تبلیغات
خداحافظی طولانی - مطالب سامان

امروز:

که چی؟

- میخوام بگم که این همه حرف زدن چه فایده ای داره بالاخره؟
+ خب من که حرف نمی زنم دارم فکر می کنم و می نویسم. صدایی نیست جز صدای صفحه کلید کامپیوتر!
- آره همین خوبه. حرف نزن فقط فکر کن. حتا لازم نست چیزی رو به زبون بیاری.
+ اوهوم
- واقعن به نظرت این طوری بهتر نیست؟
+ چطوری؟
- این که حرف نزنیم؟
+ آره خوبه ولی تا وقتی که نیازی به حرف زدن نیست. میدونی ما الان از سر بی کاری نشستیم اینجا و چون چیزی واسه گفتن نداریم این حرف ها رو می زنیم.
- میخوای بگی فلسفه چیز بی خودیه؟
+ نه ولی اگه بخوایم در مورد "در بروژ" حرف بزنیم یا حتا در مورد فانتزی هامون باید همدیگه رو ببنیم قبول نداری؟
- اتفاقن اینو گفتی یادم افتاد فردا بریم دم غروب نفری یه نخ پاپی بگیرونیم له بشیم حالمون جا بیاد؟
+ بریم!
-تازه می توینم تصور کنیم تو دانشگاه بابلسریم! جلو دریا , عقب جنگل!
+ چه شود!
...


نوشته شده در : چهارشنبه 17 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره...؟

چندروزه افتادم تو فاز شادمهر و صب تا شب دارم آهنگ هاشو گوش میدم. با مجموعه ی تک آهنگ هاش نزدیک 20 تا آلبومه!
گوش دادن بهش آدم رو میبره به 5 سال قبل و وقتی که موقع درس خوندن واسه کنکور کارشناسی به "تقدیر" فراوان گوش می دادم. بیشتر که فکر می کنم میرم به دوران راهنمایی که بابام برام کاست "خیالی نیست" رو گرفته بود و حتا عقب تر جایی وسطای ابتدایی که داییم مسافر رو گوش میداد.
به طور عجیبی با فاز غم و نوستالژی ام عجین شده همین که یه تیکه از "مسافر" رو می شنوم دیوونه ام می کنه. یاد روزهایی می افتم که خیلی شر و شور بودم و پر انرژی ولی امان از این سگ سیاه! اگه چند هفته ولم کنه یه کم حالم خوش میشه. ولی ول نمی کنه. عادت کردم بگم زندگی همینه دیگه. همیشه گند و مزخرفه! وقتی بچه ای بزرگی هر چی هستی... . ولی ته دلم به گفتنش راضی نیستم.ولی نمی تونم نگم! آخه فقط یه آغوش تو مونده بود که اونم دریغا بر باد شد. چه کنم اگه بمیرمم "طرفدار" تو ام!


نوشته شده در : دوشنبه 15 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

میخوام باهات بشینم تو اتوبوس تا شمال حرف نزنم!

بالاخره از فیس بوک دل کندم و بعد مدت های مدید اومدم اینجا!
تا این کنکور تخمی ارشد یه ماه مونده و حال و حوصله ای نمونده!
من همیشه با این قضیه ی انتخاب دوست مشکل داشتم. به نظرم آدم حتا دوستشو هم خودش انتخاب نمی کنه! اینا همش جبر زمانه است!
مثال ساده اش اینه که مثلا من هر روز تو کتاب خونه با آدمهای مختلفی برخورد دارم و دور آ دور میشناسمشون. مثلا میدونم فلانی برق میخونه و فلانی مکانیک. بعضی وقت ها با خودم میگم خب اگه من هم به جای عمران برق میخوندم میتونستم باهاش دوس شم و مثلا "علی دال" رو دیگه نمیشناختم.

نمیدونم چرا احساس خوبی دارم. این جا نوشتن رو دوس دارم!


نوشته شده در : یکشنبه 14 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

بن بست

فیلم بن بست رومن پولانسکی عجیب تر از آنی بود که فکر اش را میکردم. با این که در سال 1966 ساخته شده ولی یه شکل ضد کلاسیک و تجربی داره. فیلم تقریبا داستان نداره و ماجرای 2 نفر رو روایت میکنه که بعد از عملی خلافکارانه که نمیدانیم چیست وارد عمارت قدیمی ای می شوند که زن و مردی در آن جا زندگی میکنند و میشود فهمید که بین شان شکافی عجیب! و عمیق وجود دارد و ...
اصلی ترین مشکلی که به نظر من در فیلم وجود داره تاکید بیش از حد روی حالات و اتفاقات آنی قضیه و فرار از تعریف کردن داستان می باشد. فیلم برای مدت زمات 1ساعت و 40 دقیقه داستان ندارد و بیش از اندازه تنک باقی می مونه و فقط  پایان عجیب و غریبی که منتظرش بودیم کمی از ضعف فیلم می کاهد!
 شیوه ی زیباتر این نوع روایت در فیلم در بروژ هم وجود دارد و البته آن فیلم مایه های داستانی قوی تری دارد و زیاد درگیر ایجاد معنی در داستان نمی شود و به خوبی از پس ترس و دلهره ی شخصیت اصلی بر میاید.
البته برای پولانسکی (در آن زمان) جوان  و بی تجربه ی این یک تجربه ی مثبت به نظر می رسد چون بعد ها این نوع شکل روایت در لوکیشن ثابت و با شخصیت های محدود در چند تا از فیلم های دیگرش نیز تکرار کرد و به مراتب موفق تر از این تجربه بودند.


نوشته شده در : دوشنبه 11 فروردین 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

كو؟

                                ای مردمان بگویید آرام جان من كو؟

راحت فزای هر كس محنت رسان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

نامش همی نیارم بردن به پیش هر كس

گه گه به ناز گویم سرو روان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

در بوستان شادی هر كس به چیدن گل

آن گل كه نشكنندش در بوستان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

جانان من سفر كرد با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان پیداست آن من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

 

انوری (قرن 5)


نوشته شده در : یکشنبه 11 اسفند 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

موسیقی فیلم

بین آهنگسازهای وطنی قطعاتی که کارن همایونفر می سازه همشون عالی ان!
از جرم و قصه ی پریا تا زادبوم و اسب حیوان نجیبی است!

الان دارم یکی از قطعات مرگ کسب و کار من است را گوش میدم و لذتی بس عجیب می برم!
در ضمن موسیقی متن همه چیز برای فروش هم که امسال برای کارن دیپلم افتخار به همراه داشت عالی هستش!
تو استفاده از گیتار برقی واقعن عالیه!



نوشته شده در : جمعه 9 اسفند 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

می گذرم از شب و باور می کنم/که تموم قصه ها پر از غمه...

هیشکی قدر من غم نداره
 هیشکی قدر من نمی خنده
هیشکی قدر من گریه نمیکنه
هیشکی قدر من بی خوابی نمی کشه

چقدر حرف تو دلم هست/چقدر میخوام از عشق ناتمام و نصفه و نیمه ام حرف بزنم/چقدر حرف ها رو تو دل نگه داشتن سخته/چقدر دلم گریه می خواد/ چقدر امروز خندیدم/
اه خسته شدم بابا!
نه می دونم دارم چی کار میکنم نه میدونم میخوام چیکار کنم نه آرزویی دارم نه خواسته ای/ الان دل من فقط تورو می خواد!
حتا اگه این مهندسی لعنتی رو ول کنم حتا اگه شاعر بشم حتا اگه نویسنده و کارگردان بشم فقط به خاطر توئه تو بفهم لعنتی! چقدر عشق رو به یکی فهموندن سخته! آخه 3 ساله حتا به کسی نگاهم نکردم...! چرا باور نمی کنی؟!
دیگه نمیخوام تو 4راه ها و میدون های این شهر لعنتی قدم بزنم خسته شدم از همه,کاش مثل توتو تو سینما پارادیزو برم و دیگه برنگردم/ من که به خاطر تو از جوونیم گذشتم زندگی که دیگه چیزی نیست!

خیلی دوس دارم چند سال دیگه تو یه شهر دور تو یه شب بارونی سیگاری بگیرانم و در حالی که شادمهر داره تو گوشم می خونه منم بخونم:

می گذرم از شب و باور می کنم
که تموم قصه ها پر از غمه...


نوشته شده در : سه شنبه 29 بهمن 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

...

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم...

 


نوشته شده در : جمعه 1 آذر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

diary of a lover

امروز هم تموم میشه و یه روز دیگه میاد و فردا نیز هم. همه جاشون رو عوض میکنند و همه چیز همون طور که شروع شده بود تموم میشه. خیلی ها پیر میشن و خیلی ها هم جوون ولی ما همون طور که هستیم باقی می مونیم. من که مطمئنم. یعنی چی که بحث کنیم؟ تا کی باید فقط حرف بزنیم فقط الکی حرف بزنیم و چرت و پرت بگیم. اصلا شما چرا باید بخوای که منو قانع کنی و بعدش من وقتی می گم که چرا میخوای منو قانع کنی از آینه ی ماشین تو چشمام زل بزنی و یگی مهم نیست! چرا دروغ میگی مگه میشه مهم نباشه! مگه میشه کنار هم بود و عاشق نبود مگه میشه کنار آدمها زندگی کرد و متنفر نبود! هرچقدر هم که اعصابمون خورد باشه فردا ری استارت میشه و همه چی تمومه و قدر امروز رو بدان! قرار نیست کاری بکنی فقط با من باش تا با هم راست راست راه بریم. به کسی چه مربوط البته اگه پرسیدن جوابشون رو می دیم. ما با هم خیلی حال می کنیم. چقدر آرزو می کنم که خواب نباشه که خواب و واقعیت عین هم باشه...


نوشته شده در : جمعه 10 آبان 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

آینه

من امروز رسما گند زدم!
آخه اینم شد شرایط؟


نوشته شده در : پنجشنبه 9 آبان 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

فصل گندیدن من...

دوست دارم قبل از این که بوی گند ام همه جا پخش حودم دخل خودمو دربیارم
تصمیم عاقلانه ای هستش نه؟


اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه...

چقدر دوست دارم که بارون بزنه...





نوشته شده در : پنجشنبه 24 مرداد 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

برای عاشقی چون من...

گوش کردن به آهنگ تنها ستاره (ژینو) شادمهر به یکی از لذت های همیشگی زندگیم بدل شده. آهنگ طوری قدرتمنده که هنوز هم رو آدم تاثیر می گذاره. مخصوصا با خاطراتی در پی خود آهنگ میاد. ما نسلی هستیم که با آهنگ های شادمهر بزرگ شدیم و رشد کردیم. و همه ی خوانندگان بعد اون که همشون هم خیلی معروفند به نوعی از اون تقلید کردن یا تاثیر پذیرفتند.
وودی آلن در مورد مارتین اسکورسیزی میگه: همه ی کسایی که بعد اسکورسیزی اومدن یا ازش تقلید کردند و یا ازش تاثیر پذیرفتند.   توی موسیقی دهه ی اخیر ایران این موضوع خیلی بیش تر از همه چیز به چشم می آد.


باید عاشق باشی که بفهمی وقتی که شاعر میگه:
برای عاشقی چون من سکوتی این چنین آواز مرگه...
داره از تنهایی و بی کسی خفه میشه.


نوشته شده در : سه شنبه 15 مرداد 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

باران یعنی تو بر می گردی

چندان که به باد گفتم
گیسوان سیاهت را شانه کند
شرمنده گفت:

عمر کوتاه است و
گیسوان دل دارت بلند...




دوستت دارم و
با تو لج بازی نمی کنم! 
مانند کودکان
سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد:
ماهی قرمز مال تو
ماهی آبی مال من...

هر دو ماهی مال تو باشد و 
تو مال من!


نوشته شده در : یکشنبه 16 تیر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

دل خوشی های همیشگی

1
یه جایی وسطای ترانه ی "شهلا" {حبیب} وقتی که میگه "سر داده در سکوتی..." یه جور حس خاص بهم منتقل می کنه که تا حالا تجربه نداشته! شاید از اثرات جانبی افلاطون باشه!!! دقیقا نمیدونم ولی خیلی می جسبه!   اون را حتمن گوش کنید با یه دید دیگه

2
من بار اولی که "مظنونین همیشگی" را دیدم زیاد تحت تاثیر قرار نگرفتم ولی بعد ها از اهل فن شنیدم که این فیلم اولین فیلمی بود که پایان غیر منتظره توش استفاده شده بود! ولی چون من پیش تر "بازی" و "هفت" و "فایت کلاب" (این را به این خاطر ترجمه شده اش را نمی نویسم که به نظرم هنوز معادل خوبی واسش یافته نشده!  مثلا خودم شخصا باشگاه مشت زنی را دوست دارم ولی تو بحث ها کارشناسی بین دوستان به این نتیجه می رسیم که باشگاه دعوا دقیق تره و چون به نظر من اصلن معادل خوبی نیست پس به کارش نمی برم!) را دیده بودم زیاد تعجب نکردم ولی نوع کارگردانی فیلم را خیلی دوست داشتم این که مدام بین شوخی و جدی حرکت می کنه و دقیقا معلومه که چی می خواد بگه (این حتا توی بازی ها هم معلومه مخصوصا تو شاه نقش کایزر سوزه که کوین اسپیسی بازی اش می کنه) و با این که کل شروع قضیه یه جور بی منطقی خاص داره که اگه همراه نکنه زیاد حال نمیده ولی باز هم با یه فیلم خوب روبه رو هستیم (و مثلن مثل پله ی آخر که دقیقا معلوم نبود چی می خواست بگه نبود! مثلا علی مصفا ایده های خوبی واسه کار داشته ولی هر کدوم را یه جایی با بی منطقی تمام حرام کرده طوری که اصلن نه به کلیت اثر ربط داره و نه بعد از تماشا ی فیلم زیاد تو ذهن می مونه و تا آخر نمی تونه مثل "مظنونین همیشگی" بین شوخی و جدی حرکت کنه و در واقع تکلیفش حتا با خودش هم معلوم نیست! و این که یه داستان خیلی ساده را خیلی پیچیده کرده تا بگه که من فیلم فلسفی روشن فکری ساختم(هر چند خودم اصلن این تقسیم بندی را درک نمی کنم!) ) بعله ! داشتم می گفتم!!!:  "مظنونین..." نوعی نگاه دینی به قضیه داره و دو تا جمله ی خیلی زیبا توی فیلم هست:

1: که فیلم روی این جمله می چرخه: مهم ترین کاری که شیطان کرد این بود که این باور را به وجود آورد که وجود نداره و تو یک لحظه ناپدید شد (تا حالا توصیف زیباتر از این نسبت به شیطان شنیده یا دیده بودید؟!!؟؟)

2: - تو به خدا اعتقاد داری؟
    - نه! ولی ازش می ترسم!


نوشته شده در : یکشنبه 16 تیر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

اختلال فکری

1
مثل چاپلین
در عصر جدید
بین چرخ دنده ها
گیر افتاده ام

چراغ را روشن می کنی
از خواب می پرم...



2
ماشین شدم
بوق زدم

پرنده شدی
پر زدی


3
کفش هایم را  آویزان کردم
پرنده اشتباهی نوک زد
شهر هفته ها بی برق ماند!


4
آسمان بار امانت نتوانست کشید
این همه بار به پشت من بی چاره زدند!


نوشته شده در : شنبه 15 تیر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .