود که تو عمرم دیده بودم!
شاید مثلن اگه دیوید لینچ فیلم بسازه و اونقدر پیچیده اش کنه که هیشکی هیچ چی نفهمه و مجبور شن به همراه فیلم یه کتابچه ی راهنما هم بدن منتقدان فیلم رو خواهند ستود. چیزایی که خودشون نمی دونند چیه؟!؟!

3
مطلب بالا جواب کسایی بود که فکر می کردند که ما فقط با فیلمهای فلسفی و درام حال می کنیم.   این هم خدمت شما!!  یه ضد حرکت در حد برد 10نفره ایران جلوی کره جنوبی!!!


نوشته شده در : چهارشنبه 26 مهر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

خوانش دو موسیقی متن فیلم بلند یا مینی سریال دکتر ژیواگو

من دکتر ژیواگوی دیوید لین رو دوس ندارم!!  البته از اونا نیستم که بگم فیلم کلاسیک هیچ مالی نیست نه اتفاقا بعضی فیلمهاشون رو خیلی دوس دارم  ولی مشکل این جاست که بر خلاف مثلا فیلم لورنس عربستان این فیلم یه جورایی رو اعصابه.
صحنه هایی که باید بیشتر به اشتراک حسی فیلم با تماشاگر باشه تبدیل میشه به یه چیز نصفه و نیمه.  نمیدونم البته! چون این صرفا حس شخص منه. البته به نظرم اگه روس ها می ساختنش خیلی بهتر تر می شد.
بوریس پاسترناک وقتی نوبل ادبیات بهش تعلق گرفت  دولت شوروی (خدا رو شکر) سابق مثل همه ی دولت هایی که با این جایزه ها کلهم اجمعین مخالفند  این کتاب و نویسنده اش رو نابود کرد. به طور مستقیم توی رسانه هاشون نابود کردند کتاب رو.  می گفتند دلتنگی های یه پزشک عاشق پیشه ی شاعر چه دردی رو دوا می کنه (احتمالا اون موقع فکر می کردند که رویای بزرگ کمونیسم تحقق پیدا کرده) و این شد که پاسترناک نابود شد و حتا نتونست-و یا نخواست!- که جایزه اش رو بگیره و...
خدا لعنت کنه کسایی رو که احساسات هنرمند رو جدی نمی گیرند و زندگی زیبا رو تبدیل به یه کابوس وحشتناک می کنند. خدا رو چه دیدی شاید روزی دنیا به خواست ما جلو بره. والله مع الصابرین.

این آهنگ ها متعلق به دکتر ژیواگو محصول 2002 آمریکا است!!

http://dl.vmusic.ir/Soundtrack/Ludovico%20Einaudi%20-%20Love%20is%20a%20Mystery%20%5Bwww.vmusic.ir%5D.zip

این قطعه اسمش هست love is a mystery   , و چه زیباست! پیانوی لودویکو ایناودی دیوونه کننده ست و واقعن حس یه عشق رو به سمت آدم پرتاب می کنه. مطمئنن هر کی اولین بار که این آهنگ به گوشش می خورد اسمش رو همونی میگذاشت که الان هست.
برای وقتی که پر از عشقی و نمیتونی ابراز کنی و فریاد بزنی . وقتی توی یه بعد از ظهر ساکت موقع غروب آفتاب وقتی که آروم از کنار رود اصلی شهر داری بر خلاف مسیر آب حرکت میکنی و تابش خورشید دیوونه کننده است  اگه بهش گوش بکنی همیشه و همیشه عاشق می مونی و دعایی هم به دل کسایی که تو شوق وصال هستند می کنی. ان شاء الله

http://dl.vmusic.ir/Soundtrack/Ludovico%20Einaudi%20-%20Fairytale%20%5Bwww.vmusic.ir%5D.zip

این یکی هم هست fairy tale , و هم چنان زیبا!  حس معلق بودن در فضا رو به آدم می ده انگار که از این دنیا بریدی و بالای ابرا داری پرواز می کنی. آهنگ مال روزایی هستش که وقتی صبح می خوای بری دانشگاه بزاری تو گوشت و طلوع زیبای خورشید رو تماشا کنی .انگار داری به دکتر ژیواگو میگی که بالاخره یه روز این دلتنگی های لعنتی تموم می شه.  ولی آیا بالاخره تموم می شه؟؟


نوشته شده در : جمعه 21 مهر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

از ابی...

یه وبلاگ داریم برای گفتن حرف دلمون اونم نمیگذارن با آسودگی بنویسیم  مدعیان  انسان نما!!!

مهم نیست 
این یه ترانه از ابی هستش که تقدیم می کنم به دوست خوبمون که عاشق ابی و مخصوصا تحریر های صداشه و به قول بابام : از آقای صدای ایران.
من که زیاد صداش رو دوست ندارم ولی گیتار اولش خیلی خیلی جادوئیه!

اسمش جستجو هستش:
http://www.khanehmusic.com//user/downloads/mp3/ebi/Jostojoo.mp3


نوشته شده در : پنجشنبه 20 مهر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

2+کوبایاشی و دیگر هیچ...

وای     وای        وای وای وای وای!!!
کلمات بالا ابراز احساسات بعد از دیدن شورش سامورایی اثر ماساکی کوبایاشی بود!!!
خدا رو شکر که یه نفر دیگه به لیست کارگردان های محبوب من اضافه شد:
هاراکیری,کوایدان,سه گانه ی هیومن کاندیشن,شورش سامورایی و...
دیگه چی میخواین؟؟
هر کی یکی از این فیلم ها رو تو کارنامش داشته باشه کافیه که جزو بهترین ها باشه

بعد از کار وای وونگ و بلا تار  سومی هم شد کوبایاشی


پ.ن: شرایط جزو بهترین ها شدن: مورد پسند بودن حداقل 3/4 فیلم های یک کارگردان هستش.

پ.ن2: ملاک انتخاب عکس داشتن سیگار در دست بوده!!!!

rfrf


نوشته شده در : پنجشنبه 20 مهر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .