تبلیغات
خداحافظی طولانی - مطالب سامان

امروز:

بی خوابی

5-6 روزه که دیگه هیچ چی مثل سابق نیست.
عاشق شدم آیا؟؟!
خیلی دلم هوای شعر کرده
2 روز پیش با همه ی شعرهای اورهان ولی گریه کردم
دوباره سرگشته گی ها و بی خوابی ها شروع شده...


نوشته شده در : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

Bülbüle gam düşende*

دو روزه پشت سر هم توی خونه نشستم و هی دارم "bu gala dasli gala" گوش می دم. آخه یه ترانه چقدر میتونه زیبا باشه؟؟! تو این ترانه همه چیز تو اوجه: از شعر و موسیقی بگیر تا صدای خسته ی احمد کایا و البته یه تنظیم بی نظیر. باید 1 روز گوش کنی تا فقط از صدای کایا رد بشی و برسی به شعر و موسیقی زیباش و به نظرم یکی از جاودانه های موسیقی حتا جهان.
من خیلی موسیقی دوست دارم ولی هیچ وقت نتونستم ادامه بدم و یاد بگیرم و اونم به خاطر طبع "زود خسته شونده" ی منه و این تو قضیه ای مثل موسیقی که به تمرین مداوم نیاز داره امکان پذیر نیست. با این که عاشق گوش دادن هستم ولی فکر نکنم بتونم هیچ وقت موسیقی دان بشم. چون موسیقی هم مثل شعر احساسات ویژه ای می طلبه که اولن باید اونا تو وجودت باشه!
خیلی وقت ها دوس داشتم یه خواننده ی خیابونی باشم و یا یه خواننده توی کافی شاپ مثل کشورهای اون ور آب و چیزایی رو بخونم که دوس دارم و ازش لذت ببرم, یه هیپی امروزی! دلم نمی خواد یه مهندس در پیت باشم که همیشه در حال وانمود کردنه. اصلن از این تیپ های در حال پیشرفت متنفرم. وقتی هر روز این همه آدم دارن تو همه جا قلع و قمع می شن تو بوق و کرنا کردن هر چیز کوچکی جه اهمیتی داره؟عکس "من و ناهار امروزم یهویی" تو اینستاگرام چه اهمیتی داره؟ همه همیشه در حال وانمود کردن هستن. چطور میشه به ته ته زندگی کردن رسید؟؟ دستتو بگذاری تو جیبتو و قدم زنان فریاد بزنی:

Kızıl gül olmayaydı
Sararıp solmayaydı
Bir ayrılık bir ölüm
Heç biri olmayaydı
(اصلن معلومه که پدر شاعر از آیریلیق (جدایی) و الوم (مرگ) در اومده که دعا می کنه هیچکدوم وجود نداشته باشن و حتا به اون جایی می رسه که میگه ای کاش گل سرخ هم وجود نداشت! -چه فایده وقتی قراره پژمرده بشه؟- وای خدای من! به آهنگ دو کلمه "سارارب سولمایایدی" دقت کنید. دیگه چه طوری میشه شاهکار آفرید؟؟)
بدون این که به کسی یا چیزی نیاز داشته باشی با ترک کردن قالب های همیشگی زندگی. زندگی ای که توش به خودمون و احساساتمون بیش تر از عکس های اینستاگراممون اهمیت بدیم. به خدا دیگه گندش در اومده!
بعضی وقت ها فکر می کنم زندگی همه مون مثل "ماتریکس" شده. گیر افتادیم و فکر می کنیم آزادیم و انتخاب می کنیم. تازه هر روز بهتر از دیروز!  دیگه هیچ کس از رو غریزه زندگی نمی کنه. همه چیز به طرز عذاب آوری مسخره و غیر واقعی شده . چه طوری میشه از این هزار تو که هر لحظه یه جوری میخواد آدم رو اغوا کنه فرار کرد؟؟!!

*تیتر اشاره به قسمتی از ترانه ی بالا : "وقتی دل بلبل غمین می شود"


نوشته شده در : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

bekliyorum*

یکی از شاعرهایی که به شدت ازش خوشم میاد "اورهان ولی" شاعر ترکیه ای که انگار تمام حس ها و فکر هایی که توی مغزم وجود داشته و داره رو ایشون یه زمانی به شعر تبدیل کرده...
ترجمه های شهرام شیدایی و احمد پوری و رسول یونان خوب هستند ولی خواندن شعر به زبان اصلی یه چیز دیگه اس!
انتخاب کردن چند تا شعر از بین خیل شعرهای زیبای اورهان ولی آسون نیست. با این حال شعرهایی که خیلی دوست دارم رو اینجا می گذارم. حیف که نمیشه این حس رو توضیح داد...


Bekliyorum
Öyle bir havada gel ki,
!vazgeçmek mümkün olmasın
*************************************
*************************************
Beni bu güzel havalar mahvetti,
Böyle havada istifa ettim
Evkaftaki memuriyetimden.
Tütüne böyle havada alıştım,
Böyle havada aşık oldum;
Eve ekmekle tuz götürmeyi
Böyle havalarda unuttum;
Şiir yazma hastalığım
Hep böyle havalarda nüksetti;
Beni bu güzel havalar mahvetti.
***************************************
***************************************
Benim de mi düşüncelerim olacaktı,
Ben de mi böyle uykusuz kalacaktım,
?Sessiz, sedasız mı olacaktım böyle
Çok sevdiğim salatayı bile
?Aramaz mı olacaktım
?Ben böyle mi olacaktım
*عنوان به معنی : در انتظارم


نوشته شده در : شنبه 12 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

my troublesome lover*

ترانه ی belalim سزن آکسو (Sezen Aksu) به صورت عجیبی لذت بخشه. انتظار نداشتم یه ترانه ی پاپ اینطوری روم تاثیر بزاره. این همون ترانه ایه که Nicos با ویولن کاورش کرده. هر دو تاش بی نظیرند.

*عنوان ترجمه ی انگلیسی کلمه ی Belalim
گفتن کلمه ی Belalim برای خودم یه جور عجیبی لذت بخشه. تو ترکی این کلمه به تنهایی بار معنایی عجیبی داره. انگار مخصوص "دلبر که جان فرسود از او" ساخته شده.


نوشته شده در : چهارشنبه 26 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

یک زندانی از آزکابان...!

همه یه جورایی یه مکان-زمان هایی برای غیر قابل تحمل بودن هستی شون دارند. برای من دانشگاه یه نمونه ی بارز برای این شرایطه. این دانش کاه کوفتی حتا بیش تر از این شهر مرده حالم رو بد می کنه. مثل این دیوانه سازهای داستان هری پاتر و زندانی آزکابان که همه جور شور و شوقی رو محو می کنند. این حالت خودم تو این مکان و زمان هیچ گونه نکته ی مثبتی نداره و اگه داره دیوانه ساز ها دارند از بین می برنش!


نوشته شده در : سه شنبه 25 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

یک روز در ییلاق (1936) A Day In Country

ژان رنوار معجزه می کند. این فیلم 40 دقیقه ای یکی از زیباترین فیلمهایی بود که به عمرم دیده بودم. 




نوشته شده در : جمعه 21 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

بی حس

الان یه شرایطی پیش اومده که اگه با فیلمای کلاسیک مخالفت کنی کلات پس معرکه اس. با این حال به نظرم "شاهدی برای پیگرد" بیلی وایلدر بیش از اندازه تصنعی بود. لحن مشخصی نداشت و ته اش شبیه فیلمفارسی ها بود! و اگه برای بار دوم ببینیش واقعن هیچ جذابیتی نداره.(یعنی این رو کارگردان "آپارتمان,بعضی ها داغشو دوس دارن,سانست بلوار,غرامت مضاعف ساخته بود؟؟)(برعکس مثلن"پرندگان" هیچکاک که من امروز برای بار n ام دیدمش و همچنان زیبا بود!)
 بهتر که فکر می کنم من تو هیچ کارنامه ای از بیلی وایلدر این فیلم رو جزو خوباش ندیده بودم ولی کاربران IMDB که جز جوگیری سودایی در سر ندارند همیشه فیلمهایی رو که پایان عجیب غریب دارند بیش از اندازه بزرگ می کنند. البته نمونه ی بهتر از فیلم وایلدر (که حتا فیلمهای بدش هم در حال حاضر زیاد بد محسوب نمی شن) فیلم "رستگاری در شاوشنک" هستش که نشان دهنده ی آستانه ی جوگیری مردم دنیا می باشه که به نظرم کل فیلم تا 10 دقیقه ی آخرش بیش از اندازه خسته کننده و ضعیفه. (برای بار اول ازش خوشم اومد و بار دوم واقعن هیچ حسی بهش نداشتم!)


نوشته شده در : جمعه 21 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

نمایش, این جا و آن جا

1.
کتاب نمایش در ایران بهرام بیضایی  اثری زیبا و در زمان حال البته غم نامه ای ست در مورد از دست رفتن آن گونه از نمایشی که مخصوص ما هست و با توجه به تاریخ و روحیات ما به وجود آمده و متاسفانه حالا (سال 1394) تقریبن فراموش شده. بیضایی که کتاب را سال 1344 چاپ کرده در آخر از هجوم نمایش از نوع غربی به نمایش های ملی ما گله کرده ولی مثل این که بعد از 50 سال هم چنان این رویه سریع تر ادامه پیدا می کند. علاوه بر جشنواره های معتبر تئاتری حتا در جشنواره های محلی هم رویکردی وطنی چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ اجرا -که البته تقریبن تفکیک ناپذیرند- وجود ندارد و این در سال های آینده به مرگ رویکرد بومی نمایشی ما خواهد انجامید. حداقل کاری که می شود کرد خواندن چندباره ی این نوع کتاب هاست که حداقل از یاد نروند. 
خودم مضحکه ی چهار صندوق بهرام بیضایی را به شدت دوست دارم و به همه توصیه می کنم این کتاب کم حجم (کم تر از 100 صفحه) را حتمن بخوانند.

2.
شمار ه ی 2 اما به یک نمایشنامه ی مدرن غربی اختصاص داره. "هنر" اثر "یاسمینا رضا" (نویسنده ی نمایشنامه ی خدای کشتار که پولانسکی فیلمش رو ساخت) نمایشنامه نویس فرانسوی. کتاب به یک نقطه عطف توی مسیر مطالعه ام تبدیل شد. داستان نمایشنامه در مورد سه دوست میانسال (سرژ و مایک و ایوان) هست. سرژ تابلویی تقریبن سفید را به قیمت گزافی خریده و مایک آن را "کثافت" قلم داد می کنه و به خاطر همین تابلو بحث عجیبی بین شان در می گیرد. با این که نمایشنامه روندی ثابت دارد ولی خیلی زیبا به اوج می رسد و خیلی زیبا تمام می شود. بیش تر وقت ها احساس می کردم هر سه شخصیت کتاب توی ذهن من حضور دارند و با هم بحث می کنند!




نوشته شده در : دوشنبه 10 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

برام یه اتاق نقاشی کن, یه پنجره بکش برام

در حال تایپ کردن دارم به Epitaph گروه Antimatter گوش میدم. قصد حرف زدن در مورد آناتما و آنتی متر رو ندارم. بیشتر فکرم روی همین ترانه متمرکزه. یه کار بی نظیر با شعر خوب و فضای تاریک منحصر به فرد که شنونده رو دیوانه می کنه. باید اون ویلون اولش رو بشنوید تا بدونید چی میگم. یکی از محبوب ترین ترک هام برای وقت های ناراحتی و غم فراوان!

#الان هم تو همین حالم! چرا من کسی رو ندارم که باهاش در مورد موسیقی حرف بزنم؟ چرا ته سلیقه ی همه شده محسن چاوشی؟ قصد توهین به کسی رو ندارم ولی باید اونقدر گوش داد و فکر کرد تا سلیقه رو تربیت کرد و ... . بی خیال! شاید هم من خیلی زیادی همه چیزو جدی گرفتم. چه فرقی بین کسی که مورد علاقه اش علیشمسه با کسی که موزیک سطح بالا گوش میده. حتا پدرم هم فکر می کنه دیوونه شدم.
فقط یکی هست که باهاش کمی حال می کنم. اونم عشق کلاسیکه. باهم والتز 2 شوستاکوویچ و سویت 2 باخ رو گوش میدیم و از لذت هامون حرف می زنیم. اونم سالی یک بار. فقط همین!

$برای این قضیه من خودمومجبور کردم که به همه ی سبک ها گوش کنم تا با بقیه راحت ارتباط بگیرم اونقدر که خودمو نابود کردم. ولی هیچ کس جرئت نداره یخ اطرافش رو بشکنه و کمی آرامشش رو از دست بده تا اول خوب ببینه بعد زندگی کنه انگار آدمای اطرافم منجمد شدن! ولی من دارم می میرم! این آهنگ بالاخره به روز منو می کشه!

Paint me a room where I can dream
Dream of a world that I used to see
Paint me a window, soft and defined
And flood yellow light
Through the open blinds
It's somewhere, hidden from view
A portrait, an epitaph...

%Epitaph : نوشته روی سنگ قبر


نوشته شده در : دوشنبه 3 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

رخ دیوانه

رخ دیوانه حالم رو خوب کرد! به اندازه ی تمام فیلم ایرانی هایی که چند وقت اخیر دیده بودم لذت بخش بود. روایت جالبی داشت و خیلی پر انرژی بود. اگه از چند تا داستان فرعی ناپخته و اضافی و در ضمن پایان نسبتن بدش بگذریم به نظرم با فیلم خوب و سرپایی مواجهیم. فیلمی که نسبت به خودش فیلم خیلی خوبیه (7/10).

این بهترین عیدی ای بود که میشد از سینما گرفت. مرسی!

پ.ن: تازه یه ترانه واسه تیتراژ پایانی با صدای کاوه آفاق و موسیقی کارن همایونفر داشت که واقعن کار خوبی بود. ممنون ابوالحسن داوودی!


نوشته شده در : شنبه 1 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

کلکین

الیاس علوی رو پیش تر به خاطر آن قسمت "ما می میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد" می شناختم. جزو معدود شاعران جوانی هست که کارهاش را خیلی می پسندم. آن حس غربت و عشق و آواره گی را که توی شعرهایش جریان دارد را خیلی دوس دارم و البته صراحت سخن بی نظیر اش را. خواندن شعرهاش کرخت و دیوانه ام می کند. احساس می کنم فریادی ام که نمی توانم بیرون بیایم. در گلویی خشکیده ام.


چه فرق می‌كند؟
«ملبورن» یا «مشهد»
«آدلاید» یا «دایكندی»
تو نیستی
و این اتاق كلكینی به صبح ندارد

روانشناسم می‌گوید
«نوستالژی» گرفته‌ای
نوووو
سی‌ی‌ی‌ی‌
تااااااااا
لووووژی‌ی‌ی
یااااااا

مرا ببخشید
اگر قواعد ظریف‌تان را رعایت نمی‌كنم
این روزها همه قافیه را باخته‌اند
خاك‌ها مین می‌زایند
شراب‌ها مزّه‌ی ادرار می‌دهند
گرگ‌ها به پاسبانی گله نشسته‌اند
و آن كه آن بالا خوابش برده نیز

قاعده‌ها را از یاد برده است.

می‌خواهم به تو فكر كنم
كه شیوع كرده‌ای در رگ‌هایم
چون ایدز در افریقا
افسرده‌گی در غرب
می‌خواهم به تو فكر كنم
امّا می‌گویند

«قایقی با بیست و پنج بدن بودند»

با بیست و پنج هزار زخم
بیست و پنج هزار امید
می‌گویند
بین آن‌ها لبی به زیبایی تو فریاد زده است: كمك
دستی به زیبایی تو فریاد زده است: ...


می‌خواهم به تو فكر كنم
نه به قایقی كه در اقیانوس آرام غرق شده است
كودكانی كه تجارت می‌شوند
غرائض جنسی حیوانات.
*
زمانه‌ی دریوزه‌گی است عزیزم
تو موهایت را به 50 افغانی می‌فروشی
من همین شعر را كه برای تو می‌نویسم
به پایتخت ایمیل می‌كنم
تا شاید جایزه‌یی ببرم.

روانشناسم با خنده می‌گوید
«یار تازه بگیر
هوای تازه بنوش»
آخ
چه فرق می‌كند؟
تو نیستی
و این اتاق كلكینی برای نفس كشیدن ندارد.

*کلکین (به کسر کاف) یعنی دریچه


نوشته شده در : پنجشنبه 14 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

یک برخورد احساسی با پیانو کنسرتو شماره ی 2 شوستاکوویچ

دیمیتری شویتاکوویچ بیش تر با والتز شماره ی 2 (موسیقی فیلم "چشمان تمام بسته") و البته سموفونی شماره ی 7 اش می شناسند ولی خودم پیانو کنسرتو شماره ی 2 رو خیلی دوس دارم. یه اثر بی نظیر که حالت خاصی از شوق و امید آمیخته با ترس و تنهایی رو به وجود می آره. حرف زدن در مورد موسیقی خیلی سخته این شاهکار رو باید شنید!


نوشته شده در : جمعه 8 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

مایاکوفسکی

قدمم 
در خیابان
مسافت را
لگد مال می کند

جهنم درونم را
اما 
چاره چیست؟


نوشته شده در : جمعه 8 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

Gone Boy

من چند تا حس مزخرف در مورد بعضی چیزها تو زندگیم دارم که نمیدونم ریشه شون کجاست و کی به وجود میاد. یه روز صب از خواب پا میشم و حالم خوش نیست! همین طوری بی هیچ دلیل خاصی. دلم میخواد سرم رو بذارم و بمیرم. بدون هیچ دلیل خاصی شرمنده ام. از بودنم از این که هستم و نمیتونم مث بقیه باشم. هر چقدر تلاش می کنم آخرش می بینم مثل همیشه ام. آواره و بی هدف... و تازگی ها بی هیچ حس خاصی نه غم نه عصبانیت نه خوشحالی.
به شدت میل به شکست دارم! دوس دارم تا یه جایی پیش برم و بعد ول کنم. از "wasted tallent" بودن خوشم میاد! از این که ببینم از دست رفتم. احساس می کنم یه جور عصیان علیه خوب بودن و خوب زندگی کردنه. از چیزی که دنیا می خواد از ماها بسازه مشتی ربات مصرف گرا که فقط میخوایم موفق باشیم. جزو اون چیزاییه که ساختند تا ما وقتمون روبه خاطرش تلف کنیم! از آهنگ این کلمه بدم میاد. تو نسبت به دیگران موفق تری. فلانی موفق شده. من موفق می شم. ریدم به همه ی این تعریف های بی خودی.
اما یه چیز زندگیم خوشم میاد. این که همیشه احساس مرگ رو کنارم دارم. فک می کنم هر جا دیگه دلم نخواست به راحتی می تونم خودمو راحت کنم. یه شب شیر گاز رو باز کنم و فرداش دیگه بیدار نشم. نیستی... . چقدر این کلمه رو دوس دارم! این که هیچ باری روی شونه های آدم نباشه. این که میدونی با مرگ تموم می شی خیلی لذت بخشه. یه جور پوچی باحاله. این که عصبانی نیستم ناراحت نیستم امید خارج از گود ندارم. این خودش یه شروع دوباره اس , یه بی ترسی از نبودنه...!


نوشته شده در : چهارشنبه 6 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

شهریار غزلم خواند غزالی وحشی...

یه مدت هی به این فکر می کردم که شعرای شهریار شعرای حافظ اند که امروزی تر شده اند.
ولی بعد از خوندن این غزل یه چیز دیگه تو شهریار پیدا کردم چیزی که تو حافظ نیست. غم و نوستالژی بی نظیری که تو شعرای شهریاره باعث میشه وقتی که غمگین هستی خیلی بیش تر از حافظ ازش لذت ببری.

 

زین همرهان همراز من تنها تویی ، تنها بیا

باشد که در کام صدف گوهر شوی ، یکتا بیا

 

یارب که از دریادلی خود گوهر یکتا شوی

ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا

 

ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس

ای در تکاپوی طلب ، گم کرده ره ، با ما بیا

 

ای ماه کنعانی تو را یاران به چاه افکنده اند

در رشته ی پیوند ما چنگی زن و بالا بیا

 

مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی

بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا

 

شرط هواداریّ ما شیدایی و شوریدگی است

گر یار ما خواهی شدن ، شوریده و شیدا بیا

 

در کار ما پروایی از طعن بداندیشان مکن

پروانه گو در محفل این شمع ، بی پروا بیا

 

دنیا و مافیها اگر نااهلت ارزانی کند

با سرگرانی بگذر از دنیا و مافیها بیا

 

کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون

اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا

 

راه خرابات است این بی پا شدی با سر برو

یعنی گرفته شعله ی شوقت به سر تا پا بیا

 

گر شهریاری خواهی و اقلیم جان ، از خاکیان

چون قاف دامن بازچین زیر پر عنقا بیا

 



نوشته شده در : دوشنبه 27 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .