تبلیغات
خداحافظی طولانی - Gone Boy

امروز:

Gone Boy

من چند تا حس مزخرف در مورد بعضی چیزها تو زندگیم دارم که نمیدونم ریشه شون کجاست و کی به وجود میاد. یه روز صب از خواب پا میشم و حالم خوش نیست! همین طوری بی هیچ دلیل خاصی. دلم میخواد سرم رو بذارم و بمیرم. بدون هیچ دلیل خاصی شرمنده ام. از بودنم از این که هستم و نمیتونم مث بقیه باشم. هر چقدر تلاش می کنم آخرش می بینم مثل همیشه ام. آواره و بی هدف... و تازگی ها بی هیچ حس خاصی نه غم نه عصبانیت نه خوشحالی.
به شدت میل به شکست دارم! دوس دارم تا یه جایی پیش برم و بعد ول کنم. از "wasted tallent" بودن خوشم میاد! از این که ببینم از دست رفتم. احساس می کنم یه جور عصیان علیه خوب بودن و خوب زندگی کردنه. از چیزی که دنیا می خواد از ماها بسازه مشتی ربات مصرف گرا که فقط میخوایم موفق باشیم. جزو اون چیزاییه که ساختند تا ما وقتمون روبه خاطرش تلف کنیم! از آهنگ این کلمه بدم میاد. تو نسبت به دیگران موفق تری. فلانی موفق شده. من موفق می شم. ریدم به همه ی این تعریف های بی خودی.
اما یه چیز زندگیم خوشم میاد. این که همیشه احساس مرگ رو کنارم دارم. فک می کنم هر جا دیگه دلم نخواست به راحتی می تونم خودمو راحت کنم. یه شب شیر گاز رو باز کنم و فرداش دیگه بیدار نشم. نیستی... . چقدر این کلمه رو دوس دارم! این که هیچ باری روی شونه های آدم نباشه. این که میدونی با مرگ تموم می شی خیلی لذت بخشه. یه جور پوچی باحاله. این که عصبانی نیستم ناراحت نیستم امید خارج از گود ندارم. این خودش یه شروع دوباره اس , یه بی ترسی از نبودنه...!


نوشته شده در : چهارشنبه 6 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر