تبلیغات
خداحافظی طولانی - یک عاشقانه

امروز:

یک عاشقانه

علی 20 سال داشت و 1 سال بود که توی دانش گاه درس می خواند. روی هم رفته پسر مثبت و خوبی بود. ولی هیچ وقت جدی گرفته نشد. شاید حتا خودش هم در دل این را نمی خواست. هرچه بود حسی متناقض در این مورد داشت و نمی شد کاری کرد.
دو سال بعد و در یک شب زمستانی خوابید در خواب دید که با یکی از دختر های کلاس روی نیم کت های دانشگاه نشسته است. دختر مانتوی بنفش بلندی پوشیده بود و آرام می خندید به طوری که حتا دهان کوچکش تکان نمی خورد. کمی بعد دست های دختر در دست های علی بود و او آرام آن هارا نوازش می کرد. حس زیبایی بود و دیدن دست هایی که درون هم می لولند برایش پر از لذت بود. کمی بعد پا شدند و به سمت دانشکده و کلاس رفتند. جلوی در کلاس یکی از دوستانش را دید که دارد یقه ی خود را برای ورود به کلاس مرتب می کند به او سلام داد و اجازه داد او اول وارد کلاس شود و این نه به خاطر ادب که به خاطر دختر بود که پشت سرش ایستاده بود. وقتی وارد کلاس شدند استاد در حال درس دادن بود و نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود ولی مهم نبود چون استاد در پایان کلاس حضور غیاب می کرد. پس وارد شدند کلاس کوچک بود و صندلی های تک نفره به صورت بی نظمی در کلاس قرار داشتند و همه درهم و برهم نشسته بودند. بعد از دو سه قدم برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و دختر را دید. لبخندی زد به خاطر این که همه ببینند که او هم با کسی دوست هست و او را جدی بگیرند. چند نفر حتا تعجب کردند و علی خوش حال شد. روی یکی از نیمکت های خالی نشست و به فکر فرو رفت. به این که با وجود او به هیچ کس دیگری نیاز ندارد و مطالعه و دوستای اجباری و ... همه به درک! بله این کلمه ای بود که علی در ذهنش به کار برد.
یک ساعت بعد که کلاس تمام شد. او دنبال نگاه آشنایی می گشت ولی آن را پیدا نکرد. همه چیز تمام شده بود.

مادرش بیدارش کرد و گفت: علی کلاست داره دیر می شه ها.
برف شدیدی در حال باریدن بود و زمین سفید پوش شده بود


نوشته شده در : جمعه 15 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر