امروز:

Ikiru

کلمات بیشتر وقت ها قدرت بیان چیزی که تو سر آدم می گذرد را ندارند. به قول آن دوست مان: ما در دنیای زبان اسیر هستیم. ولی تصاویر بعضی وقت ها می توانند در این دنیا رسوخ کنند و لحظاتی رو آشکار کنند. از طریق دوربین مثلا آکیرا کوروساوا. در فیلم Ikiru (زیستن) ما با مردی مواجه ایم که سرطان دارد و به روزهای آخر زندگی اش نزدیک می شود. یک کارمند ساده شهرداری که به توصیه اطرافیان سعی می کند که این عمر باقی مانده را خوش بگذراند (این یکی از معمول ترین توصیه اطرافیان در باب زندگی هست، حتا وقتی سرطانی در کار نیست). بعد از آن ما این شخصیت را در می خانه ها و دیسکو ها در حال نوشیدن و تماشا می بینیم. ولی دوربین کوروساوا به شکلی عجیب حتا این رقاص ها را به ما نشان نمی دهد (در این صحنه نگاه خیره ی شخصیت اصلی به این دخترها به شکلی مقطعی نشان داده می شوند و این شاهکار کوروساواست). ما این خوشی ها را باور نمی کنیم. در یکی از این پرسه زنی های بی هدف این شخصیت با زنی جوان آشنا می شود که درباره ی لذت ساختن با او حرف می زند. این که از پوچی این دنیا با آفریدن فرار می کند (دختر در کار تولید عروسک است). و این جاست که با یک روایت بی نظیر مواجه می شویم. فورا به صحنه ی مراسم ختم شخصیت اصلی کات می شویم و صحبت های کارمندان آن اداره را می شنویم. این روایت بی نظیر و درست سینمایی یکی از شاهکارهای متعدد کوروساوا ست. لذت چیزی که بعد و در حین این سکانس می بینیم با کسانی است که فیلم رو تماشا خواهند کرد...
حالا احساس می کنم که دنیای این روزای من خیلی شبیه به این طرح کوروساواست. که چیزی (هیچ چیز) در من حسی بر نمی انگیزاند. زندگی رقت بار شده و آدم ها معمولی تر و قابل پیش بینی تر از همیشه شدند. هیچ شوقی وجود ندارد. دنیا این روزها چیز تازه ای برای عرضه ندارد. زندگی بیشتر از قبل بی هدف تر و تکراری تر شده است.
شاید آفریدن بتواند تغییری ایجاد کند...



نوشته شده در : یکشنبه 15 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر