تبلیغات
خداحافظی طولانی

امروز:

کمی هم در مورد چیزهایی که دوست دارم...

1
بعضی فیلم ها هستند که با وجود ضعف هایی که دارند به دل آدم می نشینند.  gran torino و edge of darkness -با اون موسیقی محشرش
جزو این فیلم ها محسوب می شوند. در مورد بازی زیبای کلینت ایستوود که دیگه این جور نقش ها را که یه شخصیت خاصی دارند شبیه خودش, عالی بازی می کنه و مل گیبسون -وای خدایا- چقدر زیبا!!! اغم و خستگی نقش را فوق العاده در آورده بود.

2
کتاب ها فیلم ها دختر ها و موسیقی ها; میشه در مورد همه چی گفت و هم چنان از زندگی لذت برد.  یه بار یکی که کمی هم پیر بود گفت: جوونی یعنی خریت! ولی خب همین اش زیباست دیگه!  من که دارم لذت می برم!!!


نوشته شده در : سه شنبه 3 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

پندهای یک عدد پیpi

برای این که زندگی کنید باید عاشق باشید
و برای این که عاشق باشید باید زندگی کنید!


نوشته شده در : چهارشنبه 27 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

احمدرضا احمدی...


نوشته شده در : دوشنبه 25 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

خود ویران گری

1
این که چیزی نمی نویسم ربطی به درس و مشق-که الان جز خاطره ای ازش نمونده-نداره. بل که مشکل از نویسنده است که داره به یه خود ویران گری دست می زنه. می خواد فقط خودش و خودش باشه و به خاطر خودش زندگی کنه و این موقعیت پسا دراماتیک را مدیریت کنه.
به هر حال بعد از روزی که هندزفری ام خراب شد من این مراحل را با سرعت می پیمایم و مثل این که موسیقی یه جور حائل بود بین من و زندگی. البته الان هم گوش می کنم  یه جورایی به صورت اشتراکی. به این میگن یه حرکت کمونیستی!!
البته تو این خود ویران گری اثری از موسیقی هوی متال وجود نداره. اتفاقا یکی از دلایلی که به شذت گرفتن این مرحله دامن زد آهنگ خیال خواجه امیری بود (اگه سهم من از زندگی اینه من از مردن هراسم نیست) و چیز های دیگه که شاید بهش پرداختم.
یه جور حس سرخوشانه تو من به وجود اومد که یه حس کاملا درونی هست. شاید از بیرون کمی اعتماد به نفس ام افزایش یافته باشه ولی دیگه همون آدمی که از درون له می شد نیستم.  یه جورایی حسم به زندگی شبیه تایلر دردن شده.
این را دوس دارم یه اقتدار درونی به اضافه ی یه اقتدار بیرونی که فوق العاده حالم را خوب کرده.  یه جورایی به اون نوعی که همیشه دلم می خواد و همیشه برنامه ریزی می کردم رسیدم. خیلی خیلی پیچیده است و توضیحش سخته ولی تا جایی که می تونستم بهش پرداختم!!

2
لارس فون تریه داره تبدیل میشه به کارگردان مورد علاقه ام . حتما فیلم هاش را دریابید. به خصوص اپیدمیک و ابله ها و شکستن امواج و مالیخولیا که من فوق العاده دوسشون دارم.

3
فردا امتحان خاک دارم و تو این ساعتی که الان این جا هستم اون جا خواهم بود. با این که دانش گاه قبلنا حالم را خیلی به هم می زد و من احساس حقارت می کردم اون جا. ولی الان دلم خیلی دلم براشون می سوزه. با چه امید و آرزو و شور وشوقی میان و می رن و وقتی تو یه امتحان با تقلب پاس می شن اون قدر کیف می کنند که انگار جایزه ی نوبل بردند!  محدودند دیگه چی بگم؟؟

4
این کمی بی ربطه ولی تازگی ها قیافه ی همفری بوگارت یه جورایی وارد ذهنم شده و بیرون نمی آد! دلم می خواد مثل اون باشم با صلابت و پرشکوه که تو بد ترین موقعیت ها سیگاری میگذاره روی لبش و آروم آروم می کشه. یه جور حس جاودانگی تو اسم و تصویرش وجود داره که باعث میشه دوسش داشته باشم.

5
این هم قرار نبود باشه ولی حالا که شروع کردم می نویسم:
در میان ابرهای روح الله حجازی(فیلم اولشه فکر کنم) یه مزخرف به تمام معنا بود.



نوشته شده در : دوشنبه 25 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

قبل از این که شیطان درون بفهمد , کشتمش!

1
چون ایام امتحانات هست و من هم فرصتی به دست آوردم تا بخونم و ببینم و بنویسم  کمی دارم حال می کنم! در ضمن تفریحات سالم و ناسالم هم سرجاشه و کلا از این ثبات فعلی که آرامش داره واسم خوش حالم! آدم ها ی محدودی را می بینم و راحت تر می تونم برنامه ریزی کنم. آخه وقت هایی که اوضاع و احوال خودم از دستم در میره حالم به شدت داغون می شه و نمی تونم هیچ کاری بکنم و همش گند می زنم به همه چی!!

بعد از تحلیل هیچ چی نخوندم و رفتم امتحان اندیشه دادم و برای اولین بار تو دانش گاه تقلب کردم! دلیل تقلب نکردن ام علاوه بر ترس و از دست دادن آرامش و بعضی دلایل بالایی به بی اهمیت بودن درس و مشق و مهم بودن نفس زندگی هستش. الآن می تونم با طیب خاطر فیلم ببینم و کتاب بخونم و هر جا خواستم برم!
آره بعد این همه زیبایی و اتفاق دیگه جایی واسه ناراحتی نسبت به درس نیست!  چون زندگیم را این جوری دارم می پذیرم و شکل می دم. دوست دارم از یه پسر سر زنده ی خوش حال گرم خوش خنده و گاهی وقت ها عصبی و تند مزاج و پرگوی که اگه بحث سر سینما یا ادبیات یا موسیقی باشه که هیچ وقت کوتاه نمی آد تبدیل بشم به یه آدم آروم و کم حرف که حرف های قلمبه سلمبه را با اعتماد به نفس خاصی می زنه و اون هم وقتی که بحث جدی ای شکل بگیره ولی نمیشه!
نمی تونم این همه زیبایی و موقعیت خنده دار و زیبا را ببینم و نخندم. پس به یاد زندگی هرگز مگو هرگز!!!

2
فیلم هایی که دیدم را مثل همیشه زیاد نپسندیدم!
آخرین فیلمی که پسند کردم "ابله ها" ی لارس فون تریه بود!
جرم: بد بود و به شدت ضعیف! بازی بازی گر ها حال آدم را به هم می زد. نقش ها به شدت اغراق شده بودند و فیلم نامه بی مفهوم! فقط کارگردانی کار خوب بود و موسیقی متن!
یکی می خواد باهات حرف بزنه: به نظرم فیلم متوسط به بالایی بود و داستان داشت و درام و اوج و فرود داشت با این که کمی فیلم نامه ضعیف بود و از اوایل فیلم می شد  حدس زد که فیلم به کدوم سمت می ره. بازی آنا نعمتی متوسط بود و بقیه متوسط به پایین بودند ولی یک تا ناصر عالی بود. واقعن نقشش را خورده بود! 
چیز هایی هست که نمی دانی: متوسط بود! علی رغم این همه تعریفی که ازش می کردند! به نظرم فیلم خیلی خیلی روشن فکرانه بود و خسته کننده و برخلاف فیلمی مثل "در حال و هوای عشق" نمی تونه با عوام ارتباط برقرار کنه.  فیلم طوری ادامه پیدا می کرد که بالاخره علی مصفا لیلا حاتمی را ببینه و یه چیزی شکل بگیره! و من دلیل کارها و رفتار شخصیت اصلی را نفهمیدم. آیا راننده تاکسی ای مثل تراویس بود یا یه شکست خورده ی ازلی ابدی! یا یه جور پیامبر که وجودش با زمانه ی خودش سازگار نیست. قهرمانه مفلوکه چیه بالاخره؟  ولی بازی بازی گرا خوب بود. علی مصفا خوب بود و لیلا حاتمی برخلاف نقش های دیگش خیلی خوب بود.
before the devil knows you`re dead: فیلم متوسط به بالایی بود! آخرین فیلم سیدنی لومت با این که مثل فیلم های دوره ی جوانیش شور و حال نداشت مثلا اصلا نمی شه اون را با بعد از ظهر سگی مقایسه کرد ولی در کل فیلم متوسط به بالا و با کمی تخفیف می شد گفت که خوب بود! با داستانی درگیر کننده و تدوین خاص. مشکل آزار دهنده این بود که فیلم تو 30 -40 دقیقه ی اول تموم شد و من به این فکر می کردم  بعد این قراره چی بگه؟ با این که 10-20 دقیق ی آخر فیلم  2 ساعته ی استاد خوب تموم شد ولی اواسط فیلم از ریتم میفتاد. در ضمن کارگردانی بعضی صحنه ها زیاد خوب در نیومده بود مثل صجنه ی سرقت! در ضمن فیلم آدم را از آن خودش نمی کرد! داستانش جالب بود ولی وقتی به اواسط فیلم میرسیدی ارتباظت با فیلم قطع می شد.
از یه لحاظ هم نقیضه ای بود به دریاچه ی راز آلود کلینت ایستوود. که تو این فیلم تنها شخصیتی که مجرم بود و زنده موند ایتان هاوک بود که شخصیتی متزلزل و ترسو داشت و به قول پدرش مثل یه بچه بود! از همه ی این ها گذشته باز یگر های اصلی یعنی ایتان هاوک و فیلیپ سیمور هافمن عالی بودند و این باعث میشه فیلم ارزش یه بار دیدن را داشته باشه و البته می تونه یه کلاس بازی گری باشه واسه بازی گرها. جمله ی اول فیلم هم جالب بود: (نقل به مضمون) " هر وقت نیم ساعت خودت را تو بهشت دیدی قبل از این که شیطان بداند مرده ای!!!!!
BREATHLESS: این اثر درخشان گدار ارزش دیدن داره حتا برای 20امین بار! کات های (جامپ کات) عجیب و غریب و داستان پیوسته و اتفاقات پینگ پینگی فیلم  که شاید یه جورایی داره خود کارگردان را به تصویر در میاره زندگی عجیب و غریبش و عاصی بودن و نوآوری های تموم نشدنیش را !  صحنه ی آخر فیلم هنوز هم از زیباترین پایان های سینماست.  جالب این که واسه ساختن این فیلم فیلم نامه ای در کار نبوده و گدار هر روز دیالوگ ها را به بازی گر ها می داده و همون روز فیلم می گرفتند! ولی نتیجه باور نکردنیه!!!

3
سه نباید این جا می بود ولی هست!!
یه لحظه فکر کردم شاید دلیل آرامش من از این جمله ی اینگمار برگمن ایحاد شده باشه که میگه: من با هر فیلمم یکی از شیطان های درونم را کنترل کردم!
مثل این که من هم با این کارام  دارم شیطان های درونم را سر به راه می کنم!!!!


نوشته شده در : پنجشنبه 21 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

خورشید, ابدی نیست

پسره به دختره گفت: خسته شدم از این رمانتیک بازی ها چرا نباید زندگی مثل یه موسیقی لایت باشه که به جای خسته کردن آدم از تکرارش غرق رویاها بکندش؟
نمی دونم! دختره دروغ گفت.
پسره فکرش پیش یه جنگل سرسبز بود که کنارش یه کلبه داشته باشه و هیچ کلامی نباشه. فقط و فقط تکرار نت های موسیقی باشه و هوایی برای نفس کشیدن.
اما دختره فکرش پیش یه خونه ی بزرگ تو به ترین جای شهر بود. جایی که همیشه توش سر و صدا باشه و زندگی تو جریان باشه. چون این طوری فکر می کرد زنده ست و خوش بخت.
نه منظورم این نیست پسره گفت و ادامه داد: می دونی منظورم اینه که همه ی این زوائد به خاطر بقیه ست نه خودمون. توی یه جای ساکت به تر میشه هم دیگه رو حتا زندگی رو پیدا کرد.
دختر صورتش را کج کرد: چی بگم!؟
پسره فهمید و دیگه حرفی نزد...
و این سکوت تا ابد ادامه خواهد داشت...

به پسر و دختره فکر می کنم در حالی که خورشید جلوی چشمم غروب می کنه و از دست می ره...



نوشته شده در : سه شنبه 19 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

سینما

این یه نوشتار خرد است که از یه ذهن ناقص متصاعد شده کسی که عاشق متن و تصویر و صد البته سینماست و نسبت به قبل خیلی بیش تر در مورد فیلم ها حساس هست و شاید از بعضی جهات مسعود فراستی هم به گرد پاش نرسه!!!
و صد البته نشان دهنده ی عشق من به عصیان نسبت به چیز های الکی بزرگ انگاشته شده هست.
"هر آن چه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود

در مورد هانکه و فون تریه;

شما:
شما فیلم عشق را دیدین؟ اصلا دوست دارین ببینین؟ میدونین نخل طلای آخر را کی گرفته؟ باور می کنید که عشق و پنهان (این دو کار چون کلاس شبیه به همی داشتند انتخاب شدند) را یک نفر ساخته باشه؟
یا شاید میشه این طور مطرح کرد: تا حالا فیلمی از لارس -فون- تریه ("فون" لقبیه احتمالا مثل "سر" ولی توی دانمارک که دوستای لارس تو جوونی بهش اعطاش کردند و استاد در نهایت خضوع! تا حالا از آن استفاده می کند) دیدین؟ میدونید دگما 95 چیه؟
اگه نمی دونید می تونید از وبا درباره اش اطلاعات بگیرید و بعدش نوشته ی پایین را بخونید:

من اصلا باورم نمی شد که عشق این قدر فیلم خسته کننده ای باشه! البته حین دیدن فیلم طراحی صحنه و نماها و در کل کارگردانی هانکه را تحسین می کردم ولی در کل انتظار نداشتم که با فیلمی چنین کسل کننده و ساده انگارانه رو به رو بشم. فیلم در مورد 1 زن و شوهر پیره که زنه کم کم حالش خراب می شه و مرد ازش مواظبت می کنه و ...
فیلم چیز خاصی نداشت نه یه منطق خاص نه یه ایدئولوژی خاص. مثل این که هانکه یه خوابی از عشق دیده و یا رویای داشته و فیلمش کرده. صحنه هایی که باید احساسی می بودن ولی چون جناب کارگردان از احساس گریزان هست پس سعی می کنه فقط در قالب بعضی دیالوگ ها و تصاویر متناقض سرد و بی روح و مثلا تصاویری کمی خوش رنگ تر یا پرنده و یا حتا دیالوگ های مضخرفی مثل این که: آه ما خیلی تحت تاثیر رفتار شما با خانوم تون قرار گرفتیم! این را بیان بکنه.
صحنه ی کشتن خوب دراومده بود و این به استادی کارگردان در کارگردانی بر می گشت ولی چون هانکه استاد به تصویر کشیدن بحران هستش-در این فیلم که نمیدونم چرا انتظار داشت این توی تماشاگر اثر بگذاره؟!- با کارگردانی خاص خودش نتونسته بود فیلم را خوب به جلو ببره و بعد از این که 10 دقیقه از فیلم میگذره تماشاگر خسته می شه و مجبوره(!) 1 ساعت و نیم ادامه بده تا به صحنه های آخر فیلم برسه!  اصلی ترین دلیل ضعف فیلم نامه هستش که فکر کنم کارگردان الان هم نمی دونه که بالاخره چی از جون شخصیت هاش می خواست؟  ما باید درگیر شخصیت اصلی فیلم بشیم ولی هیچ وقت نمی شیم(حداقل در مورد من این صدق می کنه). و در مورد صحنه های بعد از قتل هم نظر خاصی ندارم جز این که چرت و پرت!  پنهان و معلم پیانو صد درصد به تر بودند!
*
امید است هانکه دوستان من را نکشند!!


به نظرم لارس فون تریه از هر لحاظ کارگردان به تری هستش! نمی خوام این جا مقایسه کنم چون تو بخش نتیجه گیری این متن خودم مقایسه می کنم.
فون تریه بیش تر می فهمه و به تر درک می کنه و این درک داره اون رو می کشه و اون مجبوره هر روز با ساختن فیلمی این مرگ را به تعویق بندازه!  ایدئولوژی داره   عشق به قانون گذاری و قانون گریزی داره و اصلا درگیر مساله قانون هستش. تو صد سالگی سینما بیانیه ی جمعی می نویسند و دگما را تشکیل می دهند و خودشون را منجیان سینما می خوانند (به همراه 3 نفر دیگر). خودش مدعی هست که فیلم باید مثل سنگ توی کفش باشه و هی آذیت کنه. این را وقتی درک می کنید که ملانکولیا(مالیخولیا) را دیده باشید. حتا تو آخرین فیلمی که ازش دیدم یعنی ابله ها (دگما 2: این روش نام گذاری بعد از ایجاد دگما به وجود اومد: یعنی دومین فیلمی از دگما که ساختم) مسئله ی قانون وجود داره. چند تا آدمی که خودشون تحصیل کرده و خرده بورژوا هستند و از طبقه ی متوسط هستند ولی از خرده بورژوا ها متنفر هستند توی خونه ی ویلایی یکی از اعضا زندگی می کنند و هر روز پیش بقیه ی مردم ابله بازی در میارن و کیف می کنند. فیلمی که آخرش با قدرت فوق العاده اش مقاومت خود اعضا در مقابل بورژوازی را نشان می ده و دوران گروه را به سر میرسونه و تنها کسی که مدعی با اون ها هم راه بودن را نداره موفق باشه تا آخرش بایسته چون چیزی برای از دست دادن نداره!

  
نتیجه گیری:
فون تریه با این که بعد ها چند تا از قوانین سفت و سخت دگمایی که خودش ساخته بود نقض کرد ولی هم چنان ایدئولوژی اش را از دست نداده و چیز هایی می سازه که بهش باور داره.
اون قدر این منطق را در فیلمش اعمال می کنه که شخصیت ها دیگه خودشون به جلو میرند و شما اصلا فکر نمی کنی که این ها توی فیلم نامه هستند و به این فکر می کنید که من هم شاید اگر مثل اون ها بودم ...  حتما این کار را می کردم!

هانکه ولی خودش توی فیلم هاش وجود داره ولی نه مثل فون تریه! بل که مثل خودش! انگار خودش پشت دوربین نشسته و بازی گرا حواسشون هست که طوری بازی کنند که آقای 1متر و 91 سانتی! ناراحت نشه. و این شاید بعضی وقت ها خاص باشه ولی اکثر وقت ها به یک بی منطقی محض بدل میشه

پی نوشت: شاید این نوشتار به عصیان درونی من که با رفتارهای فون تریه کمی تا قسمتی هم ذات پنداری می کنه مربوط باشه که خوب این نشان دهنده ی طبیعت خاص هر فرد به عنوان یک فرد هستش!


نوشته شده در : دوشنبه 18 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

از نسل عاشقان

من 100% از نسل عاشقان هستم. حتا اگه مادر موقع زایمان حواسش نبود و یا حتا اکه آقای دکتر توی یک شب معمولی تابستونی توی 22 شهریور و در ساعت 10 شب با عمل سزارین (رستم زاد خودمون!) یه بچه ی معمولی که شاید پنجمین بچه ای بود که توی شبی که 8 تا بچه به دنیا آورده بود به این دنیای نیمش ننگ نیمش نام آورد هم به این عمل واقف نبود. اما برای من 22 شهریور روزی بود که دریچه ی دنیا -که پر از عاشقی هست- به روی من باز شد و چون ما از نسل عاشقان بودیم هنگام به دنیا اومدن من فال حافظ گرفتند و جلوی روم خوندند و من تاثیرش را سال ها سال بعد فهمیدم وقتی که دیدم مثل بعضی ها که اس مس با مانع می فرستند من هم حافظ با مانع می زنم!!
حالا هم روزگارم بد نیست گرچه باید از یک عاشق انتظار بیشتری داشت ولی چه میشه کرد من وقتی می شکفم که ره توشه بردارم قدم در راه بگذارم و بروم به جایی که خورشید غروب ماه زند بر پرده ی شب گیر شان تصویر.  جالبه اخوان این کلمه ی تر دامان را حافظ برداشته!!!
ولی خیلی دوس دارم برم آفریقا- به سوی سرزمین هایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه است- و بعدش یه سفرنامه بنویسم در موردش. در ضمن یه چند تا فیلم می سازم و توش فقط ارجاع می دم مثل استادم ژان-لوک کبیر.
و بعدش برم به طرف دنیای مردگان چون یه عاشق از دنیا چیز بیشتری نمی خواد چون دنیا به یه عاشق نیاز داره نه بالعکس - از وقتی که فهمید: چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آب یاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید؟-   و مشکل اینه که همیشه بعد از مردن هست که همه ارزش عاشقان را می فهمند.
بعد از آن...
و ما بر بی کران سبز مخمل گونه ی دریا می اندازیم زورق های خود را چون گل بادام  و مرغان سپید بادبان ها را می آموزیم که باد شرطه را آغوش بگشایند و می رانیم گاهی تند گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دل کنده و غم گین من این جا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بگذاریم...


نوشته شده در : شنبه 16 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

یک عاشقانه

علی 20 سال داشت و 1 سال بود که توی دانش گاه درس می خواند. روی هم رفته پسر مثبت و خوبی بود. ولی هیچ وقت جدی گرفته نشد. شاید حتا خودش هم در دل این را نمی خواست. هرچه بود حسی متناقض در این مورد داشت و نمی شد کاری کرد.
دو سال بعد و در یک شب زمستانی خوابید در خواب دید که با یکی از دختر های کلاس روی نیم کت های دانشگاه نشسته است. دختر مانتوی بنفش بلندی پوشیده بود و آرام می خندید به طوری که حتا دهان کوچکش تکان نمی خورد. کمی بعد دست های دختر در دست های علی بود و او آرام آن هارا نوازش می کرد. حس زیبایی بود و دیدن دست هایی که درون هم می لولند برایش پر از لذت بود. کمی بعد پا شدند و به سمت دانشکده و کلاس رفتند. جلوی در کلاس یکی از دوستانش را دید که دارد یقه ی خود را برای ورود به کلاس مرتب می کند به او سلام داد و اجازه داد او اول وارد کلاس شود و این نه به خاطر ادب که به خاطر دختر بود که پشت سرش ایستاده بود. وقتی وارد کلاس شدند استاد در حال درس دادن بود و نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود ولی مهم نبود چون استاد در پایان کلاس حضور غیاب می کرد. پس وارد شدند کلاس کوچک بود و صندلی های تک نفره به صورت بی نظمی در کلاس قرار داشتند و همه درهم و برهم نشسته بودند. بعد از دو سه قدم برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و دختر را دید. لبخندی زد به خاطر این که همه ببینند که او هم با کسی دوست هست و او را جدی بگیرند. چند نفر حتا تعجب کردند و علی خوش حال شد. روی یکی از نیمکت های خالی نشست و به فکر فرو رفت. به این که با وجود او به هیچ کس دیگری نیاز ندارد و مطالعه و دوستای اجباری و ... همه به درک! بله این کلمه ای بود که علی در ذهنش به کار برد.
یک ساعت بعد که کلاس تمام شد. او دنبال نگاه آشنایی می گشت ولی آن را پیدا نکرد. همه چیز تمام شده بود.

مادرش بیدارش کرد و گفت: علی کلاست داره دیر می شه ها.
برف شدیدی در حال باریدن بود و زمین سفید پوش شده بود


نوشته شده در : جمعه 15 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

از درس و شیاطین دیگر!

1
صبح ام روز بعد 3-4 ماه علافی و درس نخوندن برای خودم یه برنامه نوشتم و مثلا خواستم که درس بخونم و البته یه برنامه ی معمولی نه و یه برنامه ی اهداف: کوتاه مدت و میان مدت و دراز مدت...

2
من به فال حافظ نمی تونم بگم اعتقاد ولی دوس دارم که چیزایی را که میگه تو زندگیم ببینم و البته چون عاشق شعر هاش هستم یه جوری بهش معتاد شدم.
و بعد از برنامه نویسی تفالی زدم به شیخنا!!!


نتیجه:
فال اومد:
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
آخه اینم شد زندگی!!
درس را بوسیدم گذاشتم کنار!!  رفتم نمایشنامه ی اودیپوس در کولونوس را خوندم و بعدش شروع کردم به فکر کردن در مورد سه گانه ای که قراره با موضوع دروغ و ترس بنویسم (البته درون مایه ی هر سه در مورد اینه که در زمان معاصر حس ترس و گناه زندگی را به زهر تبدیل می کنه و در مورد آدم هایی که به حقیقت میرسند ولی جرئت انجام کاری را ندارند حالا به دلیل ترس یا حس گناه. و این باعث میشه هیچ وقت احساس رضایت نکنند)(خودم که نفهمیدم امیدوارم دیگران بفهمند!!!)
و این شد جریان درس خوندن ما!!!
جالب این که یکی از اهداف میان مدت ام این بود که تو کنکور ارشد رتبه ی 2 رقمی بیارم و برم به یه دانشگاه توپ!! ولی:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت /آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع /شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است /خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست /از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم /دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت /کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان /زین فتنه‌ها که دامن آخر زمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید /از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند /کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد /حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

خوشم میاد که واسه هر حرفی یه شعر داره دیگه!!!


نوشته شده در : سه شنبه 12 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

یک دریچه است شاعر...

1
... و
بیر آیاق سسی 
ائشیدیرم
حزین - حزین
ساکت   خلوت کوچه میزده
هامی یاتیب گئجه یاری
آی ایشیغی
قوجلاشیب هوشلان میشدیم
                                        غم لریم له
اویانمیشام من او سسه
یاریمچیق بیر یوخودان
تانیش ساندیم من او سسی
آما یوخ - یوخ
             اوتوب کئچدی
اوزاق لاشدی آددیم سسی
خاطیره لر لوءحه سینه
بیر سوز یازدیم:
          اینتیظار...
          اینتیظار...
        اوئلدرجک بیر گون منی

2
تفاوت شاعر با دیگران در نوع دید شاعر به قضایاست و احساس بی کران خودش که در شغرش تجلی می یابد.
برای من این شعر یادآور صحنه ای از فیلم در حال و هوای عشق هست که شخصیت های اصلی زن و مرد در اتاق شماره ی 2046 یک هتل با هم قرار گذاشته اند و زن به سمت اتاق حرکت می کنه و مرد منتظره...
به نظرم وقتی شاعر از فرم و کلام به یک مفهوم تصویری می رسه کارش را به خوبی انجام داده جایی که قدرت کلام و واژگان و حال و هوای شعر به یک عمق بصری می رسه

3
شاعر شعر بالایی آقای : حسن معرفت بئلداشی از شاعران اردبیل هستند. وقتی توی یک جمع این شعر را خودش خوند خیلی روی من تاثیر گذاشت. آفرینش هنری چیزی ورای خوب خواندن هستش. این که شعر برای شاعر مثل بچه ی خودش هست که باید از او مواظبت کنه و به کمال برسونه.


نوشته شده در : سه شنبه 12 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم / من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم؟

از زمستون یه همچین هوایی بعیده ولی این جا همه چی امکان داره!
توی این هوای زیبا و تو اوج جوانی باید بشینم خونه و تحلیل سازه بخونم ولی مگه خدا خودش نمی دونه که من تو این هوا نمی تونم درس بخونم و نمی تونم تو یه جای بسته بمونم!
میرم بیرون وگرنه دیوونه میشم.
مرا همین هواهای زیبا نابود کرد...
خدا را چه دیدی شاید دختر صد درصد دل خواه ام را تو صبح زیبای ماه دی دیدم و کلی خوش گذشت!!!
به قول شاعر: از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت/یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
صبح تون بخیر و اگه ندیدمتون ظهر و شب تون هم بخیر!!!!!


نوشته شده در : شنبه 9 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

آه اگر آزادی سرودی دیگر گونه می خواند...

به الساندرو پاناگولیس

رقصان بیرون می آیم
از آتش کفر
تا در بهار درخشان رویایت
شادمانه به پرواز درآیم
دست بر گردنت می اندازم
و مکانت را می پرسم
تو جاودانه ای در درون روح سترگ عشق
در پهنای نا جوان مرد این دشت خونین
و از یک روز دیگر می گویی
روزی که نغمه های عاشقانه ی آزادی جاودانه شود و ورد زبان کودکان تنها و آواره
-بعد از انتهای این ویرانی دل خراش- نام و صدای تو باشد
دور نیست روزی که همه با صدای تو سخن خواهیم گفت و
همه با عظمت تو
خواهیم بخشید.


نوشته شده در : جمعه 8 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

در ستایش حرف زدن...

بعضی وقایع هستند که نه میشه درباره شون رمان نوشت و نه فیلم ساخت. نه این که نشه  فکر کنم اگه این طوری بگم بهتره: اگه ازشون فیلم ساخته بشه یا در موردشون رمان نوشته بشه احساس می کنم زیاد جذاب نباشه و شاید کمی هم آزار دهنده و شعاری به نظر برسه.
آره می خوام در مورد جی آر آر تالکین حرف بزنم. نویسنه ی ارباب حلقه ها و هابیت و مخترع زبان الفی!
یه داستان جالب در موردش هست و اون هم اینه که با سه تا از دوستاش قرار میگذارند که یه روزی به دنبال  "نور معنویت" بروند و بعد از مدت تو جنگ جهانی دو تا از دوستاش می میرند و اون شروع می کنه به نوشتن ارباب حلقه ها و تمام شخصیت هاش را از آدم های اطراف خودش اقتباس می کنه.
نمی خوام از این مطالب خشک و خالی خبرگذاری ها بنویسم و در مورد آثارش حرف بزنم و از اولش هم نمی خواستم. به جای این می خواهم فکرم را معطوف کنم به اون نور معنویت و این که در مورد خیلی چیز ها فقط باید حرف زد و حرف زد و حرف زد...


نوشته شده در : جمعه 8 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

قهرمان

من از بچه گی عاشقش بودم مثل یه آرزوی دست نیافتنی بود. و واسه ی بچه ای به سن و سال من یه قهرمان بزرگ طوری که می تونستم بیش تر از  پدرم دوستش داشته باشم. ولی دیگران بهش اهمیت نمی دادند و من غم گین می شدم. مثل یه چیزی که می بینی خوبه ولی داره از دست می ره و چون بچه ای هیچ کس حرفت را گوش نمی کند و تو هر روز از این وضعیت ناراضی هستی ولی نمی تونی چیزی بگی و رفته رفته این مسئله واسه خودت هم اهمیت اش را از دست می ده و  زندگی برات عادی می شه بدون قهرمان و بدون عاشقای واقعی که آبروی جهانند. آره عاشقا آبروی جهان هستند. و من مطمئنم که اگر بخششی برای ماها آدم های سرتاپا بدی وجود داشته باشه به خاطر اون هاست و این طوری بود که تو برای جهان من یه آبروی بزرگ شدی. کسی که وسط همه ی جنگ ها و کشت و کشتار ها و قحطی و غارت حتا اسمت می تونست من را واسه ادامه دادن امیدوار کنه ولی لعنت به روزمرگی که مردم ,خدا را که هیچ حتا نشانه اش را که تو باشی را نمی شناختند و  غرق شدند تو هر چی پستیه.
خبر کوتاه بود ولی من این خبر را دوست نداشتم. دوست دارم این طوری بگم که : خدا دلش واسه ی تو تنگ شده بود و وقتی می دید داری بین این آدم ها تلف می شی خواست که ببیندت و باهات حرف بزنه چون وقتی باهات حرف می زد هزارن بار می گفت: و تبارک الله احسن الخالقین و به خودش می نازید.
خدا دلش واسه تو تنگ بود و تو هم قلبت به درد می اومد از این چیز هایی که هر روز تو زمین خدا داره اتفاق می افته و من هیچ وقت نفهمیدم فکر می کردم پشت لبخند پت و پهن تو هزاران هزار خوشی وجود داره ولی فقط غم بود و ناراحتی و من هیچ وقت نفهمیدم
احتمالا شب هنگام بوده و تو خوابیده بودی روی تختت ولی روح بلندت نمی تونست  این زمین را تحمل کنه احتمال روحت 20 و چند ساله می خواد بره و نمی تونه ولی اون شب فرق می کرد. خدا گفت که: حسین من می گفت: زندگی با ستمگرا برای من کسالت آوره و تو گفتی: آره خیلی خیلی و بعدش خدا گفت: میای بریم ؟  و تو گفت: آره و رفتی
هیچ کس نشنیده ولی مطمئنم که فرشته ها فریاد می زدند: الدنیا سجن المومن  چون از شب تا صبح خواب تو را می دیدم!

پ.ن: انشاءالله غم ها تموم بشن با این که وقتی تو بغلت بودم با هم گریه می کردیم  یه غم چند ساله درون هر دومون بود و وقتی جدا شدیم چشمهای گریون مون با هم حرف می زدند. شنیدم که گفتند : غم تمومی نداره ولی مردای روز های سخت هم کم نیستند!!!
تکمله:غرق غم بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد / گفتم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم


نوشته شده در : سه شنبه 5 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .