تبلیغات
خداحافظی طولانی - قهرمان

امروز:

قهرمان

من از بچه گی عاشقش بودم مثل یه آرزوی دست نیافتنی بود. و واسه ی بچه ای به سن و سال من یه قهرمان بزرگ طوری که می تونستم بیش تر از  پدرم دوستش داشته باشم. ولی دیگران بهش اهمیت نمی دادند و من غم گین می شدم. مثل یه چیزی که می بینی خوبه ولی داره از دست می ره و چون بچه ای هیچ کس حرفت را گوش نمی کند و تو هر روز از این وضعیت ناراضی هستی ولی نمی تونی چیزی بگی و رفته رفته این مسئله واسه خودت هم اهمیت اش را از دست می ده و  زندگی برات عادی می شه بدون قهرمان و بدون عاشقای واقعی که آبروی جهانند. آره عاشقا آبروی جهان هستند. و من مطمئنم که اگر بخششی برای ماها آدم های سرتاپا بدی وجود داشته باشه به خاطر اون هاست و این طوری بود که تو برای جهان من یه آبروی بزرگ شدی. کسی که وسط همه ی جنگ ها و کشت و کشتار ها و قحطی و غارت حتا اسمت می تونست من را واسه ادامه دادن امیدوار کنه ولی لعنت به روزمرگی که مردم ,خدا را که هیچ حتا نشانه اش را که تو باشی را نمی شناختند و  غرق شدند تو هر چی پستیه.
خبر کوتاه بود ولی من این خبر را دوست نداشتم. دوست دارم این طوری بگم که : خدا دلش واسه ی تو تنگ شده بود و وقتی می دید داری بین این آدم ها تلف می شی خواست که ببیندت و باهات حرف بزنه چون وقتی باهات حرف می زد هزارن بار می گفت: و تبارک الله احسن الخالقین و به خودش می نازید.
خدا دلش واسه تو تنگ بود و تو هم قلبت به درد می اومد از این چیز هایی که هر روز تو زمین خدا داره اتفاق می افته و من هیچ وقت نفهمیدم فکر می کردم پشت لبخند پت و پهن تو هزاران هزار خوشی وجود داره ولی فقط غم بود و ناراحتی و من هیچ وقت نفهمیدم
احتمالا شب هنگام بوده و تو خوابیده بودی روی تختت ولی روح بلندت نمی تونست  این زمین را تحمل کنه احتمال روحت 20 و چند ساله می خواد بره و نمی تونه ولی اون شب فرق می کرد. خدا گفت که: حسین من می گفت: زندگی با ستمگرا برای من کسالت آوره و تو گفتی: آره خیلی خیلی و بعدش خدا گفت: میای بریم ؟  و تو گفت: آره و رفتی
هیچ کس نشنیده ولی مطمئنم که فرشته ها فریاد می زدند: الدنیا سجن المومن  چون از شب تا صبح خواب تو را می دیدم!

پ.ن: انشاءالله غم ها تموم بشن با این که وقتی تو بغلت بودم با هم گریه می کردیم  یه غم چند ساله درون هر دومون بود و وقتی جدا شدیم چشمهای گریون مون با هم حرف می زدند. شنیدم که گفتند : غم تمومی نداره ولی مردای روز های سخت هم کم نیستند!!!
تکمله:غرق غم بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد / گفتم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم


نوشته شده در : سه شنبه 5 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر