امروز:

5 تا دلتنگی رو هم.

1
این جور وقت هاست که میگن این هم  آرزو بود که کردی!  من گفتم که شیفته ی 2046 و دهه ی 60 هنگ کنگ هستم (همین چند ماه پیش) که این شد بلای جون ما. آخه تو اون فیلم شخصیت اصلی تو یه دوره ی پر از کمبود و نوستالژی زندگی می کرد! این که مجبور بود واسه چندرغاز  هرزه نگاری کنه و خیلی اتفاق های دیگه که بی امکاناتی روزنامه نگار ها رو می رسوند و شرایط بد اقتصادی-مخصوصا- اون دوران رو.
حالا ما هم شدیم مثل اونا. با این که احساس می کنم هنگ کنگ با توجه به منطقه ی جغرافیایی اش باید هوای شرجی داشته باشه ولی نمیدونم چرا حس می کنم تو این هوای سرد و بحران اقتصادی ما این جا هم شده عین هنگ کنگ!!  فقط مونده کمی دنبال یه عشق ازلی ابدی دنبال هر چیزی بریم: از می می و فی فی گرفته تا زی یی ژانگ و مگی چه اونگ!!!      وای چی میشد!!  تازه آخرش هم تو کامبوج یا سنگاپور تموم میشه که به جغرافیای ما میشه افغانستان یا شاید یکی از کشورهای آفریقایی که من عاشقشم یعنی : بوتسوانا!!   بعدا بیشتر در مورد علایقم به آفریقا می نویسم!

2
از جومپا لاهیری _نویسنده ی هندی الاصل آمریکایی- تا حالا چیزی خوندین؟
اگه نخوندین حتما دست به کار بشین و داستان هایش رو بخونید...   ته ته دل تنگی.   داستان هاش ترکیبی ست از هاروکی موراکامی و خالد حسینی و البته برای ما ایرانی ها دل چسب تر.  نوع روایتش مخصوصن تو داستان کوتاه خیلی شبیه هاروکی موراکامی هستش ولی دغدغه هاش واقعی تر از موراکامی هستش. در مورد خالد حسینی هم که یه نوع دید مشابه دارند. یعنی آدم هندی (برای خالد: افغانی)  که تو آمریکا نمیتونه دووم بیاره (واین برای خالد متفاوت تره چون اون بالاخره آمربکا رو ترجیح می ده    حداقل تا زمانی که جلد 2 بادبادک باز نیاد!). و البته به نظرم دغدغه های جومپا لاهیری اصیل تر هستش: چون لاهیری از مرد و زنایی میگه که به آمریکا رفتند و منزوی شدند و هم چنان پدر و مادرشون برای اونا تصمیم می گیره (حتا در مورد زن گرفتن!) ولی فرزنداشون کاملن آمریکایی بار میان و زندگی بدون مشکلی با جامعه و البته پر مشکلی با والدین شون دارند. در این مورد رجوع کنید به مجموعه داستان های کوتاهش با عناوین : خاک غریب و مترجم درد ها و رمان زیباش با عنوان هم نام با ترجمه ی امیر مهدی حقیقت که واقعن ترجمه های خوبی داره و اگه این طوری ادامه بده چند سال بعد یکی از مترجم های درجه ی یک ما میشه.
در مورد خالد حسینی و کتاب هاش هم بعدن خواهم نوشت!
َ
3
راستی بچه ها دی روز رفتم تئاتر!!  یه نمایش از یکی از معروف ترین تئاتری های شهرمون بود به اسم پسر انسان که در مورد زندگی عیسا مسیح بود. و من رو تصور کنید که کفم بریده بود! اصلن تصور نمی کردم که تئاتر به این زیبایی باشه اصلن خدا اینارو واسه من آفریده جایی که از هرزه گری و عضله و اکشن خبری نیست و فقط و فقط هنر محض هنر ناب در جریانه! منو میگی شبیه جان کافی -مرحوم!- شده بودم وقتی برای اولین بار فیلم می دید.  و داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا نرفتم و هنر نخوندم؟؟؟   راستی به نظر شما چرا نخوندم؟؟؟

4
((هر وقت غم منو تا حد خفه شدن پیش می بره میرم و حافظ خوانی می کنم ولی وقتی برای یه تصمیم خیلی مهم در حال تفکرات عمیق هستم مولوی خوانی و بگیر برو تا عطار خوانی و ...   حتمن خیام خوانی هم میدونید واسه چه وقت هایی هستش؟!؟!؟ :دی
ولی وقتی شاملو خوانی و یا فروغ خوانی پیش میاد باید از من دوری کنید چون حتا دیازپام 10 و 20 و 50 و 100 ! هم جواب نمیده))
این دغدغه ی یه متولد دهه هفتادی هستش ;iکه پر است از غم و دل تنگی کاش می تونستم من هم هیپی* باشم و دانه بکارم حتا تو جای بی آب و علف و امید داشته باشم کاش...

5
تنها چیزی که الان دارم خودمو سرگرم می کنم باهاش جانستان کابلستان امیرخانی و  غرب زدگی جلال هستش!!  چه شود!؟!؟!؟!؟
و البته صدای پر از اعتراض فرهاد و  نگاه استوارش که مثل صداشه...:
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب 
منو  میییی بره...

* نمیشه از هیپی ها حرف زد و نگفت از easy rider جاودانی و مخصوصن صحنه ی فوق العاده زیبای ملاقات با هیپی ها و کاشتن دانه.


نوشته شده در : جمعه 28 مهر 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic