تبلیغات
خداحافظی طولانی - مطالب سامان

امروز:

باد هرکجا که بخواهد می وزد*

تو اتاق 413 تنها نشستم و دارم Arvo Part گوش میدم. آلبوم Alina. آلبوم بی نظیریه پر از حس سکون و آرامش با فاصله گذاری های بی نظیر بین نت ها Arvo Part معجزه میکنه. Arvo Part اهل اسلوونیه و موسیقیش مینی مال قلم داد میشه. خودش در مورد موسیقیش گفته که کارهای من مثل نوری هست که میاد و از شیشه عبور میکنه. این آلبوم رو خیلی بیشتر از آلبوم هایی که هر ساله برای ریلکسینگ و مدیتیشن و ... تولید میشن دوست دارم. 6 تا قطعه داره ولی در کل 2 قطعه است که یک در میان تکرار میشن. تکرار؟ شاید هم تکرار کلمه ی خوبی نباشه چون طول قطعه ها برابر نیستند و مهم تر اینکه اگه آلبوم رو یه کل در نظر بگیریم که قراره اثرگذاری خاصی رو به وجود بیاره آلبوم بی نظیر عمل میکنه میشه گفت اصلن تکراری وجود نداره...
تو اتاق تنها نشستم پنجره و در بالکن بازه و باد می وزه و این وزش و ترکیب صداها و حرکت منو یاد آینه ی تارکوفسکی میندازه. جایی که باد انسان ها رو به کنار هم بودن صدا میزنه. مرد برمیگرده نگاهی به زن میکنه باد رو میشنوه باد رو میبینه و راهشو میکشه و میره و این لحظه ی رستگاری تا آخر باهاش میمونه...

*عنوان اشاره به فیلم بی نظیر روبر برسون داره.


نوشته شده در : دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  توسط : سامان .    نظرات() .

نهنگ عنبر

فیلم بد یعنی نهنگ عنبر!
بعضی چیزها هستند که مردم ما واسه دیدنشون غش و ضعف می کنند و دیدنشون به هر نحوی تحت هر قالبی خوشحالشون میکنه ارضا شون می کنه و نهنگ عنبر به خاطر نشون دادن بعضی از این چیزها طرفدار پیدا کرده. به خاطر مخالفت با شرایط بد زندگی (شون) هر آشغالی رو که به اندازه سر سوزن مخالف (مخالف نما) باشه رو می پسندند و این خیلی خیلی بده!! اگه از بعضی از صحنه های خوب و بازی مث خوب عطاران بگذریم فیلم واقعن چیزی واس عرضه نداشت و به معنای واقعی کلمه مسخره و بی سرو ته بود.(2/10)


نوشته شده در : سه شنبه 2 تیر 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

گفتگو با پدر (2)

پدرم میگه: بمون تو شهر خودمون سرتو بنداز پایین درستو بخون   یار تازه بگیر هوای تازه بنوش. ولی نمی تونه بفهمه که واقعن خستگی و دل تنگی یعنی چی. این شهر با تمام خاطرات خوب و بدش چیز جدیدی واسم نداره و تکراری شده. احساس می کنم مثل "توتو" تو سینما پارادیزو باید برم و دیگه بر نگردم تا شاید شاید شاید بمیرم تا دوباره زنده شوم.
پدر میگه: بمون اینجا زندگی راحته غذات آماده اس لباسات شسته می شن و یه مدت دیگه واست زن می گیریم خونه می گیریم. 
ولی واقعن نمی تونه بفهمه چی میگم.  Father & Son کت استیونس رو گوش می دم. پدر! چه طوری توضیح بدم؟!


Do not go gentle into that good night, 
Old age should burn and rage at close of day; 
Rage, rage against the dying of the light.

Though wise men at their end know dark is right, 
Because their words had forked no lightning they 
Do not go gentle into that good night.

Good men, the last wave by, crying how bright 
Their frail deeds might have danced in a green bay, 
Rage, rage against the dying of the light.

Wild men who caught and sang the sun in flight, 
And learn, too late, they grieved it on its way, 
Do not go gentle into that good night.

Grave men, near death, who see with blinding sight 
Blind eyes could blaze like meteors and be gay, 
Rage, rage against the dying of the light.

And you, my father, there on the sad height, 
Curse, bless me now with your fierce tears, I pray. 
Do not go gentle into that good night. 
Rage, rage against the dying of the light.

dylan thomas
1914-1953


نوشته شده در : دوشنبه 28 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

گفتگو با پدر (1)

احتمالن ارشد رو تبریز قبول شم و بالاخره دارم از این شهر کوفتی میرم و بالاخره یه مدتی به اون تنهایی عظیمی که دلم می خواست می رسم.
از مزایای تک فرزند بودن اینه که بابام تهدیدم کرد که اگه برم یه شهر دیگه واسم خونه نمی گیره و باید تو خیابون ها بخوابم. در جواب من هم  Like A Rolling Stone  باب دیلن رو واسش خوندم. فک نکنم قانع شده باشه ولی خودم که خیلی حال کردم!


نوشته شده در : جمعه 25 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری ست...

1
چند روز پیش با یکی از دوستایی که زیاد نمی بینمش بودیم و بسیار گفتیم و شنیدیم. از دیوانگی هایی که میشد فقط با اون انجام داد (قبلنا با 1-2 نفر دیگه هم می شد اما امان از این زندگی!) دور زدن شورابیل  و حرف زدن بود و چقدر لذت بخش بود. از هر دری حرف زدیم. از این که هر دومون فرویدی هستیم از این که چطوری داریم عمل تصعید رو انجام می دیم! از این که هردومون دوقطبی هستیم و این که نسبت به آینده امیدوار نیستیم و خیلی چیزهای دیگه. ولی مهم ترین  چیزی توی شخصیتش دیدم صبور بودن بیش از اندازه اش بود. این که به راحتی از زوائد می گذره و درگیر روزمرگی نمی شه. شبیه مسیح بود (هم قیافش و هم افکارش) هرچند به خدا اعتقاد نداشت(یم) و به خوشبختی اعتقاد داشت (و من ندارم!).
دیدارم باهاش دوباره منو به روزهایی برگردوند که زیاد فکر می کردم. انگار یکی تمام اضافه کاری های مغزم رو پاک کرد و از خواب بیدارم کرد. به این فکر کردم که من واقعن می خواستم چی کار کنم؟! چرا در گیر این بی مزه بازی ها شدم!؟. برای من خوب زندگی کردن (بنابر چیزهایی که از زندگی می خوام) هدفه. ازش متشکرم که منو دوباره بیدار کرد.  بهش گفتم: "من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن". خیلی ها رو باید از ذهنم حذف کنم ولی اولش باید آرامشم رو به دست بیارم.


2
گوش دادن به آلبوم آخر گروه Empyrium (به معنی بهشت در حال سوختن) امروزم رو از تهی بودن نجات داد مخصوصن ترانه ی "Saviour" با بخش زیبای: 
"there is no pain without beauty at all" که تو نصف دوم ترانه به صورت ممتد تکرار میشه. همین باعث شد کارهای اولیه شون رو هم بشنوم و در مجموع ازشون خوشم اومد. با این که زیاد متال دوس ندارم ولی مجذوب ترانه هاشون شدم (هرچند کارهای متاخرشون متال محسوب نمیشه). موسیقی ای رو دوس دارم که اجازه نفس کشیدن رو به شنونده بده و با حجم زیاد موسیقی خفه اش نکنه (با این نکته دیگه دارم از متالیکا متنفر می شم). 
متن کامل ترانه Saviour

Drifting through a void
without a voice
Grey and dark - through starless nights
that leave no choice
A lifeless mind, a soul astrayed
in autumn's maze
In shade and light, my days portrayed
A spark of grace

Floating to the farthest still
unto the winter's heart
Motionless, bereft the will
but where did we all start?

There is no pain without beauty at all...


نوشته شده در : جمعه 18 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

بی خوابی

5-6 روزه که دیگه هیچ چی مثل سابق نیست.
عاشق شدم آیا؟؟!
خیلی دلم هوای شعر کرده
2 روز پیش با همه ی شعرهای اورهان ولی گریه کردم
دوباره سرگشته گی ها و بی خوابی ها شروع شده...


نوشته شده در : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

Bülbüle gam düşende*

دو روزه پشت سر هم توی خونه نشستم و هی دارم "bu gala dasli gala" گوش می دم. آخه یه ترانه چقدر میتونه زیبا باشه؟؟! تو این ترانه همه چیز تو اوجه: از شعر و موسیقی بگیر تا صدای خسته ی احمد کایا و البته یه تنظیم بی نظیر. باید 1 روز گوش کنی تا فقط از صدای کایا رد بشی و برسی به شعر و موسیقی زیباش و به نظرم یکی از جاودانه های موسیقی حتا جهان.
من خیلی موسیقی دوست دارم ولی هیچ وقت نتونستم ادامه بدم و یاد بگیرم و اونم به خاطر طبع "زود خسته شونده" ی منه و این تو قضیه ای مثل موسیقی که به تمرین مداوم نیاز داره امکان پذیر نیست. با این که عاشق گوش دادن هستم ولی فکر نکنم بتونم هیچ وقت موسیقی دان بشم. چون موسیقی هم مثل شعر احساسات ویژه ای می طلبه که اولن باید اونا تو وجودت باشه!
خیلی وقت ها دوس داشتم یه خواننده ی خیابونی باشم و یا یه خواننده توی کافی شاپ مثل کشورهای اون ور آب و چیزایی رو بخونم که دوس دارم و ازش لذت ببرم, یه هیپی امروزی! دلم نمی خواد یه مهندس در پیت باشم که همیشه در حال وانمود کردنه. اصلن از این تیپ های در حال پیشرفت متنفرم. وقتی هر روز این همه آدم دارن تو همه جا قلع و قمع می شن تو بوق و کرنا کردن هر چیز کوچکی جه اهمیتی داره؟عکس "من و ناهار امروزم یهویی" تو اینستاگرام چه اهمیتی داره؟ همه همیشه در حال وانمود کردن هستن. چطور میشه به ته ته زندگی کردن رسید؟؟ دستتو بگذاری تو جیبتو و قدم زنان فریاد بزنی:

Kızıl gül olmayaydı
Sararıp solmayaydı
Bir ayrılık bir ölüm
Heç biri olmayaydı
(اصلن معلومه که پدر شاعر از آیریلیق (جدایی) و الوم (مرگ) در اومده که دعا می کنه هیچکدوم وجود نداشته باشن و حتا به اون جایی می رسه که میگه ای کاش گل سرخ هم وجود نداشت! -چه فایده وقتی قراره پژمرده بشه؟- وای خدای من! به آهنگ دو کلمه "سارارب سولمایایدی" دقت کنید. دیگه چه طوری میشه شاهکار آفرید؟؟)
بدون این که به کسی یا چیزی نیاز داشته باشی با ترک کردن قالب های همیشگی زندگی. زندگی ای که توش به خودمون و احساساتمون بیش تر از عکس های اینستاگراممون اهمیت بدیم. به خدا دیگه گندش در اومده!
بعضی وقت ها فکر می کنم زندگی همه مون مثل "ماتریکس" شده. گیر افتادیم و فکر می کنیم آزادیم و انتخاب می کنیم. تازه هر روز بهتر از دیروز!  دیگه هیچ کس از رو غریزه زندگی نمی کنه. همه چیز به طرز عذاب آوری مسخره و غیر واقعی شده . چه طوری میشه از این هزار تو که هر لحظه یه جوری میخواد آدم رو اغوا کنه فرار کرد؟؟!!

*تیتر اشاره به قسمتی از ترانه ی بالا : "وقتی دل بلبل غمین می شود"


نوشته شده در : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

bekliyorum*

یکی از شاعرهایی که به شدت ازش خوشم میاد "اورهان ولی" شاعر ترکیه ای که انگار تمام حس ها و فکر هایی که توی مغزم وجود داشته و داره رو ایشون یه زمانی به شعر تبدیل کرده...
ترجمه های شهرام شیدایی و احمد پوری و رسول یونان خوب هستند ولی خواندن شعر به زبان اصلی یه چیز دیگه اس!
انتخاب کردن چند تا شعر از بین خیل شعرهای زیبای اورهان ولی آسون نیست. با این حال شعرهایی که خیلی دوست دارم رو اینجا می گذارم. حیف که نمیشه این حس رو توضیح داد...


Bekliyorum
Öyle bir havada gel ki,
!vazgeçmek mümkün olmasın
*************************************
*************************************
Beni bu güzel havalar mahvetti,
Böyle havada istifa ettim
Evkaftaki memuriyetimden.
Tütüne böyle havada alıştım,
Böyle havada aşık oldum;
Eve ekmekle tuz götürmeyi
Böyle havalarda unuttum;
Şiir yazma hastalığım
Hep böyle havalarda nüksetti;
Beni bu güzel havalar mahvetti.
***************************************
***************************************
Benim de mi düşüncelerim olacaktı,
Ben de mi böyle uykusuz kalacaktım,
?Sessiz, sedasız mı olacaktım böyle
Çok sevdiğim salatayı bile
?Aramaz mı olacaktım
?Ben böyle mi olacaktım
*عنوان به معنی : در انتظارم


نوشته شده در : شنبه 12 اردیبهشت 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

my troublesome lover*

ترانه ی belalim سزن آکسو (Sezen Aksu) به صورت عجیبی لذت بخشه. انتظار نداشتم یه ترانه ی پاپ اینطوری روم تاثیر بزاره. این همون ترانه ایه که Nicos با ویولن کاورش کرده. هر دو تاش بی نظیرند.

*عنوان ترجمه ی انگلیسی کلمه ی Belalim
گفتن کلمه ی Belalim برای خودم یه جور عجیبی لذت بخشه. تو ترکی این کلمه به تنهایی بار معنایی عجیبی داره. انگار مخصوص "دلبر که جان فرسود از او" ساخته شده.


نوشته شده در : چهارشنبه 26 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

یک زندانی از آزکابان...!

همه یه جورایی یه مکان-زمان هایی برای غیر قابل تحمل بودن هستی شون دارند. برای من دانشگاه یه نمونه ی بارز برای این شرایطه. این دانش کاه کوفتی حتا بیش تر از این شهر مرده حالم رو بد می کنه. مثل این دیوانه سازهای داستان هری پاتر و زندانی آزکابان که همه جور شور و شوقی رو محو می کنند. این حالت خودم تو این مکان و زمان هیچ گونه نکته ی مثبتی نداره و اگه داره دیوانه ساز ها دارند از بین می برنش!


نوشته شده در : سه شنبه 25 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

یک روز در ییلاق (1936) A Day In Country

ژان رنوار معجزه می کند. این فیلم 40 دقیقه ای یکی از زیباترین فیلمهایی بود که به عمرم دیده بودم. 




نوشته شده در : جمعه 21 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

بی حس

الان یه شرایطی پیش اومده که اگه با فیلمای کلاسیک مخالفت کنی کلات پس معرکه اس. با این حال به نظرم "شاهدی برای پیگرد" بیلی وایلدر بیش از اندازه تصنعی بود. لحن مشخصی نداشت و ته اش شبیه فیلمفارسی ها بود! و اگه برای بار دوم ببینیش واقعن هیچ جذابیتی نداره.(یعنی این رو کارگردان "آپارتمان,بعضی ها داغشو دوس دارن,سانست بلوار,غرامت مضاعف ساخته بود؟؟)(برعکس مثلن"پرندگان" هیچکاک که من امروز برای بار n ام دیدمش و همچنان زیبا بود!)
 بهتر که فکر می کنم من تو هیچ کارنامه ای از بیلی وایلدر این فیلم رو جزو خوباش ندیده بودم ولی کاربران IMDB که جز جوگیری سودایی در سر ندارند همیشه فیلمهایی رو که پایان عجیب غریب دارند بیش از اندازه بزرگ می کنند. البته نمونه ی بهتر از فیلم وایلدر (که حتا فیلمهای بدش هم در حال حاضر زیاد بد محسوب نمی شن) فیلم "رستگاری در شاوشنک" هستش که نشان دهنده ی آستانه ی جوگیری مردم دنیا می باشه که به نظرم کل فیلم تا 10 دقیقه ی آخرش بیش از اندازه خسته کننده و ضعیفه. (برای بار اول ازش خوشم اومد و بار دوم واقعن هیچ حسی بهش نداشتم!)


نوشته شده در : جمعه 21 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

نمایش, این جا و آن جا

1.
کتاب نمایش در ایران بهرام بیضایی  اثری زیبا و در زمان حال البته غم نامه ای ست در مورد از دست رفتن آن گونه از نمایشی که مخصوص ما هست و با توجه به تاریخ و روحیات ما به وجود آمده و متاسفانه حالا (سال 1394) تقریبن فراموش شده. بیضایی که کتاب را سال 1344 چاپ کرده در آخر از هجوم نمایش از نوع غربی به نمایش های ملی ما گله کرده ولی مثل این که بعد از 50 سال هم چنان این رویه سریع تر ادامه پیدا می کند. علاوه بر جشنواره های معتبر تئاتری حتا در جشنواره های محلی هم رویکردی وطنی چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ اجرا -که البته تقریبن تفکیک ناپذیرند- وجود ندارد و این در سال های آینده به مرگ رویکرد بومی نمایشی ما خواهد انجامید. حداقل کاری که می شود کرد خواندن چندباره ی این نوع کتاب هاست که حداقل از یاد نروند. 
خودم مضحکه ی چهار صندوق بهرام بیضایی را به شدت دوست دارم و به همه توصیه می کنم این کتاب کم حجم (کم تر از 100 صفحه) را حتمن بخوانند.

2.
شمار ه ی 2 اما به یک نمایشنامه ی مدرن غربی اختصاص داره. "هنر" اثر "یاسمینا رضا" (نویسنده ی نمایشنامه ی خدای کشتار که پولانسکی فیلمش رو ساخت) نمایشنامه نویس فرانسوی. کتاب به یک نقطه عطف توی مسیر مطالعه ام تبدیل شد. داستان نمایشنامه در مورد سه دوست میانسال (سرژ و مایک و ایوان) هست. سرژ تابلویی تقریبن سفید را به قیمت گزافی خریده و مایک آن را "کثافت" قلم داد می کنه و به خاطر همین تابلو بحث عجیبی بین شان در می گیرد. با این که نمایشنامه روندی ثابت دارد ولی خیلی زیبا به اوج می رسد و خیلی زیبا تمام می شود. بیش تر وقت ها احساس می کردم هر سه شخصیت کتاب توی ذهن من حضور دارند و با هم بحث می کنند!




نوشته شده در : دوشنبه 10 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

برام یه اتاق نقاشی کن, یه پنجره بکش برام

در حال تایپ کردن دارم به Epitaph گروه Antimatter گوش میدم. قصد حرف زدن در مورد آناتما و آنتی متر رو ندارم. بیشتر فکرم روی همین ترانه متمرکزه. یه کار بی نظیر با شعر خوب و فضای تاریک منحصر به فرد که شنونده رو دیوانه می کنه. باید اون ویلون اولش رو بشنوید تا بدونید چی میگم. یکی از محبوب ترین ترک هام برای وقت های ناراحتی و غم فراوان!

#الان هم تو همین حالم! چرا من کسی رو ندارم که باهاش در مورد موسیقی حرف بزنم؟ چرا ته سلیقه ی همه شده محسن چاوشی؟ قصد توهین به کسی رو ندارم ولی باید اونقدر گوش داد و فکر کرد تا سلیقه رو تربیت کرد و ... . بی خیال! شاید هم من خیلی زیادی همه چیزو جدی گرفتم. چه فرقی بین کسی که مورد علاقه اش علیشمسه با کسی که موزیک سطح بالا گوش میده. حتا پدرم هم فکر می کنه دیوونه شدم.
فقط یکی هست که باهاش کمی حال می کنم. اونم عشق کلاسیکه. باهم والتز 2 شوستاکوویچ و سویت 2 باخ رو گوش میدیم و از لذت هامون حرف می زنیم. اونم سالی یک بار. فقط همین!

$برای این قضیه من خودمومجبور کردم که به همه ی سبک ها گوش کنم تا با بقیه راحت ارتباط بگیرم اونقدر که خودمو نابود کردم. ولی هیچ کس جرئت نداره یخ اطرافش رو بشکنه و کمی آرامشش رو از دست بده تا اول خوب ببینه بعد زندگی کنه انگار آدمای اطرافم منجمد شدن! ولی من دارم می میرم! این آهنگ بالاخره به روز منو می کشه!

Paint me a room where I can dream
Dream of a world that I used to see
Paint me a window, soft and defined
And flood yellow light
Through the open blinds
It's somewhere, hidden from view
A portrait, an epitaph...

%Epitaph : نوشته روی سنگ قبر


نوشته شده در : دوشنبه 3 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

رخ دیوانه

رخ دیوانه حالم رو خوب کرد! به اندازه ی تمام فیلم ایرانی هایی که چند وقت اخیر دیده بودم لذت بخش بود. روایت جالبی داشت و خیلی پر انرژی بود. اگه از چند تا داستان فرعی ناپخته و اضافی و در ضمن پایان نسبتن بدش بگذریم به نظرم با فیلم خوب و سرپایی مواجهیم. فیلمی که نسبت به خودش فیلم خیلی خوبیه (7/10).

این بهترین عیدی ای بود که میشد از سینما گرفت. مرسی!

پ.ن: تازه یه ترانه واسه تیتراژ پایانی با صدای کاوه آفاق و موسیقی کارن همایونفر داشت که واقعن کار خوبی بود. ممنون ابوالحسن داوودی!


نوشته شده در : شنبه 1 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .