تبلیغات
خداحافظی طولانی - مطالب سامان

امروز:

خداحافظ غم شیرینم اگه تو بخوای خب مگه من مرض دارم که نرم, یه عوضی کم تر!!!

با این که زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت ولی زیاد هم بد نبود چون آرزوی خاصی نداشتم!!!
بله درست حدس زدید!!!
در حال خوندن آثار ساموئل بکت (بابا پوچی!) هستم
مالون می میرد رو حتما حتما بخونید!!!%%%%%%%%%%%





نوشته شده در : جمعه 16 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

رابطه من با دیوید فینچر

پیش درآمد:
نوشتن این مطلب زیاد موجه نیست ولی یه جورایی مربوط به دغدغه ای هست که مدت مدیدیه که تو ذهنمه. یک از مطالب دیگه ای که دوست دارم بنویسم در مورد pink floyd هست که هنوز جراتش را ندارم! ولی این موضوع بالاخره باید روشن بشه! دلیلش شاید به دیدن یه کلیپ از فیلم بازی توی شبکه ی نمایش به همراه موسیقی متن عالی هاوارد شور بوده است!
من وقتی تازه داشتم به تماشای فیلم ها براساس ارزش هنری شون رو می آوردمدر مورد فنیچر احساسی شبیه به نولان داشتم! یه نابغه که می تونه فیلم های خفن بسازه! با این که seven را زیاد دوست نداشتم ولی از دیدن سیاهی فضا و بازی بازی گر ها و صحنه ی بی نظیر تسلیم شدن کوین اسپیسی لذت می بردم. حتا وقتی فیلم game را که انصافا جزو اون فیلم هایی هست که با این که فوق العاده اند ولی هیچ وقت  جدی گرفته نشدند می دیدم در پوست خویش نمی گنجیدم. اگه بخوایم بازی را با shawshenk redemption که تازگی ها 9.3 شده و تو آی ام دی بی بی رقیبه مقایسه کنیم می فهمیم که بازی یه فیلم طوفانی تا 5 دقیقه ی آخره و اون پنج دقیقه ی آخر هم واسه این که فیلم تبدیل به زهر مار نشه اون طوری شده ولی رستگاری در شاوشنک تا 15 دقیقه ی آخرش انصافا هیچ چی نداره جز یک مشت حرف های شعاری و داستان معمولی و خسته کننده!...
بعدها از دیدن شاه کاری مثل fight club به خودم لرزیدم و تعجب کردم که چه طور میشه یه رمان را اینقدر زیبا فیلم کرد و وقتی که حقش تو اسکار خورده می شد هزاران بار با بقیه ی دوستان در مورد این حق خوری عظیم تاریخ اسکار حرف می زدیم  و گله می کردیم
ولی وقتی فیلم های دهه ی 2000 شروع میشه غم هامون هم زیاد میشه! پانیک روم ضعیف با زودیاک نسبتا خوب و بنجامین باتن نا امید کننده و شبکه ی اجتماعی خوب ولی مقطعی و بدون ماندگاری و بعدش یه باز سازی مزخرف از دختری با... که حتا دوس ندارم اسمشو کامل بگم!  کارگردانی که سبک فیلم سازیش فوق العاده است و خودش یه پا خلاقیت محض چرا باید فیلم بقیه را باز سازی کنه؟؟
فنیچر با آفریدن یه فضای خاص (بیش تر رعب و وحشت و سیاهی)توی هر فیلمش جون آدم را به لبش می رسونه این فضا حتا توی فیلم های ضعیفش هم وجود داره. تنها 2 فیلمی که حتا ساخته شدنش هم نباید توسط فنیچر قبول میشد بنجامین و دختری با بودند. که اصلا داستان هاشون باعث ایجاد اون فضا نمی شدند و اگر هم می شدند الکن بودند.
در ضمن یه نکته ی عمومی در مورد داستان هاش وجود داره و اون اینه که پایان بندی هاش فوق العاده اند و مخصوص به خود کارگردان!!! 
پایان دیوانه کننده ی هفت
پایان آرامش بخش بازی بعد از اون همه بازی
پایان جنون آمیز فایت کلاب
و پایان زودیاک بعد از 2 ساعت و نیم فیلم !!!!

امید واریم دیوید داداش به روز های اوج خودش برگرده و ما را هم به روز های اوج مون برگردونه که حتا خندیدن هامون هم شبیه تایلر دردن بود. چه برسه به مدل موها و راه رفتن ها و لباس پوشیدن ها و ...    روزهایی که همه مون می خواستیم که یه تایلر واقعی باشیم!!!


نوشته شده در : چهارشنبه 7 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

تارانتینو و دیگر هیچ

این مطلب قرار نبود نوشته بشه چون من بعد از  1ماه بلکم بیش تر مقاومت کردم تا django را نبینم ولی دیدمش و سخت پشیمونم!  تارانتینو دقیقا داره چی کار می کنه من نمیدونم!  بعد از "حرومزاده های لعنتی" انتظار یک فیلم به تر را داشتم که متاسفانه...! دقیقا هدفش چیه؟؟؟  از طرف یهودی ها از نازی ها انتقام می گیره و از طرف برده ها از سفید پوست ها.
بعد این همه سال که از پالپ فیکشن می گذره انتظار یه فیلم به تر را داشتم ولی مثل این که تارانتینو داره افت می کنه.
این پیام به کسایی هستش که با خاطره ی شاه کاری مثل پالپ فیکشن خوش هستند. "جانگو را نبینید!!!"

در ضمن یک اصل کلی وجود داره: هر وقت کارگردانی سر فیلمی زیاد برابر انتقاد ها جوگیر شد مطمئن باشید فیلمش خوب نبوده چون حتا خودش هم زیاد راضی نیست و مقابل یه حرف کوچیک قاطی می کنه. ولی فیلم خوب هیچ وقت... هیچ وقت ارزشش را از دست نمی ده! اجازه بدید همه هر چی می خواان بگن!



نوشته شده در : شنبه 3 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

the perks of being a wallflower

1
اولش که می خواست شبیه dreamers باشه که البته نتونست مثل شاه کار بی همتای برتولوچی باشه. وسطاش شبیه  فیلم های تین ایجری آبکی آمریکایی بود و آخراش هم روانی-فلسفی!
فکر کنم کارگردان می خواست یه چیزی را تو حلق مون فرو کنه ولی تو نمی رفت! شاید حلق من تنگ بوده! نمی دونم!
خیلی مغشوش بود و آخرش هم نفهمیدم که کی به کیه؟ که چی مثلن؟ یا خب به ما چه؟!
بعدش هم وقتی بخوایم به کاربرای imdb فحش بدیم میگن نه اونا خوب می فهمند!
وقتی این فیلم رتبه اش حدودای 230 هست و dreamers که از هر لحاظ خیلی سرتره اصلن نیست(!) چه میشه گفت؟
بی خیال! با خودم عهد کرده بودم همیچین فیلم هایی نبینم ولی گول خوردم و حالا هم پشیمونم پشیمون!

2
موسیقی متن فیلم stoker فوق العاده زیباست! یک اثر بی کران از نابغه ای به اسم کلینت منسل!
این فیلم جدید چان ووک پارک (کارگردان oldboy) هستش و تو آمریکا (مثل این که) ساخته شده و از 1 مارس هم اکران شده. فیلم را ندیدم هنوز ولی کار کلینت منسل عالیه!  برای فهمیدنش فقط کافیه موسیقی فیلم های مرثیه ای برای یک رویا (requiem for a dream) و سرچشمه (fountain) را به یاد بیارید.
تازگی ها با اختلاف شده آهنگ ساز محبوبم.

3
گفتم کلینت منسل و یاد دارن آرونوفسکی افتادم که پروژه ی "نوح" اش 28 مارس سال بعد اکران میشه باید ببینیم این بار چه میکنه!!!


نوشته شده در : جمعه 2 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

1 میمون مست مست! + 4

1. سه میمون نوری بیلگه جیلان خوب نبود!
یه نظر عمومی نسبت به کارهای جیلان دارم که به نظرم همیشه داره تکرار میشه: ایده و داستان خوب و حتا عالی که آخرش به بیراهه ختم میشه! با ریتم کند بدون موسیقی بدون فرم مناسب و سعی در خوراندن افکار عجیب و غریب انفعالی به بینندگان. تازه آخرش هم احساس می کنه که خیلی عمیق حرف زده ولی اصلا عمیق نیست اصلا مناسب نیست.  داستان یه وقت هایی خوب جلو میره ولی نفس حرکت پیام دادن و نتیجه گیری فیلم ها را نابود می کنه. کارگردانی به عمق نمی رسه و بیش تر سعی در مفتون کردن مخاطبان داره که با نوع فیلم برداری با دیافراگم بالا و یکی دو درجه nd به اضافه ی عمق میدان های بی معنی که باعث میشه اثر سطحی باقی بمونه و تو فرم خودش دارای روایت الکن باشه. یه جورایی مرعوب دوربین شده انگار!! فیلم می تونست به راحتی با تدوین دوباره 35 دقیقه ی بین دقایق 5 و 40 را حذف کنه. کلوز آپ ها بی معنی اند و ما را به درون شخصیت ها نمی برند و میشه آخر فیلم را به راحتی حدس زد و ... .
وقتی که روزی روزگاری آناتولی را دیدم (به عنوان اولین فیلمی که ازش می دیدم) احساس کردم با یه آدم کار درست طرف هستم ولی نابود کردن ایده ی به اون خوبی و یه پایان بندی مزخرف نخ نما تو آناتولی اعصابم را خرد کرد تازه سعی داشت مفهوم عجیب غریبی مثل تحول به خاطر دیدن زیبایی و از این چرت و پرت ها را به وجود بیاره.
ولی به نسبت فیلم های دیگرش فیلم "دور" اثر بهتری بود. مثل این که اون موقع هنوز توی کن ایشون را نشناخته بودند.
نوری بیلگه جیلان فیلم سازی هستش که استعداد خوبی داره ولی تحت تاثیر جشن واره و روشن فکر ها فیلم می سازه. این ها را به راحتی میشه از پایان فیلم هاش حدس زد!  البته اگه کمی هم جوگیر بشه میافته تو خط ساخت فیلمفارسی یا فیلمترکی!

2. waltz with bashir: یه انیمیشن خاص و زیبا در مورد کشتار صبرا و شتیلا با نوع روایت خاص جذاب و موسیقی نفس گیرش که گاهی وقت ها نابود کننده می شد تبدیل شده بود به یه فیلم اثر گذار.

3. فیلم های دیگه ای هم بودند ولی زیادی مهم نبودند: آرگو و سی دقیقه ی بامداد

4.یکی دو تا هم فبم متوسط بودند البته.  فرانکن وینی(نسبت به دو تای قبلی خوب ولی درکل فیلمی مقطعی . زود فراموش شونده!) تد : یه فیلم متوسط قابل قبول!
5. پرواز هم می تونست فیلمی ضعیف تر باشه ولی کارگردانی زمه کیس و بازی گود من و مخصوصا واشینگتن فوق العاده است که باعث میشه فیلم از یه اثر متوسط به یه فیلم خوب (و نه عالی) تبدیل بشه!



نوشته شده در : یکشنبه 27 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

والس با زندگی

تو داری وارد ذهن یک خود ویران گر میشی آرام بگیر و اعتماد به نفس خودت را حفظ کن این جا جایی هست که تو باید همه ی چیزهای گذشته را همه ی اتفاقات ساده و بی اهمیت را از ذهنت خارج کنی تا بتوانی با من پا به دنیای عجیب و غریب من بگذاری. اولین شرط اینه که هر چی را شنیدی و دیدی و یه بهت نشان دادم باور کن فقط با این روش هست که می توانی به سرانجام من بخندی یا گریه کنی یا با خودت بگویی: هه! عجب روانی ای بود!  آره دارم در مورد خودم حرف می زنم یه تایلر دردن واقعی یکی که دلش می خواد تا ته ته همه چیز برود ولی در عین حال اصول گراست خودش را پشت یه شخصیت دیگه قایم می کند تا دیگران نفهمند که تو تنهاییش چه اتفاقی می افتد ولی بعد از مدتی اون حس انزوا بیرون می ره و فقط همون شخصیت موقتی چاره ساز باقی می ماند که باید کنترلش کرد. من می می مانم و تایلر دردن!  بعضیا می گویند که تایلر واست خیلی زیاده اگه می تونی هولدن باش. یه ناتور دشت! من رد نمی کنم. اتفاقا بهتر که فکر می کنم می بینم که هولدن بودن را دوست دارم این که از دنیای آدم بزرگ ها عقم می گیرد و دنیای کوچولو ها را کمی تا قسمتی دوست دارم و هم سن و سال های خودم با اون دغدغه های مسخره و عذاب آورشون حالم را می گیرند. اکثرن مهربانم این را همه تایید می کنند ولی بعضی وقت ها زود عصبانی می شم . به عشق و احساسات اعتقاد دارم ولی اپیکوری نیستم به نظرم آدم باید تو این جهان فقط در پی حقیقت باشه و وقتی پیداش کرد دیگه هیچ مشکلی نداره و هیچ ترسی برایش نیست. آخر چه چیزی زیباتر از این تو دنیا وجود داره؟؟؟  یکی از بزرگ ترین دغدغه هام ویژگی های شخصیت های مردمم هستش. البته نه مثل اوقاتی که بچه تر بودم دغدغه های درونی شون. دیگه درون واسم اهمیت نداره. مهم تعامل این درون با اطرافیان و بیرون هستش. قبلن فکر می کردم که درون افراد خیلی اهمیت داره و این تفاوت زیباست. و الان می اندیشم که زیبا نیست و شاید فردا دوباره این نمودارحالت سینوسی خودش را حفظ کنه.  رابطه ام با مردمان هم عجیب و غریبه گاهی دوستشون دارم و گاهی متنفرم و گاهی در تعادل هستش ولی افکارم تو این زمینه شبیه امپدوکلس هستش و به یه جور عدل (که بعد ها میشه روح جهانی) معتقده یعنی هی مهر و کین با هم دعوا می کنند و هی دوز شون عوض میشود! ولی در کل معتقدم سلیقه ی اکثر مردم به سمت ابتذال هست و 99% شون به یک زندگی روتین راضی اند و این من را به مرگ نزدیک می کند. فیلم و کتاب و موسیقی را دیوانه وار دوست دارم و وقتی خوبشون گیر بیاد تا روزها خوشحالم! از دانش گاه و استاد دانشگاه و کتاب آموزشی نوشتن و قورمه سبزی و جگر گوسفند بیزارم! بزگترین آرزوم اینه که بتونم ژان لوک گدار و لارس فون تریه و میشائیل هانکه و مسعود فراستی و بلا تار را دور یه میز بشونم و به حرفهاشون گوش بدم. خیلی موسیقی گوش می دم ولی به نظرم فرهاد جاودانه است و تازگی ها احمد کایا چون که شخصیت دارند و مشکل امروز هنرمندان ما اینه که شخصیت مستقل ندارند. شاید واسه همینه که مسعود فراستی را دوست دارم. از هنرمند های رادیکال خوشم میاد قبلن از کمونیسم هم خوشم میومد ولی الان چیزی ندارم که در موردش بگویم. شیفته ی شعر کلاسیک ام و مفتون شعر سپید. حافظ را می پرستم و مولوی را دوست دارم به خاطر شمس و به خاطر این که تو 40 سالگی به اشتباهش پی برد! اخوان ثالث را دوست دارم به خاطر چاووشی که به نظرم اگه شعر مدرن فارسی فقط اون شعر را داشت دیگه نیازی به کس دیگه و شعر دیگه ای نداشت. شاملو را به خاطر همه ی کارهاش دوست دارم ولی تازگی ها با نوع عشقش به مشکل برخوردم. آدمی تا اون حد منطقی و روشن فکر درگیر یه جور سانتی مانتالیسم مزخزف میشه. اه اه اه...! از روشن فکرها بعیده. چرا احساس می کنم این ها همش یک جور اداست!!؟؟ دوست دارم یه روز همه چیز را ول کنم و دوباره تو یه جای دور از اول شروع کنم. سفر کردن را دوست دارم و به سیگار هم علاقه مندم. نه به کشیدنش بل که به وجودش این که فکر آدم تا چه جاهایی می رسیده واسم خیلی جذابه. خیلی دوس دارم یه روز بتونم هواپیما برونم و باهاش چند دقیقه برعکس پرواز کنم و ببینم که بالاخره این نیروهای درگ و لیفت که تو دانش گاه به خوردمون می دهند چی هستند بالاخره؟ از پاراگلایدر و بانجی جامپینگ به شدت می ترسم. ولی اگه یک روز بخواهم خودکشی کنم حتما شبیه بارون درخت نشین این کار رو می کنم! انزوا را دوست دارم چون مکتب نبوغه و کشف اون کار هرکسی نیست!  یه جور احساس متضاد و متناقض نسبت به خیلی چیز ها دارم که به خاطر عصر ماست عصری که عصر فریبه! عصر تناقض. نا امید نیستم چون معتقدم : نا امید مردم را معادی مقدر نیست. واسه رسیدن به همه ی چیزهایی که دوست دارم بگم همه ی تلاشم را می کنم و این یه جور خدمت کردن به جهانیان نیست این خالی کردن عقده هاست و ایده آل هایی که دوست دارم تو جهان در جریان باشه. شاید بیش تر به خاطر خودمه به هرحال زمان همه چیز را ثابت خواهد کرد.


نوشته شده در : پنجشنبه 24 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

ای کاش نمایش گاه مطبوعات نمی رفتید! یا دیگه همشهری جوان نمی خونم!!! (عکس العملی به شماره ی 400)

من اعتراف می کنم که نزدیک 5 ساله که دارم همشهری حوان می خونم و در این مدت رابطه ی پر فراز و نشیبی را با این مجله طی کردم!
اوایل که خیلی حال می داد چون تا حالا مجله ای با این درجه صمیمیت نخونده بودم! تا قبل از اون نمی دونستم که غیر از من کس دیگه ای هم وجود داره که بار هستی را خونده و هنوز زنده ست! ولی وقتی مجله را خوندم دیدم که خیلی ها مثل من هستند و دارند زندگی می کنند و دغدغه هاشون و دردهاشون را حس می کردم و این برای من خوشایند بود!
بعد ها مجله تغییر کرد با این که دیگه رویداد نخوندم ولی کافه ی تازه وارد و روزها را دوست داشتم و باهاشون زندگی می کردم!
بعد یه مدت دیگه مجله در من طنینی ایجاد نکرد یعنی فقط به خاطر یکی دو تا نویسنده مطلب می خوندم! دغدغه ها یه جوری از بین رفتند. برای کسایی که سبکی تحمل ناپذیرهستی را با گوشت و خون خودشون لمس و تحمل می کردند دیگه این حرف ها فقط یه مشت جک بی معنی واسه خندیدن بود. و من هم چندان راغب نبودم به خواندنش و فقط به خاطر این که اطلاعات عمومیم بالا بره می خریدمش (یعنی مثل هر مجله ی دیگه! فاجعه نیست؟) ولی این شماره ی 400 یه جورایی رو اعصابم بود. همه یادداشت هایی دم دستی و از سر بی کاری (و یا شاید با کاری!) نوشته بودند و نصف بیشترشون شماره ی 400 را تبریک گفته و از سختی های راه نالیده بودند! و در یک اقدام مسخره عکس بچه هاشون را گذاشته بودند! (یعنی این موج نوی روزنامه نگاری هم معمولی شده؟ یا از خیلی وقت پیش این جوری شده و ما بی خبریم؟؟) جز چند تا یادداشت خوب که مثل همیشه احسان عمادی اون جا بود و بقیه زیاد مهم نبودند!
نمی خوام بگم مدعی چیزی هستم ولی این جور مجله با رفتار هایی که دلی نیستند نچسب تر از آن هستند که آدمی مثل من را راضی نگه دارند. من واسه چیز دیگه ای اومده بودم. با خوشه های یاس آمده بودم! ای کاش نمایش گاه مطبوعات نمی رفتید! قبل اون راحت تر باهاتون کنار می اومدم! آدم (مجله) چقدر می تونه خنثا باشه آخه خدایا!
ولی مهم نیست این دفعه برای همیشه با همشهری جوان وداع می کنم و شماره ی 400 را طی اقدامی انتحاری آتش می زنم (چهارشنبه سوری هم که نزدیکه!) تا این فشن شوی بی رمق بی خاصیت دست کس دیگه ای نیافته!
صبح تون بخیر و اگه ندیدم تون ظهر و شب تون هم به خیر!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در : یکشنبه 13 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

من جلوی آینه ی خودم

این نوشته قرار بود مبسوط تر باشه ولی به دلایلی ترجیح داده شد که این گونه نوشته بشه!
1. نقد روبرت صافاریان در همشهری 24 را برای فیلم Amour حتمن بخونید تا متوجه بشید که ما چرا هی میگیم که این فیلم از لحاظ تکنیکی خوب و اثرگذار هستش ولی تهش که چی؟ یعنی هانکه می خواد که چی بگه؟؟؟
2. 24 با سابقه ی خیلی کم تر از فیلم به نظر من بهتر از مجله ی فیلم 31 ساله هستش. خواندنی تر هست بحث های توش بحث های روز سینماست یکنواخت نیست مخصوصا بخش نوستالژیش فوق العاده است!  یه بحثی تو این شماره بود که به نظرتون کدوم فیلم را بیش از اندازه تحویل گرفته اند که خیلی از منتقد ها حرف زده بودند و خیلی ها برگمان را مورد عنایت قرار داده بودند! فراستی هم عقده ی دلش را در مورد همشهری کین بازگو کرده بود و البته خوب هم بازگو کرده بود!
3. راستی! من خیلی دلم می خواست بدونم که فراستی تو جشن واره کدوم فیلم ها را پسندیده که با کمال تعجب این ها را دیدم!!!
بهترین ها: زندگی خصوصی آقای محمودی و بانو (که اصلا راهش ندادند تو جشن واره!  با این که فیلم اول حجازی آشغال و فیلم دومش عالی بود!!) و دهلیز
بدترین ها: دربند  قاعده ی تصادف  کلاس هنرپیشگی!!!!!!!    یعنی عکس نظر تقریبا همه ی منتقدان و مردمی که فیلم ها را دیده بودند!
4. اسکار هم دادند به آرگو تا معلوم بشه بر همه که همه ی این جوایز سیاسی اند و لا غیر (جایزه ی پناهی دیگه رو اعصابم اسب سواری می کنه!!) کل زیبایی جایزه ها هم به خاطر جوایز آنگ لی و جنیفر لارنس بود!!
5.عاشق حرکت مارلون براندو وقت گرفتن اسکار دومش بودم و هستم!  نشان داد که یه یاغی بالفطره هستش و نوع زندگی و فیلم هاش عین خودشه. آدمی که به راحتی همه چیز را فراموش نمی کنه. عاشقش میشم وقتی به جای خودش یه دختر سرخ پوست را (به نشانه ی اعتراض) می فرسته بالای سن تا بیانیه اعتراض بخونه (نه از نوع بیانیه های صد من یه غاز فیس بوکی بچه های ما!)
6. این موسیقی متن فیلم در بروژ داره دیوونم می کنه. فوق العاده است آقا! اگه ندیدین یا نشنیدین زود باشید که دارین یه لذت بزرگ را از دست می دین!!


نوشته شده در : سه شنبه 8 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

و چقدر زیباست...!

گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ... 

چقدر زیباست!
تنها در اتاقت باشی با موسیقی و غم عشق و یه انزوای زیبا که به هر جمعی می ارزه!
اون وقت می فهمی که وقتی تو تاریکی مطلق با این هوایی که بوی باهار گرفته چقدر می چسبه شعر خوندن و خوندن و خوندن...
به خصوص وقتی که شعر های گروس عبدالملکیان باشه! تازگی ها پیداش کردم ولی انگار حرفهاش سالهاست که باهام آشناست.


حالا که رفته‌ای، بیا
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم
بعد
موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب‌هایت
لعنتی!
دستم از خواب بیرون مانده است.
                                    


نوشته شده در : شنبه 5 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

من سین 20.5 سال دارم!

من با عشق آمده بودم!
با خوشه های یاس آمده بودم و چیزی به دست نیاوردم
الآن هم مشکلی ندارم چون باهاش کنار اومدم
ولی این حس نوستالژی لعنتی که از پس یه آهنگ قدیمی دوباره پخش شده ایجاد میشه و قلبم را به تپش می اندازه کم کم می خواد که پدرم را دربیاره!
کاش بتونم که ازش رد بشم! فقط رد بشم نه چیز دیگه. 2 سال مدت کمی نیست.


نوشته شده در : پنجشنبه 3 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

عشق بی حضور شماها یا چرا شادی دنیای شما تو دل غم زده ام خونه نکرد؟!

کاش این زندگی یه ورژن دیگه داشت!
البته منظورم از یه ورژن دیگه این نیست که توش جنگ نباشه و صلح باشه و از این حرف های شعاری و نه البته بحثی که در این مقال بگنجد!
بیش تر منظورم درباره ی رویایی بودنه:    البته این یه چیزیه که مثل همه ی مطالبم قابل توضیح نیست و من با این نوع نوشتن باید گند بزنم بهش! ولی شاید یکی هم دوست داشت خدا را چه دیدی؟ همان طور که من یکی را دوست دارم!
بله داشتم می گفتم: وقتی شب ها چراغ را خاموش می کنم و موسیقی گوش می دم . همه چیز واسم رویایی میشه مثل پوستر زیبای فیلم نیمه شبی در پاریس که روی شب پرستاره ی ون گوگ قرار داره یا مثل تصاویر پر از نور شدید با تدوین سریع که اشاره ی به یه جور خیال و رویا و بعضی وقت ها نوستالژی هستش.  مثلا پریشب وقتی موسیقی فیلم زندگی با چشمان بسته را شنیدم چند لحظه از خودم بی خود شدم مثل اول های گلستان سعدی و به یه اورگاسم ذهنی رسیدم!(البته فیلم را دوست نداشتم!).
یا مثلا وقتی فیلم عالی زندگی خصوصی آقا و خانم میم را دیدم و شبش در خالی تو تخت خوابم غلت می زدم که فیلم تاثیرش را روی من گذاشته بود و من بی تاب بی تاب بودم. مثل وقت هایی که عاشق بودم و از غم عشق خوابم نمی برد!
ولی وقتی میرم تو خیابان این حال عوض میشه. چیز هایی می بینم و زندگیم مثل این لیوان چایی که کنار کامپیوتره و وقتی تو گرما باشه رنگش می پره و تا میره تو سرما دوباره قرمز میشه  هی رنگ عوض می کنه و من مجبورم برای این که دوباره سفید بشه یه چیز گرم پیدا کنم و واسه ی یه مدت کم گرم نگهش دارم.
چقدر خوب میشد اون ورژن دیگه ی رویایی واقعیت داشت!!  ولی حالا که نداره من فقط می تونم تصور کنم و تصور کنم. حتا اون سکانس هایی که نور و موهات دارن بازی می کنند و من اون طرف تر نشستم دارم به تو نگاه می کنم و هی خجالت می کشم هی خجالت می کشم هی خجالت می کشم  اه! حتا تو رویا هم از تو خجالت می کشم از این که بهت خیره بشم و آخرش هیچ وقت نمی فهمم چشمات {که ابن قدر قشنگند} چه رنگی هستند! و نمی تونم که بگم؟ نه مثل این که واقعن نمی تونم بگم... 
نمی تونم اون جا ها این چیزا را بگم ولی آخرش که چی؟ بالاخره یه روز نباید بهت بگم که دوست دارم!؟



نوشته شده در : چهارشنبه 2 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

زندگی پای(pi=3.141592)

این مطلب را خیلی وقت هست که می خوام بگم و بی حوصلگی تنبلی و خیلی عوامل دست به دست می دن تا نوشته نشه و هر روز به تعداد بخش هاش افزوده بشه ولی الآن نوشته میشه!

1
بر خلاف اعتقاد خیلی ها نسبت به جشن واره ی امسال و جدا از ترکیب هیئت داوران و نظرشون به نظرم جشن واره ی خوبی را پشت سر گذاشتیم!
یه جمله ای که تازگی ها تو دهن همه افتاده که چرا جشن واره هر سال ضعیف تر از قبله؟!  به نظرم حرف مفته. یکی از مهم ترین دلایلش کیفیت فیلم های امساله که فکر کنم همه در مورد این که فیلم ضعیف کم بوده متحد الرای باشند و دیگری این که جوون تر ها یا به عبارتی تازه نفس ها کلن فیلم های به تری نسبت به کهنه کار ها داشتند و خوش درخشیدند.
برای کسایی که فکر می کنند فیلم ها دیگه خوب نیستند باید گفت: شما خودت دیگه خوب نیستی!!  به نظرم فیلمی مثل "قاعده ی تصادف" یه حرکت و در واقع یه پرش رو به جلو  برای سینمای ما هستش. با اون همه زیبایی خود فیلم و فرم زیباش. کم خرج بودنش و در عین حال جامع بودنش. فیلم نامه ی کامل و کارگردانی عالی که بعضی از پلان سکانس هاش نفس آدم را می گرفت. (خودم خیلی درگیرش بودم چون 10 روز بعد از دیدن فیلم شب ها خوابش را می دیدم!)
و حتا فیلم هایی مثل دهلیز و دربند و خیلی های دیگه که به نظرم پیشرفت سینمای ما را می رسانند.
الان که فکر می کنم دیگه کاملا به این نتیجه می رسم که اکثر منتقد ها مخصوصن منتقد های ما به یه درد بزرگ که احتمالن از امراض روشن فکری هستش مبتلا شدند. فکر می کنند اگه فیلم محبوبشون غیر از همشهری کین یا ته تهش پدر خوانده ی 2 این طرف تر بیاد به ذات سینما توهین شده!
نه خیر آقا اصلن هم از این خبر ها نیست. اتفاقن ادامه داره و به تر هم جلو میره. به نظر خودم نسل های جدید باید با نسل های قبلی مشکل داشته باشند تا بتونند فیلمشون را بسازند که اگه این طور نبود دیگه این همه نو آوری در قصه گویی و کارگردانی نداشتیم! به نظرم اتفاقن ساخته شدن فیلم هایی بر خلاف تصور رایج داره اینو می رسونه که ما قبلی هارو هم می دونیم ولی اینی که ما میگیم به تره! شخصن خودم هیچ وقت خلی نتونستم با برگمن یا فورد ارتباط بگیرم البته از طرف دار های وسترن اسپاگتی هم  نیستم ولی دو تا فیلمی که تو قالب این جور سینما بود و خیلی هم پسندیدم (در حد 4 ستاره!) یکی کوهستان بروکبک  و اون یکی قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل بودند و به نظرم یه جور پیشرفت بودند برای سینما. مگه قراره همه تا آخر عمرشون شبیه هیچکاک فیلم بسازند؟
قبول دارم که جدایی نادر از سیمین سطح سینمای ایران را خیلی بالا برد ولی دلیل نمیشه اگه فرهادی نباشه بقیه کارگردان ها را تحویل نگیریم. کارگردان های دیگه هم که دیگه بی خیال!!!    مهرجویی و کیمیایی و ... هم که خودتون شاهدین!!!

2
دربازه ی الی را امروز دوباره دیدم و زیاد خوشم نیومد! به غیر از بعضی صحنه های خوب و تدوین که بعضی جاها عالی بود و بعضی جا ها ضعیف چیز خاص دیگه ای ندیدم ازش!  شخصیت ها همگی ول هستند و بازی ها هم بد!  به غیر از پیمان معادی و مانی حقیقی رعنا آزادی ور بقیه خوب نیستند! صابر ابر هم خوب نیست. دلیل وجودیش معلوم نیست. اگه کارگردان می خواد که الی مبهم بمونه چه دلیلی داره که صابر ابر را از در پشتی وارد کنه که چند تا دروغ بی ربط و بی معنی با بهانه ی این که "هول شدم" بهش بگویند؟ ولی صحنه ی آخر و موسیقی پایانی زیبا و فوق العاده هستند! 

3
آنگ لی جزو کارگردان های مورد علاقه ی منه! فیلم آخرش را هم  خیلی دوست داشتم ببینم و پسندیدم! دوست داشتنی و زیبا بود. یه جور فقدان خاصی توی کارهاش هست که توی 3 تا کار مطرحش یعنی آزدهای پنهان ... و بروکبک و زندگی پای هستش که آدم را درگیر می کنه! با این که فیلم آخرش به نظرم به پای بروکبک نمی رسید ولی خیلی نماهای فوق العاده ای داشت که آدم را مسحور می کرد! عدم تمرکز به وسط در اکثر نماهاش و عدم قرینه سازیش و زاویه ی دید از کنار و با زاویه تو فیلم برداری هاش یه جور امضا شده براش و باعث ایجاد احساسات خاصی در تماشاگر میشه!


نوشته شده در : یکشنبه 29 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

لحظه هاییست...

1
یه وبلاگ هست به اسم بهترین شعرهایی که خوندم و وبلاگ قشنگیه و شعر های واقعن خفنی میگذاره و من خیلی هاش رو دوس دارم ولی این دو تا را تازه خوندم و خیلی ازشون خوشم اومد. البته پیشنهاد ویژه ام شعر های گروس عبدالملکیان هستند که واقعن فوق العاده اند!

زندگی یک چمدان است که می آوریش/بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
 خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم/دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
 گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم/به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
 گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم/قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
 چمدان دست تو و ترس به چشمان من است/این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
 قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش/هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
 قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم/طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم 
 مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش/شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش 
 مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن/هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن 
 مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز/مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز 
 من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش/نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش 
 آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم/آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم 
 توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی/کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی 
 چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر/جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر 
 تا مرا می نگرد قافیه را می بازم/... بازی منتهی العافیه را می بازم 
 سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم/رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم 
 ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور/قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور 
 مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم/و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم 
 ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم/نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم 
 خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم/بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم 
 مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود/و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود 
 قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند/شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند 
 هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد/یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد 
 من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم/و از آن روز که در بندِ توام آزادم 
 چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت/نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت 
 سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید/سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید 
 دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت/شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت 
 به خودم آمدم انگار تویی در من بود/این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود 
 پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام/پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام 
 ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست/ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست 
 آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند/کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند 
 چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم/آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم 
 و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد/و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
 تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم/از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
 تو نباشی من از اعماق غرورم دورم/زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
 تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم/شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
 هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت/من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت
 همه شهر مهیاست مبادا که تو را/آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
 این جماعت همه گرگند مبادا که تو را/پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
 دانه و دام زیاد است مبادا که تو را/مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
 پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را/نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
 تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را/پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
 دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو/برف و کولاک زده راه خراب است نرو
 بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم/با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
 بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند/این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
 بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست/گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
 بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست/و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
 پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم/بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
 می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش/خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش...
از : علیرضا آذر

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می آموزد 


اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم ...  

از : ناظم حکمت


2 اولش اینو بگم که من در مورد بهمن قبادی حس خوبی نداشتم و نمی دونم که این اثر تبلیغات منفی بود یا های و هوی رسانه ای ایشون ولی وقتی "لاک پشت ها هم پرواز می کنند" را دیدم نظرم عوض شد. به نظرم فیلم خیلی توپ و خفنی بود و به معنای واقعی کلمه زیبا! شاید فیلم نامه اش تا حدود خیلی کمی مشکل داشت ولی از لحاظ بصری یه تجربه تکرار نشدنی بود. حتما ببینید این فیلم را!!! البته شاید چون ضد جنگ بود و این را توی بستری کاملا عالی به مخاطب تحویل می داد پسندیدمش. در هر حال به نظرم فیلمی هم تراز با در حال و هوای عشق بود چون من به هر دو 4 ستاره ی کامل می دم!!!!


نوشته شده در : چهارشنبه 25 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

هر کو نکند فهمی...

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

 

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

 صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

 شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

 نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد


جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

 در دایره قسمت اوضاع چنین باشد


در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

 کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد


آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

 کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


فوق العاده است!!!
با صدای محمد ملک مسعودی پیداش کنید و گوش فرا دهید!
من که ساعت ها کیفور بودم.

 


نوشته شده در : جمعه 13 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

پایان دوران

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد / تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

بهمن ماه خیلی کم حرف شدم. البته من مواقعی حرف میزدم که حرفی داشته باشم
اتفاق هایی افتاده که باعث شده دیگه حرفی واسه گفتن نداشته باشم.
این شعر بالا را هم همین جوری حال کردم بگذارم:
شعرش مال روزبه بمانی و خواننده اش هم داریوش ه و آهنگ زیباییه : از اون آهنگ هایی که می تونی واسه عوض کردن حالت تو عصر یه روز پاییزی ازش استفاده کنی!
در ضمن یه پیشنهاد خفن: اگر شبی از شب های زمستان مسافری را حتمن بخونید. یه داستان هزار تویی که کلی حرف عمیق توش داره و از یه جهاتی شبیه هزار و یک شب خودمون هستش. 
تمام!


نوشته شده در : سه شنبه 10 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .