امروز:

فال خون

الان دارم به in the morning گروه electric litany گوش میدم و به برف و تیرهای چراغ برق نگاه می‌کنم. یاد پدربزرگم می‌افتم. زمانی که ۶۵ سال پیش می‌خواسته بره سربازی، از یکی پرسیده که پاسگاه کجاست و او گفته که تیرهای چراغ برق رو دنبال کن و پدربزرگ هم تیرهای چراغ برق رو دنبال کرده تا جایی که در خارج شهر به اون پاسگاه می‌‌رسیده و اون‌جا در واقع آخرین جایی بوده که برق داشته. تصور کردن یه جوون ۱۸ ساله با کوله‌ای بر دوش و لباس سربازی تو اون زمستون‌ های عجیب و غریب قدیم آذربایجان حس انزوا و غم رو بهم دیکته می‌کنه. این که چه چیزایی از پدربزرگم تو وجود منه و این داستان هم‌چنان قراره تکرار بشه. چرا این داستان این‌جا و تو این لحظه به ذهنم میاد؟ دقیق نمی‌دونم. برف و سربازی و اسفند این روزها به مهم‌ترین کلیدواژه های ذهنم تبدیل شدن. تصوری که دارم شبیه داستان بی‌نظیر فال خون داود غفارزادگان هستش. هم‌شهری سابق ما که یه داستان فوق‌العاده از کوه و سرباز و برف نوشته. در مورد آدم‌هایی که اسیر دست طبیعت خشن و طالع تاریک اون شدند. اسیر مافوق‌هایی از جنس همین طبیعت.


نوشته شده در : یکشنبه 1 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر