تبلیغات
خداحافظی طولانی - خورشید, ابدی نیست

امروز:

خورشید, ابدی نیست

پسره به دختره گفت: خسته شدم از این رمانتیک بازی ها چرا نباید زندگی مثل یه موسیقی لایت باشه که به جای خسته کردن آدم از تکرارش غرق رویاها بکندش؟
نمی دونم! دختره دروغ گفت.
پسره فکرش پیش یه جنگل سرسبز بود که کنارش یه کلبه داشته باشه و هیچ کلامی نباشه. فقط و فقط تکرار نت های موسیقی باشه و هوایی برای نفس کشیدن.
اما دختره فکرش پیش یه خونه ی بزرگ تو به ترین جای شهر بود. جایی که همیشه توش سر و صدا باشه و زندگی تو جریان باشه. چون این طوری فکر می کرد زنده ست و خوش بخت.
نه منظورم این نیست پسره گفت و ادامه داد: می دونی منظورم اینه که همه ی این زوائد به خاطر بقیه ست نه خودمون. توی یه جای ساکت به تر میشه هم دیگه رو حتا زندگی رو پیدا کرد.
دختر صورتش را کج کرد: چی بگم!؟
پسره فهمید و دیگه حرفی نزد...
و این سکوت تا ابد ادامه خواهد داشت...

به پسر و دختره فکر می کنم در حالی که خورشید جلوی چشمم غروب می کنه و از دست می ره...



نوشته شده در : سه شنبه 19 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر