تبلیغات
خداحافظی طولانی - مطالب سامان

امروز:

وعده های شرقی+نیلوفر مردابی

این روزها همه سخت می گذرند/ حتا برای تو نیلوفر مردابی

من خیلی از فیلم های گاس ون سنت رو دوست دارم! حتا اگه ویل هانتیگ نابغه رو(که فیلم بدیه) ساخته باشه یا حتا اگه psycho رو ساخته باشه!!!
اون خوب می دونه که موضوعات رو تو چه قالبی عرضه کنه. نوآوری های زیادی داره و در ضمن به خوبی میشه بهش یه فیلم ساز آمریکایی گفت! که در مورد مردم و جوانان کشور خودش فیلم می سازه.
من می خوام در مورد فیلمهایی که دوسش دارم و حرفی براشون دارم کمی حرف بزنم!:
از my own private idaho که می تونست تبدیل به شه به یه کپه آشغال با موضوعی که روی اون دست گذاشته ولی کارگردان به خوبی می تونه فیلم رو از آب و گل در بیاره. این شاید بهترین فیلمیه که در مورد گذران زندگی چند جوان تو زمانه حاضر ساخته شده! فیلم با این که به شدت شخصی و آمریکایی هستش ولی موضوعش رو به زیبایی می تونه  گسترش بده به اضافه یه کارگردانی خوب تبدیل میشه به یه اثر ناب!
elephant را فقط باید دید! حرف زدن در موردش بی نتیجه است. این فیلم به شدت تاثیر گذار و به زیبایی ساخته شده فرمش در خدمت مفهومش قرار داره و یه تجربه ی بی نظیره!
paranoid park : در مورد جوانی که ناخواسته پلیسی رو کشته! فیلم سراپا یه درس کارگردانی هستش!
و بالاخره milk: که شاید تنها اثر تحت سیستم ون سنت هست که دوسش دارم بازی شان پن عالیه 
*در ضمن ون سنت شیفته ی بلا تار هستش!


***این به ون سنت ربطی نداره در مورد "eastern promises" اثر دیوید کراننبرگ:
که یه شاه کار تمام عیار بود. خیلی وقت بود که فیلمی به این زیبایی ندیده بودم و رو من به شدت تاثیر گذاشت. بازی بازی گران عالی بود و خشونت درونی فیلم در خدمت فیلم بود و تو منتظر بودی که هی از یه جایی بالاخره این عصبیت بزنه بیرون در حالی که ظاهرا فیلم خیلی آرام بود. از همه ی این ها گذشته موسیقی فوق العاده هاوارد شور که به فیلم هویت بخشیده بود به زیبایی اثر احساسی خودش را روی صحنه ها می گذاشت!
خلاصه یک و نیم ساعت لذت مدام و چندین ساعت لذت فکری از دیدن چنین فیلم فوق العاده ای!!!




نوشته شده در : شنبه 28 اردیبهشت 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

کلاف پیچیده ی عشق

یه جمله ای هست که میگه : سینما گستره ی چیزهایی هست که توضیح ناپذیرند (روبر برسون)

اگه میخواین به یه مصداق واقعی این جمله برسید فیلم Punch-Drunk Love پل تامس اندرسون رو مشاهده کنید
عجیب و غریب و خفن!!
بازی های فرمی و محتوایی به صورت دیوانه واری تو فیلم خودنمایی می کنند!!



نوشته شده در : شنبه 14 اردیبهشت 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

برامون از مرگ جادوگر بگو!!!

تو واقعیت نمیشه کاری کرد!
حتا اگه کار ابله ها باشه باید به خواب برم
باید رویا ببینم باید بخوابم باید بخوابم باید ب خ و ا ب م...
حالا خوابیدم!
...
می ترسم که بیدار بشم
تحملش رو ندارم
تحملش رو ندارم
حتا اگه کابوس ببینم؟!
نمی دونم! باید فکر کنم
باید فکر کنم باید فکر کنم!
حرف بزن حرف بزن
یه چیزی بگو بگو بگو بگو ب...
دارم از دست میرم تو چاله افتادم
ولی تکون نخوردم
قبلبا تو خواب وقتی پام می رفت تو چاله بیدار می شدم
حداقل تکون می خوردم
الان دیگه نه!
نکنه مردم نکنه مردم؟!!؟
نکنه نکنه نکنه نکنه...
باید بیدار بشم باید بیدار بشم
حتا اگه مرده باشم حتا اگه نفس نداشته باشم
حتا اگه مثل گیاه باشم باید پا شم باید پا شم
تورو خدا تورو خدا تمومش کنید
تمومش کنید تموم....
بیدارم کنید بیدارم کنید
باید بیدار بشم باید...
نسیم تو اتاق لمبر می خورده و
صدایی میاد

از خواب بیدار میشم
باور نمی کنم
نمی تونم باور کنم
با صدای ضجه از خواب پا شدم
ولی به هر حال پا شدم
نباید دوباره بخوابم
نباید دوباره ب خ و ا ب م!!!


نوشته شده در : جمعه 13 اردیبهشت 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

تو ای پری کجایی؟؟

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم؟


چشمام رو می بندم
پنجره ای را تصور می کنم
خودم را می بینم که بی قرار نشستم روی تخت خواب
تصویر یه جور قهوه ای انگار مال یه خاطره ی بیات هستش.
دقت می کنم تو دست راستم یه سیگاره
اه لعنتی! هیچ وقت نتونستم با دست چپم سیگار را بگیرم شبیه ناشی ها می شم!
حالا صحنه عوض میشه از نقطه ی دید من:
پنجره رو می بینم که بازه و باد پرده اش را میزنه اینور و اونور روی دیوار هیچی نیست
همش یه دیوار سفید بی نهایت تا آخرش
زاویه که دوباره عوض میشه می بینم که جزئیات اتاق کلا محو شده
من روی تخت نشستم و یه پنجره که بازه.
دل دل می کنم پا می شم می شینم سیگار خاموش می کنم سیگار روشن می کنم 
از چشمام  انتظار می باره و صدای تپش قلبم شنیده میشه
همه جا سفیده
پا می شم و یه قدم میرم جلو وای می ایستم
آروم نمی شم همون جور سر پا وایستادم
باز مثل همیشه خودم رو قانع می کنم
من همیشه گفتم: آرامش رو به همه چی ترجیح می دم
پس ترجیح می دم و آروم می شینم
رو تخت دراز می کشم و می خوابم 

وقتی بیدار می شم فقط سفیدی مطلقه و پنجره ای در کار نیست
منم و یه تخت و یه سفیدی بی انتها
راستی چرا نگاه نکردم؟



###پیشنهاد ویژه: ترانه دل خوشی حسین ابلیس--------فوقالعاده اس!!!


نوشته شده در : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

to be or not to be

1
 چند روز پیش یه سر درد شدید گرفتم و نابودم کرد! 4-5 ساعت از روز را خوابیدم و وقتی هم که بلند شدم افسرده بودم. علاوه بر یه خواب وحشت ناک که در واقع یه فیلم بود! خودم هم وقتی تیتراژش اومد فهمیدم! خیلی خفن بود! تو فیلم 14 تا تیر به پام خورد و آخر سر هم یه تیتراژ خیلی روشن فکری اومد و فهمیدم فیلم مال ژان لوک گداره! تیتراژش هم با یه فیلتر تقریبا طوسی و بنفش از خیابون های شهر و عبور و مرور ماشین ها پشت چراغ قرمز فیلم برداری شده بود!
می تونم کاملن فرویدی این خواب رو رمز گشایی کنم ولی لذت نشانه هاش از بین میره.  حالا البته مهم اون نیس! مهم اینه که بعد این که از خواب بیدار شدم غرق مسئله ی هملت شده بودم...   بودن یا نبودن...   این که ارزش داره که زندگی کنم و این همه رنج بکشم!؟ پاسخی نیست جز 3تا نقطه... !

2
امروز 4تا فیلم دیدم و رکورد قبلی خودم را شکستم!
عشق و مرگ  وودی آلن
آلفاویل  ژان لوک گدار
گروه خشن  سام پکین پا
فریدا  جولی تیمور
ولی فریدا فیلم خوب و قابل اعتنایی بود

3
خواندن تاریخ فلسفه راسل هم جزو اون کارهایی بود که به شدت مشغولم کرده و باعث شده فعلن سکوت اختیار کنم. بعد مدت ها باعث شد به جهل خودم بخندم!!!!

4
اینم یه پیشنهاد خیلی خیلی آوانگارد:
فیلم week end ژان لوک گدار.  جز فیلم هایی هست که تا مدت ها یاد آدم می مونه خفن عجیب و غریب و دوباره خفن!!!
صحنه های تصادف و صحنه ی ترافیک شاهکارند!!

5
خیلی وقت بود دنبال معنی اوگتسو مونتاگاری (فیلم میزوگوشی) بودم که امروز به طور اتفاقی تو کتاب آفرینش و آزادی بابک احمدی دیدمش!
: قصه ی ماه محو پس از باران   خیلی اسم دوست داشتنی ای هستش!





نوشته شده در : شنبه 31 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

خداحافظ غم شیرینم اگه تو بخوای خب مگه من مرض دارم که نرم, یه عوضی کم تر!!!

با این که زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت ولی زیاد هم بد نبود چون آرزوی خاصی نداشتم!!!
بله درست حدس زدید!!!
در حال خوندن آثار ساموئل بکت (بابا پوچی!) هستم
مالون می میرد رو حتما حتما بخونید!!!%%%%%%%%%%%





نوشته شده در : جمعه 16 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

رابطه من با دیوید فینچر

پیش درآمد:
نوشتن این مطلب زیاد موجه نیست ولی یه جورایی مربوط به دغدغه ای هست که مدت مدیدیه که تو ذهنمه. یک از مطالب دیگه ای که دوست دارم بنویسم در مورد pink floyd هست که هنوز جراتش را ندارم! ولی این موضوع بالاخره باید روشن بشه! دلیلش شاید به دیدن یه کلیپ از فیلم بازی توی شبکه ی نمایش به همراه موسیقی متن عالی هاوارد شور بوده است!
من وقتی تازه داشتم به تماشای فیلم ها براساس ارزش هنری شون رو می آوردمدر مورد فنیچر احساسی شبیه به نولان داشتم! یه نابغه که می تونه فیلم های خفن بسازه! با این که seven را زیاد دوست نداشتم ولی از دیدن سیاهی فضا و بازی بازی گر ها و صحنه ی بی نظیر تسلیم شدن کوین اسپیسی لذت می بردم. حتا وقتی فیلم game را که انصافا جزو اون فیلم هایی هست که با این که فوق العاده اند ولی هیچ وقت  جدی گرفته نشدند می دیدم در پوست خویش نمی گنجیدم. اگه بخوایم بازی را با shawshenk redemption که تازگی ها 9.3 شده و تو آی ام دی بی بی رقیبه مقایسه کنیم می فهمیم که بازی یه فیلم طوفانی تا 5 دقیقه ی آخره و اون پنج دقیقه ی آخر هم واسه این که فیلم تبدیل به زهر مار نشه اون طوری شده ولی رستگاری در شاوشنک تا 15 دقیقه ی آخرش انصافا هیچ چی نداره جز یک مشت حرف های شعاری و داستان معمولی و خسته کننده!...
بعدها از دیدن شاه کاری مثل fight club به خودم لرزیدم و تعجب کردم که چه طور میشه یه رمان را اینقدر زیبا فیلم کرد و وقتی که حقش تو اسکار خورده می شد هزاران بار با بقیه ی دوستان در مورد این حق خوری عظیم تاریخ اسکار حرف می زدیم  و گله می کردیم
ولی وقتی فیلم های دهه ی 2000 شروع میشه غم هامون هم زیاد میشه! پانیک روم ضعیف با زودیاک نسبتا خوب و بنجامین باتن نا امید کننده و شبکه ی اجتماعی خوب ولی مقطعی و بدون ماندگاری و بعدش یه باز سازی مزخرف از دختری با... که حتا دوس ندارم اسمشو کامل بگم!  کارگردانی که سبک فیلم سازیش فوق العاده است و خودش یه پا خلاقیت محض چرا باید فیلم بقیه را باز سازی کنه؟؟
فنیچر با آفریدن یه فضای خاص (بیش تر رعب و وحشت و سیاهی)توی هر فیلمش جون آدم را به لبش می رسونه این فضا حتا توی فیلم های ضعیفش هم وجود داره. تنها 2 فیلمی که حتا ساخته شدنش هم نباید توسط فنیچر قبول میشد بنجامین و دختری با بودند. که اصلا داستان هاشون باعث ایجاد اون فضا نمی شدند و اگر هم می شدند الکن بودند.
در ضمن یه نکته ی عمومی در مورد داستان هاش وجود داره و اون اینه که پایان بندی هاش فوق العاده اند و مخصوص به خود کارگردان!!! 
پایان دیوانه کننده ی هفت
پایان آرامش بخش بازی بعد از اون همه بازی
پایان جنون آمیز فایت کلاب
و پایان زودیاک بعد از 2 ساعت و نیم فیلم !!!!

امید واریم دیوید داداش به روز های اوج خودش برگرده و ما را هم به روز های اوج مون برگردونه که حتا خندیدن هامون هم شبیه تایلر دردن بود. چه برسه به مدل موها و راه رفتن ها و لباس پوشیدن ها و ...    روزهایی که همه مون می خواستیم که یه تایلر واقعی باشیم!!!


نوشته شده در : چهارشنبه 7 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

تارانتینو و دیگر هیچ

این مطلب قرار نبود نوشته بشه چون من بعد از  1ماه بلکم بیش تر مقاومت کردم تا django را نبینم ولی دیدمش و سخت پشیمونم!  تارانتینو دقیقا داره چی کار می کنه من نمیدونم!  بعد از "حرومزاده های لعنتی" انتظار یک فیلم به تر را داشتم که متاسفانه...! دقیقا هدفش چیه؟؟؟  از طرف یهودی ها از نازی ها انتقام می گیره و از طرف برده ها از سفید پوست ها.
بعد این همه سال که از پالپ فیکشن می گذره انتظار یه فیلم به تر را داشتم ولی مثل این که تارانتینو داره افت می کنه.
این پیام به کسایی هستش که با خاطره ی شاه کاری مثل پالپ فیکشن خوش هستند. "جانگو را نبینید!!!"

در ضمن یک اصل کلی وجود داره: هر وقت کارگردانی سر فیلمی زیاد برابر انتقاد ها جوگیر شد مطمئن باشید فیلمش خوب نبوده چون حتا خودش هم زیاد راضی نیست و مقابل یه حرف کوچیک قاطی می کنه. ولی فیلم خوب هیچ وقت... هیچ وقت ارزشش را از دست نمی ده! اجازه بدید همه هر چی می خواان بگن!



نوشته شده در : شنبه 3 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

the perks of being a wallflower

1
اولش که می خواست شبیه dreamers باشه که البته نتونست مثل شاه کار بی همتای برتولوچی باشه. وسطاش شبیه  فیلم های تین ایجری آبکی آمریکایی بود و آخراش هم روانی-فلسفی!
فکر کنم کارگردان می خواست یه چیزی را تو حلق مون فرو کنه ولی تو نمی رفت! شاید حلق من تنگ بوده! نمی دونم!
خیلی مغشوش بود و آخرش هم نفهمیدم که کی به کیه؟ که چی مثلن؟ یا خب به ما چه؟!
بعدش هم وقتی بخوایم به کاربرای imdb فحش بدیم میگن نه اونا خوب می فهمند!
وقتی این فیلم رتبه اش حدودای 230 هست و dreamers که از هر لحاظ خیلی سرتره اصلن نیست(!) چه میشه گفت؟
بی خیال! با خودم عهد کرده بودم همیچین فیلم هایی نبینم ولی گول خوردم و حالا هم پشیمونم پشیمون!

2
موسیقی متن فیلم stoker فوق العاده زیباست! یک اثر بی کران از نابغه ای به اسم کلینت منسل!
این فیلم جدید چان ووک پارک (کارگردان oldboy) هستش و تو آمریکا (مثل این که) ساخته شده و از 1 مارس هم اکران شده. فیلم را ندیدم هنوز ولی کار کلینت منسل عالیه!  برای فهمیدنش فقط کافیه موسیقی فیلم های مرثیه ای برای یک رویا (requiem for a dream) و سرچشمه (fountain) را به یاد بیارید.
تازگی ها با اختلاف شده آهنگ ساز محبوبم.

3
گفتم کلینت منسل و یاد دارن آرونوفسکی افتادم که پروژه ی "نوح" اش 28 مارس سال بعد اکران میشه باید ببینیم این بار چه میکنه!!!


نوشته شده در : جمعه 2 فروردین 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

1 میمون مست مست! + 4

1. سه میمون نوری بیلگه جیلان خوب نبود!
یه نظر عمومی نسبت به کارهای جیلان دارم که به نظرم همیشه داره تکرار میشه: ایده و داستان خوب و حتا عالی که آخرش به بیراهه ختم میشه! با ریتم کند بدون موسیقی بدون فرم مناسب و سعی در خوراندن افکار عجیب و غریب انفعالی به بینندگان. تازه آخرش هم احساس می کنه که خیلی عمیق حرف زده ولی اصلا عمیق نیست اصلا مناسب نیست.  داستان یه وقت هایی خوب جلو میره ولی نفس حرکت پیام دادن و نتیجه گیری فیلم ها را نابود می کنه. کارگردانی به عمق نمی رسه و بیش تر سعی در مفتون کردن مخاطبان داره که با نوع فیلم برداری با دیافراگم بالا و یکی دو درجه nd به اضافه ی عمق میدان های بی معنی که باعث میشه اثر سطحی باقی بمونه و تو فرم خودش دارای روایت الکن باشه. یه جورایی مرعوب دوربین شده انگار!! فیلم می تونست به راحتی با تدوین دوباره 35 دقیقه ی بین دقایق 5 و 40 را حذف کنه. کلوز آپ ها بی معنی اند و ما را به درون شخصیت ها نمی برند و میشه آخر فیلم را به راحتی حدس زد و ... .
وقتی که روزی روزگاری آناتولی را دیدم (به عنوان اولین فیلمی که ازش می دیدم) احساس کردم با یه آدم کار درست طرف هستم ولی نابود کردن ایده ی به اون خوبی و یه پایان بندی مزخرف نخ نما تو آناتولی اعصابم را خرد کرد تازه سعی داشت مفهوم عجیب غریبی مثل تحول به خاطر دیدن زیبایی و از این چرت و پرت ها را به وجود بیاره.
ولی به نسبت فیلم های دیگرش فیلم "دور" اثر بهتری بود. مثل این که اون موقع هنوز توی کن ایشون را نشناخته بودند.
نوری بیلگه جیلان فیلم سازی هستش که استعداد خوبی داره ولی تحت تاثیر جشن واره و روشن فکر ها فیلم می سازه. این ها را به راحتی میشه از پایان فیلم هاش حدس زد!  البته اگه کمی هم جوگیر بشه میافته تو خط ساخت فیلمفارسی یا فیلمترکی!

2. waltz with bashir: یه انیمیشن خاص و زیبا در مورد کشتار صبرا و شتیلا با نوع روایت خاص جذاب و موسیقی نفس گیرش که گاهی وقت ها نابود کننده می شد تبدیل شده بود به یه فیلم اثر گذار.

3. فیلم های دیگه ای هم بودند ولی زیادی مهم نبودند: آرگو و سی دقیقه ی بامداد

4.یکی دو تا هم فبم متوسط بودند البته.  فرانکن وینی(نسبت به دو تای قبلی خوب ولی درکل فیلمی مقطعی . زود فراموش شونده!) تد : یه فیلم متوسط قابل قبول!
5. پرواز هم می تونست فیلمی ضعیف تر باشه ولی کارگردانی زمه کیس و بازی گود من و مخصوصا واشینگتن فوق العاده است که باعث میشه فیلم از یه اثر متوسط به یه فیلم خوب (و نه عالی) تبدیل بشه!



نوشته شده در : یکشنبه 27 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

والس با زندگی

تو داری وارد ذهن یک خود ویران گر میشی آرام بگیر و اعتماد به نفس خودت را حفظ کن این جا جایی هست که تو باید همه ی چیزهای گذشته را همه ی اتفاقات ساده و بی اهمیت را از ذهنت خارج کنی تا بتوانی با من پا به دنیای عجیب و غریب من بگذاری. اولین شرط اینه که هر چی را شنیدی و دیدی و یه بهت نشان دادم باور کن فقط با این روش هست که می توانی به سرانجام من بخندی یا گریه کنی یا با خودت بگویی: هه! عجب روانی ای بود!  آره دارم در مورد خودم حرف می زنم یه تایلر دردن واقعی یکی که دلش می خواد تا ته ته همه چیز برود ولی در عین حال اصول گراست خودش را پشت یه شخصیت دیگه قایم می کند تا دیگران نفهمند که تو تنهاییش چه اتفاقی می افتد ولی بعد از مدتی اون حس انزوا بیرون می ره و فقط همون شخصیت موقتی چاره ساز باقی می ماند که باید کنترلش کرد. من می می مانم و تایلر دردن!  بعضیا می گویند که تایلر واست خیلی زیاده اگه می تونی هولدن باش. یه ناتور دشت! من رد نمی کنم. اتفاقا بهتر که فکر می کنم می بینم که هولدن بودن را دوست دارم این که از دنیای آدم بزرگ ها عقم می گیرد و دنیای کوچولو ها را کمی تا قسمتی دوست دارم و هم سن و سال های خودم با اون دغدغه های مسخره و عذاب آورشون حالم را می گیرند. اکثرن مهربانم این را همه تایید می کنند ولی بعضی وقت ها زود عصبانی می شم . به عشق و احساسات اعتقاد دارم ولی اپیکوری نیستم به نظرم آدم باید تو این جهان فقط در پی حقیقت باشه و وقتی پیداش کرد دیگه هیچ مشکلی نداره و هیچ ترسی برایش نیست. آخر چه چیزی زیباتر از این تو دنیا وجود داره؟؟؟  یکی از بزرگ ترین دغدغه هام ویژگی های شخصیت های مردمم هستش. البته نه مثل اوقاتی که بچه تر بودم دغدغه های درونی شون. دیگه درون واسم اهمیت نداره. مهم تعامل این درون با اطرافیان و بیرون هستش. قبلن فکر می کردم که درون افراد خیلی اهمیت داره و این تفاوت زیباست. و الان می اندیشم که زیبا نیست و شاید فردا دوباره این نمودارحالت سینوسی خودش را حفظ کنه.  رابطه ام با مردمان هم عجیب و غریبه گاهی دوستشون دارم و گاهی متنفرم و گاهی در تعادل هستش ولی افکارم تو این زمینه شبیه امپدوکلس هستش و به یه جور عدل (که بعد ها میشه روح جهانی) معتقده یعنی هی مهر و کین با هم دعوا می کنند و هی دوز شون عوض میشود! ولی در کل معتقدم سلیقه ی اکثر مردم به سمت ابتذال هست و 99% شون به یک زندگی روتین راضی اند و این من را به مرگ نزدیک می کند. فیلم و کتاب و موسیقی را دیوانه وار دوست دارم و وقتی خوبشون گیر بیاد تا روزها خوشحالم! از دانش گاه و استاد دانشگاه و کتاب آموزشی نوشتن و قورمه سبزی و جگر گوسفند بیزارم! بزگترین آرزوم اینه که بتونم ژان لوک گدار و لارس فون تریه و میشائیل هانکه و مسعود فراستی و بلا تار را دور یه میز بشونم و به حرفهاشون گوش بدم. خیلی موسیقی گوش می دم ولی به نظرم فرهاد جاودانه است و تازگی ها احمد کایا چون که شخصیت دارند و مشکل امروز هنرمندان ما اینه که شخصیت مستقل ندارند. شاید واسه همینه که مسعود فراستی را دوست دارم. از هنرمند های رادیکال خوشم میاد قبلن از کمونیسم هم خوشم میومد ولی الان چیزی ندارم که در موردش بگویم. شیفته ی شعر کلاسیک ام و مفتون شعر سپید. حافظ را می پرستم و مولوی را دوست دارم به خاطر شمس و به خاطر این که تو 40 سالگی به اشتباهش پی برد! اخوان ثالث را دوست دارم به خاطر چاووشی که به نظرم اگه شعر مدرن فارسی فقط اون شعر را داشت دیگه نیازی به کس دیگه و شعر دیگه ای نداشت. شاملو را به خاطر همه ی کارهاش دوست دارم ولی تازگی ها با نوع عشقش به مشکل برخوردم. آدمی تا اون حد منطقی و روشن فکر درگیر یه جور سانتی مانتالیسم مزخزف میشه. اه اه اه...! از روشن فکرها بعیده. چرا احساس می کنم این ها همش یک جور اداست!!؟؟ دوست دارم یه روز همه چیز را ول کنم و دوباره تو یه جای دور از اول شروع کنم. سفر کردن را دوست دارم و به سیگار هم علاقه مندم. نه به کشیدنش بل که به وجودش این که فکر آدم تا چه جاهایی می رسیده واسم خیلی جذابه. خیلی دوس دارم یه روز بتونم هواپیما برونم و باهاش چند دقیقه برعکس پرواز کنم و ببینم که بالاخره این نیروهای درگ و لیفت که تو دانش گاه به خوردمون می دهند چی هستند بالاخره؟ از پاراگلایدر و بانجی جامپینگ به شدت می ترسم. ولی اگه یک روز بخواهم خودکشی کنم حتما شبیه بارون درخت نشین این کار رو می کنم! انزوا را دوست دارم چون مکتب نبوغه و کشف اون کار هرکسی نیست!  یه جور احساس متضاد و متناقض نسبت به خیلی چیز ها دارم که به خاطر عصر ماست عصری که عصر فریبه! عصر تناقض. نا امید نیستم چون معتقدم : نا امید مردم را معادی مقدر نیست. واسه رسیدن به همه ی چیزهایی که دوست دارم بگم همه ی تلاشم را می کنم و این یه جور خدمت کردن به جهانیان نیست این خالی کردن عقده هاست و ایده آل هایی که دوست دارم تو جهان در جریان باشه. شاید بیش تر به خاطر خودمه به هرحال زمان همه چیز را ثابت خواهد کرد.


نوشته شده در : پنجشنبه 24 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

ای کاش نمایش گاه مطبوعات نمی رفتید! یا دیگه همشهری جوان نمی خونم!!! (عکس العملی به شماره ی 400)

من اعتراف می کنم که نزدیک 5 ساله که دارم همشهری حوان می خونم و در این مدت رابطه ی پر فراز و نشیبی را با این مجله طی کردم!
اوایل که خیلی حال می داد چون تا حالا مجله ای با این درجه صمیمیت نخونده بودم! تا قبل از اون نمی دونستم که غیر از من کس دیگه ای هم وجود داره که بار هستی را خونده و هنوز زنده ست! ولی وقتی مجله را خوندم دیدم که خیلی ها مثل من هستند و دارند زندگی می کنند و دغدغه هاشون و دردهاشون را حس می کردم و این برای من خوشایند بود!
بعد ها مجله تغییر کرد با این که دیگه رویداد نخوندم ولی کافه ی تازه وارد و روزها را دوست داشتم و باهاشون زندگی می کردم!
بعد یه مدت دیگه مجله در من طنینی ایجاد نکرد یعنی فقط به خاطر یکی دو تا نویسنده مطلب می خوندم! دغدغه ها یه جوری از بین رفتند. برای کسایی که سبکی تحمل ناپذیرهستی را با گوشت و خون خودشون لمس و تحمل می کردند دیگه این حرف ها فقط یه مشت جک بی معنی واسه خندیدن بود. و من هم چندان راغب نبودم به خواندنش و فقط به خاطر این که اطلاعات عمومیم بالا بره می خریدمش (یعنی مثل هر مجله ی دیگه! فاجعه نیست؟) ولی این شماره ی 400 یه جورایی رو اعصابم بود. همه یادداشت هایی دم دستی و از سر بی کاری (و یا شاید با کاری!) نوشته بودند و نصف بیشترشون شماره ی 400 را تبریک گفته و از سختی های راه نالیده بودند! و در یک اقدام مسخره عکس بچه هاشون را گذاشته بودند! (یعنی این موج نوی روزنامه نگاری هم معمولی شده؟ یا از خیلی وقت پیش این جوری شده و ما بی خبریم؟؟) جز چند تا یادداشت خوب که مثل همیشه احسان عمادی اون جا بود و بقیه زیاد مهم نبودند!
نمی خوام بگم مدعی چیزی هستم ولی این جور مجله با رفتار هایی که دلی نیستند نچسب تر از آن هستند که آدمی مثل من را راضی نگه دارند. من واسه چیز دیگه ای اومده بودم. با خوشه های یاس آمده بودم! ای کاش نمایش گاه مطبوعات نمی رفتید! قبل اون راحت تر باهاتون کنار می اومدم! آدم (مجله) چقدر می تونه خنثا باشه آخه خدایا!
ولی مهم نیست این دفعه برای همیشه با همشهری جوان وداع می کنم و شماره ی 400 را طی اقدامی انتحاری آتش می زنم (چهارشنبه سوری هم که نزدیکه!) تا این فشن شوی بی رمق بی خاصیت دست کس دیگه ای نیافته!
صبح تون بخیر و اگه ندیدم تون ظهر و شب تون هم به خیر!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در : یکشنبه 13 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

من جلوی آینه ی خودم

این نوشته قرار بود مبسوط تر باشه ولی به دلایلی ترجیح داده شد که این گونه نوشته بشه!
1. نقد روبرت صافاریان در همشهری 24 را برای فیلم Amour حتمن بخونید تا متوجه بشید که ما چرا هی میگیم که این فیلم از لحاظ تکنیکی خوب و اثرگذار هستش ولی تهش که چی؟ یعنی هانکه می خواد که چی بگه؟؟؟
2. 24 با سابقه ی خیلی کم تر از فیلم به نظر من بهتر از مجله ی فیلم 31 ساله هستش. خواندنی تر هست بحث های توش بحث های روز سینماست یکنواخت نیست مخصوصا بخش نوستالژیش فوق العاده است!  یه بحثی تو این شماره بود که به نظرتون کدوم فیلم را بیش از اندازه تحویل گرفته اند که خیلی از منتقد ها حرف زده بودند و خیلی ها برگمان را مورد عنایت قرار داده بودند! فراستی هم عقده ی دلش را در مورد همشهری کین بازگو کرده بود و البته خوب هم بازگو کرده بود!
3. راستی! من خیلی دلم می خواست بدونم که فراستی تو جشن واره کدوم فیلم ها را پسندیده که با کمال تعجب این ها را دیدم!!!
بهترین ها: زندگی خصوصی آقای محمودی و بانو (که اصلا راهش ندادند تو جشن واره!  با این که فیلم اول حجازی آشغال و فیلم دومش عالی بود!!) و دهلیز
بدترین ها: دربند  قاعده ی تصادف  کلاس هنرپیشگی!!!!!!!    یعنی عکس نظر تقریبا همه ی منتقدان و مردمی که فیلم ها را دیده بودند!
4. اسکار هم دادند به آرگو تا معلوم بشه بر همه که همه ی این جوایز سیاسی اند و لا غیر (جایزه ی پناهی دیگه رو اعصابم اسب سواری می کنه!!) کل زیبایی جایزه ها هم به خاطر جوایز آنگ لی و جنیفر لارنس بود!!
5.عاشق حرکت مارلون براندو وقت گرفتن اسکار دومش بودم و هستم!  نشان داد که یه یاغی بالفطره هستش و نوع زندگی و فیلم هاش عین خودشه. آدمی که به راحتی همه چیز را فراموش نمی کنه. عاشقش میشم وقتی به جای خودش یه دختر سرخ پوست را (به نشانه ی اعتراض) می فرسته بالای سن تا بیانیه اعتراض بخونه (نه از نوع بیانیه های صد من یه غاز فیس بوکی بچه های ما!)
6. این موسیقی متن فیلم در بروژ داره دیوونم می کنه. فوق العاده است آقا! اگه ندیدین یا نشنیدین زود باشید که دارین یه لذت بزرگ را از دست می دین!!


نوشته شده در : سه شنبه 8 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

و چقدر زیباست...!

گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ... 

چقدر زیباست!
تنها در اتاقت باشی با موسیقی و غم عشق و یه انزوای زیبا که به هر جمعی می ارزه!
اون وقت می فهمی که وقتی تو تاریکی مطلق با این هوایی که بوی باهار گرفته چقدر می چسبه شعر خوندن و خوندن و خوندن...
به خصوص وقتی که شعر های گروس عبدالملکیان باشه! تازگی ها پیداش کردم ولی انگار حرفهاش سالهاست که باهام آشناست.


حالا که رفته‌ای، بیا
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم
بعد
موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب‌هایت
لعنتی!
دستم از خواب بیرون مانده است.
                                    


نوشته شده در : شنبه 5 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

من سین 20.5 سال دارم!

من با عشق آمده بودم!
با خوشه های یاس آمده بودم و چیزی به دست نیاوردم
الآن هم مشکلی ندارم چون باهاش کنار اومدم
ولی این حس نوستالژی لعنتی که از پس یه آهنگ قدیمی دوباره پخش شده ایجاد میشه و قلبم را به تپش می اندازه کم کم می خواد که پدرم را دربیاره!
کاش بتونم که ازش رد بشم! فقط رد بشم نه چیز دیگه. 2 سال مدت کمی نیست.


نوشته شده در : پنجشنبه 3 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .