تبلیغات
خداحافظی طولانی

امروز:

عشق بی حضور شماها یا چرا شادی دنیای شما تو دل غم زده ام خونه نکرد؟!

کاش این زندگی یه ورژن دیگه داشت!
البته منظورم از یه ورژن دیگه این نیست که توش جنگ نباشه و صلح باشه و از این حرف های شعاری و نه البته بحثی که در این مقال بگنجد!
بیش تر منظورم درباره ی رویایی بودنه:    البته این یه چیزیه که مثل همه ی مطالبم قابل توضیح نیست و من با این نوع نوشتن باید گند بزنم بهش! ولی شاید یکی هم دوست داشت خدا را چه دیدی؟ همان طور که من یکی را دوست دارم!
بله داشتم می گفتم: وقتی شب ها چراغ را خاموش می کنم و موسیقی گوش می دم . همه چیز واسم رویایی میشه مثل پوستر زیبای فیلم نیمه شبی در پاریس که روی شب پرستاره ی ون گوگ قرار داره یا مثل تصاویر پر از نور شدید با تدوین سریع که اشاره ی به یه جور خیال و رویا و بعضی وقت ها نوستالژی هستش.  مثلا پریشب وقتی موسیقی فیلم زندگی با چشمان بسته را شنیدم چند لحظه از خودم بی خود شدم مثل اول های گلستان سعدی و به یه اورگاسم ذهنی رسیدم!(البته فیلم را دوست نداشتم!).
یا مثلا وقتی فیلم عالی زندگی خصوصی آقا و خانم میم را دیدم و شبش در خالی تو تخت خوابم غلت می زدم که فیلم تاثیرش را روی من گذاشته بود و من بی تاب بی تاب بودم. مثل وقت هایی که عاشق بودم و از غم عشق خوابم نمی برد!
ولی وقتی میرم تو خیابان این حال عوض میشه. چیز هایی می بینم و زندگیم مثل این لیوان چایی که کنار کامپیوتره و وقتی تو گرما باشه رنگش می پره و تا میره تو سرما دوباره قرمز میشه  هی رنگ عوض می کنه و من مجبورم برای این که دوباره سفید بشه یه چیز گرم پیدا کنم و واسه ی یه مدت کم گرم نگهش دارم.
چقدر خوب میشد اون ورژن دیگه ی رویایی واقعیت داشت!!  ولی حالا که نداره من فقط می تونم تصور کنم و تصور کنم. حتا اون سکانس هایی که نور و موهات دارن بازی می کنند و من اون طرف تر نشستم دارم به تو نگاه می کنم و هی خجالت می کشم هی خجالت می کشم هی خجالت می کشم  اه! حتا تو رویا هم از تو خجالت می کشم از این که بهت خیره بشم و آخرش هیچ وقت نمی فهمم چشمات {که ابن قدر قشنگند} چه رنگی هستند! و نمی تونم که بگم؟ نه مثل این که واقعن نمی تونم بگم... 
نمی تونم اون جا ها این چیزا را بگم ولی آخرش که چی؟ بالاخره یه روز نباید بهت بگم که دوست دارم!؟



نوشته شده در : چهارشنبه 2 اسفند 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

زندگی پای(pi=3.141592)

این مطلب را خیلی وقت هست که می خوام بگم و بی حوصلگی تنبلی و خیلی عوامل دست به دست می دن تا نوشته نشه و هر روز به تعداد بخش هاش افزوده بشه ولی الآن نوشته میشه!

1
بر خلاف اعتقاد خیلی ها نسبت به جشن واره ی امسال و جدا از ترکیب هیئت داوران و نظرشون به نظرم جشن واره ی خوبی را پشت سر گذاشتیم!
یه جمله ای که تازگی ها تو دهن همه افتاده که چرا جشن واره هر سال ضعیف تر از قبله؟!  به نظرم حرف مفته. یکی از مهم ترین دلایلش کیفیت فیلم های امساله که فکر کنم همه در مورد این که فیلم ضعیف کم بوده متحد الرای باشند و دیگری این که جوون تر ها یا به عبارتی تازه نفس ها کلن فیلم های به تری نسبت به کهنه کار ها داشتند و خوش درخشیدند.
برای کسایی که فکر می کنند فیلم ها دیگه خوب نیستند باید گفت: شما خودت دیگه خوب نیستی!!  به نظرم فیلمی مثل "قاعده ی تصادف" یه حرکت و در واقع یه پرش رو به جلو  برای سینمای ما هستش. با اون همه زیبایی خود فیلم و فرم زیباش. کم خرج بودنش و در عین حال جامع بودنش. فیلم نامه ی کامل و کارگردانی عالی که بعضی از پلان سکانس هاش نفس آدم را می گرفت. (خودم خیلی درگیرش بودم چون 10 روز بعد از دیدن فیلم شب ها خوابش را می دیدم!)
و حتا فیلم هایی مثل دهلیز و دربند و خیلی های دیگه که به نظرم پیشرفت سینمای ما را می رسانند.
الان که فکر می کنم دیگه کاملا به این نتیجه می رسم که اکثر منتقد ها مخصوصن منتقد های ما به یه درد بزرگ که احتمالن از امراض روشن فکری هستش مبتلا شدند. فکر می کنند اگه فیلم محبوبشون غیر از همشهری کین یا ته تهش پدر خوانده ی 2 این طرف تر بیاد به ذات سینما توهین شده!
نه خیر آقا اصلن هم از این خبر ها نیست. اتفاقن ادامه داره و به تر هم جلو میره. به نظر خودم نسل های جدید باید با نسل های قبلی مشکل داشته باشند تا بتونند فیلمشون را بسازند که اگه این طور نبود دیگه این همه نو آوری در قصه گویی و کارگردانی نداشتیم! به نظرم اتفاقن ساخته شدن فیلم هایی بر خلاف تصور رایج داره اینو می رسونه که ما قبلی هارو هم می دونیم ولی اینی که ما میگیم به تره! شخصن خودم هیچ وقت خلی نتونستم با برگمن یا فورد ارتباط بگیرم البته از طرف دار های وسترن اسپاگتی هم  نیستم ولی دو تا فیلمی که تو قالب این جور سینما بود و خیلی هم پسندیدم (در حد 4 ستاره!) یکی کوهستان بروکبک  و اون یکی قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل بودند و به نظرم یه جور پیشرفت بودند برای سینما. مگه قراره همه تا آخر عمرشون شبیه هیچکاک فیلم بسازند؟
قبول دارم که جدایی نادر از سیمین سطح سینمای ایران را خیلی بالا برد ولی دلیل نمیشه اگه فرهادی نباشه بقیه کارگردان ها را تحویل نگیریم. کارگردان های دیگه هم که دیگه بی خیال!!!    مهرجویی و کیمیایی و ... هم که خودتون شاهدین!!!

2
دربازه ی الی را امروز دوباره دیدم و زیاد خوشم نیومد! به غیر از بعضی صحنه های خوب و تدوین که بعضی جاها عالی بود و بعضی جا ها ضعیف چیز خاص دیگه ای ندیدم ازش!  شخصیت ها همگی ول هستند و بازی ها هم بد!  به غیر از پیمان معادی و مانی حقیقی رعنا آزادی ور بقیه خوب نیستند! صابر ابر هم خوب نیست. دلیل وجودیش معلوم نیست. اگه کارگردان می خواد که الی مبهم بمونه چه دلیلی داره که صابر ابر را از در پشتی وارد کنه که چند تا دروغ بی ربط و بی معنی با بهانه ی این که "هول شدم" بهش بگویند؟ ولی صحنه ی آخر و موسیقی پایانی زیبا و فوق العاده هستند! 

3
آنگ لی جزو کارگردان های مورد علاقه ی منه! فیلم آخرش را هم  خیلی دوست داشتم ببینم و پسندیدم! دوست داشتنی و زیبا بود. یه جور فقدان خاصی توی کارهاش هست که توی 3 تا کار مطرحش یعنی آزدهای پنهان ... و بروکبک و زندگی پای هستش که آدم را درگیر می کنه! با این که فیلم آخرش به نظرم به پای بروکبک نمی رسید ولی خیلی نماهای فوق العاده ای داشت که آدم را مسحور می کرد! عدم تمرکز به وسط در اکثر نماهاش و عدم قرینه سازیش و زاویه ی دید از کنار و با زاویه تو فیلم برداری هاش یه جور امضا شده براش و باعث ایجاد احساسات خاصی در تماشاگر میشه!


نوشته شده در : یکشنبه 29 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

لحظه هاییست...

1
یه وبلاگ هست به اسم بهترین شعرهایی که خوندم و وبلاگ قشنگیه و شعر های واقعن خفنی میگذاره و من خیلی هاش رو دوس دارم ولی این دو تا را تازه خوندم و خیلی ازشون خوشم اومد. البته پیشنهاد ویژه ام شعر های گروس عبدالملکیان هستند که واقعن فوق العاده اند!

زندگی یک چمدان است که می آوریش/بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
 خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم/دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
 گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم/به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
 گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم/قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
 چمدان دست تو و ترس به چشمان من است/این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
 قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش/هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
 قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم/طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم 
 مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش/شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش 
 مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن/هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن 
 مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز/مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز 
 من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش/نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش 
 آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم/آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم 
 توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی/کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی 
 چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر/جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر 
 تا مرا می نگرد قافیه را می بازم/... بازی منتهی العافیه را می بازم 
 سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم/رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم 
 ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور/قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور 
 مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم/و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم 
 ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم/نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم 
 خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم/بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم 
 مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود/و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود 
 قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند/شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند 
 هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد/یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد 
 من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم/و از آن روز که در بندِ توام آزادم 
 چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت/نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت 
 سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید/سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید 
 دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت/شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت 
 به خودم آمدم انگار تویی در من بود/این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود 
 پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام/پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام 
 ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست/ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست 
 آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند/کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند 
 چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم/آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم 
 و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد/و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
 تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم/از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
 تو نباشی من از اعماق غرورم دورم/زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
 تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم/شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
 هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت/من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت
 همه شهر مهیاست مبادا که تو را/آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
 این جماعت همه گرگند مبادا که تو را/پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
 دانه و دام زیاد است مبادا که تو را/مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
 پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را/نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
 تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را/پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
 دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو/برف و کولاک زده راه خراب است نرو
 بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم/با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
 بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند/این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
 بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست/گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
 بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست/و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
 پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم/بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
 می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش/خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش...
از : علیرضا آذر

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می آموزد 


اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم ...  

از : ناظم حکمت


2 اولش اینو بگم که من در مورد بهمن قبادی حس خوبی نداشتم و نمی دونم که این اثر تبلیغات منفی بود یا های و هوی رسانه ای ایشون ولی وقتی "لاک پشت ها هم پرواز می کنند" را دیدم نظرم عوض شد. به نظرم فیلم خیلی توپ و خفنی بود و به معنای واقعی کلمه زیبا! شاید فیلم نامه اش تا حدود خیلی کمی مشکل داشت ولی از لحاظ بصری یه تجربه تکرار نشدنی بود. حتما ببینید این فیلم را!!! البته شاید چون ضد جنگ بود و این را توی بستری کاملا عالی به مخاطب تحویل می داد پسندیدمش. در هر حال به نظرم فیلمی هم تراز با در حال و هوای عشق بود چون من به هر دو 4 ستاره ی کامل می دم!!!!


نوشته شده در : چهارشنبه 25 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

هر کو نکند فهمی...

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

 

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

 صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

 شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

 نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد


جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

 در دایره قسمت اوضاع چنین باشد


در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

 کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد


آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

 کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


فوق العاده است!!!
با صدای محمد ملک مسعودی پیداش کنید و گوش فرا دهید!
من که ساعت ها کیفور بودم.

 


نوشته شده در : جمعه 13 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

پایان دوران

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد / تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

بهمن ماه خیلی کم حرف شدم. البته من مواقعی حرف میزدم که حرفی داشته باشم
اتفاق هایی افتاده که باعث شده دیگه حرفی واسه گفتن نداشته باشم.
این شعر بالا را هم همین جوری حال کردم بگذارم:
شعرش مال روزبه بمانی و خواننده اش هم داریوش ه و آهنگ زیباییه : از اون آهنگ هایی که می تونی واسه عوض کردن حالت تو عصر یه روز پاییزی ازش استفاده کنی!
در ضمن یه پیشنهاد خفن: اگر شبی از شب های زمستان مسافری را حتمن بخونید. یه داستان هزار تویی که کلی حرف عمیق توش داره و از یه جهاتی شبیه هزار و یک شب خودمون هستش. 
تمام!


نوشته شده در : سه شنبه 10 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

کمی هم در مورد چیزهایی که دوست دارم...

1
بعضی فیلم ها هستند که با وجود ضعف هایی که دارند به دل آدم می نشینند.  gran torino و edge of darkness -با اون موسیقی محشرش
جزو این فیلم ها محسوب می شوند. در مورد بازی زیبای کلینت ایستوود که دیگه این جور نقش ها را که یه شخصیت خاصی دارند شبیه خودش, عالی بازی می کنه و مل گیبسون -وای خدایا- چقدر زیبا!!! اغم و خستگی نقش را فوق العاده در آورده بود.

2
کتاب ها فیلم ها دختر ها و موسیقی ها; میشه در مورد همه چی گفت و هم چنان از زندگی لذت برد.  یه بار یکی که کمی هم پیر بود گفت: جوونی یعنی خریت! ولی خب همین اش زیباست دیگه!  من که دارم لذت می برم!!!


نوشته شده در : سه شنبه 3 بهمن 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

پندهای یک عدد پیpi

برای این که زندگی کنید باید عاشق باشید
و برای این که عاشق باشید باید زندگی کنید!


نوشته شده در : چهارشنبه 27 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

احمدرضا احمدی...


نوشته شده در : دوشنبه 25 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

خود ویران گری

1
این که چیزی نمی نویسم ربطی به درس و مشق-که الان جز خاطره ای ازش نمونده-نداره. بل که مشکل از نویسنده است که داره به یه خود ویران گری دست می زنه. می خواد فقط خودش و خودش باشه و به خاطر خودش زندگی کنه و این موقعیت پسا دراماتیک را مدیریت کنه.
به هر حال بعد از روزی که هندزفری ام خراب شد من این مراحل را با سرعت می پیمایم و مثل این که موسیقی یه جور حائل بود بین من و زندگی. البته الان هم گوش می کنم  یه جورایی به صورت اشتراکی. به این میگن یه حرکت کمونیستی!!
البته تو این خود ویران گری اثری از موسیقی هوی متال وجود نداره. اتفاقا یکی از دلایلی که به شذت گرفتن این مرحله دامن زد آهنگ خیال خواجه امیری بود (اگه سهم من از زندگی اینه من از مردن هراسم نیست) و چیز های دیگه که شاید بهش پرداختم.
یه جور حس سرخوشانه تو من به وجود اومد که یه حس کاملا درونی هست. شاید از بیرون کمی اعتماد به نفس ام افزایش یافته باشه ولی دیگه همون آدمی که از درون له می شد نیستم.  یه جورایی حسم به زندگی شبیه تایلر دردن شده.
این را دوس دارم یه اقتدار درونی به اضافه ی یه اقتدار بیرونی که فوق العاده حالم را خوب کرده.  یه جورایی به اون نوعی که همیشه دلم می خواد و همیشه برنامه ریزی می کردم رسیدم. خیلی خیلی پیچیده است و توضیحش سخته ولی تا جایی که می تونستم بهش پرداختم!!

2
لارس فون تریه داره تبدیل میشه به کارگردان مورد علاقه ام . حتما فیلم هاش را دریابید. به خصوص اپیدمیک و ابله ها و شکستن امواج و مالیخولیا که من فوق العاده دوسشون دارم.

3
فردا امتحان خاک دارم و تو این ساعتی که الان این جا هستم اون جا خواهم بود. با این که دانش گاه قبلنا حالم را خیلی به هم می زد و من احساس حقارت می کردم اون جا. ولی الان دلم خیلی دلم براشون می سوزه. با چه امید و آرزو و شور وشوقی میان و می رن و وقتی تو یه امتحان با تقلب پاس می شن اون قدر کیف می کنند که انگار جایزه ی نوبل بردند!  محدودند دیگه چی بگم؟؟

4
این کمی بی ربطه ولی تازگی ها قیافه ی همفری بوگارت یه جورایی وارد ذهنم شده و بیرون نمی آد! دلم می خواد مثل اون باشم با صلابت و پرشکوه که تو بد ترین موقعیت ها سیگاری میگذاره روی لبش و آروم آروم می کشه. یه جور حس جاودانگی تو اسم و تصویرش وجود داره که باعث میشه دوسش داشته باشم.

5
این هم قرار نبود باشه ولی حالا که شروع کردم می نویسم:
در میان ابرهای روح الله حجازی(فیلم اولشه فکر کنم) یه مزخرف به تمام معنا بود.



نوشته شده در : دوشنبه 25 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

قبل از این که شیطان درون بفهمد , کشتمش!

1
چون ایام امتحانات هست و من هم فرصتی به دست آوردم تا بخونم و ببینم و بنویسم  کمی دارم حال می کنم! در ضمن تفریحات سالم و ناسالم هم سرجاشه و کلا از این ثبات فعلی که آرامش داره واسم خوش حالم! آدم ها ی محدودی را می بینم و راحت تر می تونم برنامه ریزی کنم. آخه وقت هایی که اوضاع و احوال خودم از دستم در میره حالم به شدت داغون می شه و نمی تونم هیچ کاری بکنم و همش گند می زنم به همه چی!!

بعد از تحلیل هیچ چی نخوندم و رفتم امتحان اندیشه دادم و برای اولین بار تو دانش گاه تقلب کردم! دلیل تقلب نکردن ام علاوه بر ترس و از دست دادن آرامش و بعضی دلایل بالایی به بی اهمیت بودن درس و مشق و مهم بودن نفس زندگی هستش. الآن می تونم با طیب خاطر فیلم ببینم و کتاب بخونم و هر جا خواستم برم!
آره بعد این همه زیبایی و اتفاق دیگه جایی واسه ناراحتی نسبت به درس نیست!  چون زندگیم را این جوری دارم می پذیرم و شکل می دم. دوست دارم از یه پسر سر زنده ی خوش حال گرم خوش خنده و گاهی وقت ها عصبی و تند مزاج و پرگوی که اگه بحث سر سینما یا ادبیات یا موسیقی باشه که هیچ وقت کوتاه نمی آد تبدیل بشم به یه آدم آروم و کم حرف که حرف های قلمبه سلمبه را با اعتماد به نفس خاصی می زنه و اون هم وقتی که بحث جدی ای شکل بگیره ولی نمیشه!
نمی تونم این همه زیبایی و موقعیت خنده دار و زیبا را ببینم و نخندم. پس به یاد زندگی هرگز مگو هرگز!!!

2
فیلم هایی که دیدم را مثل همیشه زیاد نپسندیدم!
آخرین فیلمی که پسند کردم "ابله ها" ی لارس فون تریه بود!
جرم: بد بود و به شدت ضعیف! بازی بازی گر ها حال آدم را به هم می زد. نقش ها به شدت اغراق شده بودند و فیلم نامه بی مفهوم! فقط کارگردانی کار خوب بود و موسیقی متن!
یکی می خواد باهات حرف بزنه: به نظرم فیلم متوسط به بالایی بود و داستان داشت و درام و اوج و فرود داشت با این که کمی فیلم نامه ضعیف بود و از اوایل فیلم می شد  حدس زد که فیلم به کدوم سمت می ره. بازی آنا نعمتی متوسط بود و بقیه متوسط به پایین بودند ولی یک تا ناصر عالی بود. واقعن نقشش را خورده بود! 
چیز هایی هست که نمی دانی: متوسط بود! علی رغم این همه تعریفی که ازش می کردند! به نظرم فیلم خیلی خیلی روشن فکرانه بود و خسته کننده و برخلاف فیلمی مثل "در حال و هوای عشق" نمی تونه با عوام ارتباط برقرار کنه.  فیلم طوری ادامه پیدا می کرد که بالاخره علی مصفا لیلا حاتمی را ببینه و یه چیزی شکل بگیره! و من دلیل کارها و رفتار شخصیت اصلی را نفهمیدم. آیا راننده تاکسی ای مثل تراویس بود یا یه شکست خورده ی ازلی ابدی! یا یه جور پیامبر که وجودش با زمانه ی خودش سازگار نیست. قهرمانه مفلوکه چیه بالاخره؟  ولی بازی بازی گرا خوب بود. علی مصفا خوب بود و لیلا حاتمی برخلاف نقش های دیگش خیلی خوب بود.
before the devil knows you`re dead: فیلم متوسط به بالایی بود! آخرین فیلم سیدنی لومت با این که مثل فیلم های دوره ی جوانیش شور و حال نداشت مثلا اصلا نمی شه اون را با بعد از ظهر سگی مقایسه کرد ولی در کل فیلم متوسط به بالا و با کمی تخفیف می شد گفت که خوب بود! با داستانی درگیر کننده و تدوین خاص. مشکل آزار دهنده این بود که فیلم تو 30 -40 دقیقه ی اول تموم شد و من به این فکر می کردم  بعد این قراره چی بگه؟ با این که 10-20 دقیق ی آخر فیلم  2 ساعته ی استاد خوب تموم شد ولی اواسط فیلم از ریتم میفتاد. در ضمن کارگردانی بعضی صحنه ها زیاد خوب در نیومده بود مثل صجنه ی سرقت! در ضمن فیلم آدم را از آن خودش نمی کرد! داستانش جالب بود ولی وقتی به اواسط فیلم میرسیدی ارتباظت با فیلم قطع می شد.
از یه لحاظ هم نقیضه ای بود به دریاچه ی راز آلود کلینت ایستوود. که تو این فیلم تنها شخصیتی که مجرم بود و زنده موند ایتان هاوک بود که شخصیتی متزلزل و ترسو داشت و به قول پدرش مثل یه بچه بود! از همه ی این ها گذشته باز یگر های اصلی یعنی ایتان هاوک و فیلیپ سیمور هافمن عالی بودند و این باعث میشه فیلم ارزش یه بار دیدن را داشته باشه و البته می تونه یه کلاس بازی گری باشه واسه بازی گرها. جمله ی اول فیلم هم جالب بود: (نقل به مضمون) " هر وقت نیم ساعت خودت را تو بهشت دیدی قبل از این که شیطان بداند مرده ای!!!!!
BREATHLESS: این اثر درخشان گدار ارزش دیدن داره حتا برای 20امین بار! کات های (جامپ کات) عجیب و غریب و داستان پیوسته و اتفاقات پینگ پینگی فیلم  که شاید یه جورایی داره خود کارگردان را به تصویر در میاره زندگی عجیب و غریبش و عاصی بودن و نوآوری های تموم نشدنیش را !  صحنه ی آخر فیلم هنوز هم از زیباترین پایان های سینماست.  جالب این که واسه ساختن این فیلم فیلم نامه ای در کار نبوده و گدار هر روز دیالوگ ها را به بازی گر ها می داده و همون روز فیلم می گرفتند! ولی نتیجه باور نکردنیه!!!

3
سه نباید این جا می بود ولی هست!!
یه لحظه فکر کردم شاید دلیل آرامش من از این جمله ی اینگمار برگمن ایحاد شده باشه که میگه: من با هر فیلمم یکی از شیطان های درونم را کنترل کردم!
مثل این که من هم با این کارام  دارم شیطان های درونم را سر به راه می کنم!!!!


نوشته شده در : پنجشنبه 21 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

خورشید, ابدی نیست

پسره به دختره گفت: خسته شدم از این رمانتیک بازی ها چرا نباید زندگی مثل یه موسیقی لایت باشه که به جای خسته کردن آدم از تکرارش غرق رویاها بکندش؟
نمی دونم! دختره دروغ گفت.
پسره فکرش پیش یه جنگل سرسبز بود که کنارش یه کلبه داشته باشه و هیچ کلامی نباشه. فقط و فقط تکرار نت های موسیقی باشه و هوایی برای نفس کشیدن.
اما دختره فکرش پیش یه خونه ی بزرگ تو به ترین جای شهر بود. جایی که همیشه توش سر و صدا باشه و زندگی تو جریان باشه. چون این طوری فکر می کرد زنده ست و خوش بخت.
نه منظورم این نیست پسره گفت و ادامه داد: می دونی منظورم اینه که همه ی این زوائد به خاطر بقیه ست نه خودمون. توی یه جای ساکت به تر میشه هم دیگه رو حتا زندگی رو پیدا کرد.
دختر صورتش را کج کرد: چی بگم!؟
پسره فهمید و دیگه حرفی نزد...
و این سکوت تا ابد ادامه خواهد داشت...

به پسر و دختره فکر می کنم در حالی که خورشید جلوی چشمم غروب می کنه و از دست می ره...



نوشته شده در : سه شنبه 19 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

سینما

این یه نوشتار خرد است که از یه ذهن ناقص متصاعد شده کسی که عاشق متن و تصویر و صد البته سینماست و نسبت به قبل خیلی بیش تر در مورد فیلم ها حساس هست و شاید از بعضی جهات مسعود فراستی هم به گرد پاش نرسه!!!
و صد البته نشان دهنده ی عشق من به عصیان نسبت به چیز های الکی بزرگ انگاشته شده هست.
"هر آن چه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود

در مورد هانکه و فون تریه;

شما:
شما فیلم عشق را دیدین؟ اصلا دوست دارین ببینین؟ میدونین نخل طلای آخر را کی گرفته؟ باور می کنید که عشق و پنهان (این دو کار چون کلاس شبیه به همی داشتند انتخاب شدند) را یک نفر ساخته باشه؟
یا شاید میشه این طور مطرح کرد: تا حالا فیلمی از لارس -فون- تریه ("فون" لقبیه احتمالا مثل "سر" ولی توی دانمارک که دوستای لارس تو جوونی بهش اعطاش کردند و استاد در نهایت خضوع! تا حالا از آن استفاده می کند) دیدین؟ میدونید دگما 95 چیه؟
اگه نمی دونید می تونید از وبا درباره اش اطلاعات بگیرید و بعدش نوشته ی پایین را بخونید:

من اصلا باورم نمی شد که عشق این قدر فیلم خسته کننده ای باشه! البته حین دیدن فیلم طراحی صحنه و نماها و در کل کارگردانی هانکه را تحسین می کردم ولی در کل انتظار نداشتم که با فیلمی چنین کسل کننده و ساده انگارانه رو به رو بشم. فیلم در مورد 1 زن و شوهر پیره که زنه کم کم حالش خراب می شه و مرد ازش مواظبت می کنه و ...
فیلم چیز خاصی نداشت نه یه منطق خاص نه یه ایدئولوژی خاص. مثل این که هانکه یه خوابی از عشق دیده و یا رویای داشته و فیلمش کرده. صحنه هایی که باید احساسی می بودن ولی چون جناب کارگردان از احساس گریزان هست پس سعی می کنه فقط در قالب بعضی دیالوگ ها و تصاویر متناقض سرد و بی روح و مثلا تصاویری کمی خوش رنگ تر یا پرنده و یا حتا دیالوگ های مضخرفی مثل این که: آه ما خیلی تحت تاثیر رفتار شما با خانوم تون قرار گرفتیم! این را بیان بکنه.
صحنه ی کشتن خوب دراومده بود و این به استادی کارگردان در کارگردانی بر می گشت ولی چون هانکه استاد به تصویر کشیدن بحران هستش-در این فیلم که نمیدونم چرا انتظار داشت این توی تماشاگر اثر بگذاره؟!- با کارگردانی خاص خودش نتونسته بود فیلم را خوب به جلو ببره و بعد از این که 10 دقیقه از فیلم میگذره تماشاگر خسته می شه و مجبوره(!) 1 ساعت و نیم ادامه بده تا به صحنه های آخر فیلم برسه!  اصلی ترین دلیل ضعف فیلم نامه هستش که فکر کنم کارگردان الان هم نمی دونه که بالاخره چی از جون شخصیت هاش می خواست؟  ما باید درگیر شخصیت اصلی فیلم بشیم ولی هیچ وقت نمی شیم(حداقل در مورد من این صدق می کنه). و در مورد صحنه های بعد از قتل هم نظر خاصی ندارم جز این که چرت و پرت!  پنهان و معلم پیانو صد درصد به تر بودند!
*
امید است هانکه دوستان من را نکشند!!


به نظرم لارس فون تریه از هر لحاظ کارگردان به تری هستش! نمی خوام این جا مقایسه کنم چون تو بخش نتیجه گیری این متن خودم مقایسه می کنم.
فون تریه بیش تر می فهمه و به تر درک می کنه و این درک داره اون رو می کشه و اون مجبوره هر روز با ساختن فیلمی این مرگ را به تعویق بندازه!  ایدئولوژی داره   عشق به قانون گذاری و قانون گریزی داره و اصلا درگیر مساله قانون هستش. تو صد سالگی سینما بیانیه ی جمعی می نویسند و دگما را تشکیل می دهند و خودشون را منجیان سینما می خوانند (به همراه 3 نفر دیگر). خودش مدعی هست که فیلم باید مثل سنگ توی کفش باشه و هی آذیت کنه. این را وقتی درک می کنید که ملانکولیا(مالیخولیا) را دیده باشید. حتا تو آخرین فیلمی که ازش دیدم یعنی ابله ها (دگما 2: این روش نام گذاری بعد از ایجاد دگما به وجود اومد: یعنی دومین فیلمی از دگما که ساختم) مسئله ی قانون وجود داره. چند تا آدمی که خودشون تحصیل کرده و خرده بورژوا هستند و از طبقه ی متوسط هستند ولی از خرده بورژوا ها متنفر هستند توی خونه ی ویلایی یکی از اعضا زندگی می کنند و هر روز پیش بقیه ی مردم ابله بازی در میارن و کیف می کنند. فیلمی که آخرش با قدرت فوق العاده اش مقاومت خود اعضا در مقابل بورژوازی را نشان می ده و دوران گروه را به سر میرسونه و تنها کسی که مدعی با اون ها هم راه بودن را نداره موفق باشه تا آخرش بایسته چون چیزی برای از دست دادن نداره!

  
نتیجه گیری:
فون تریه با این که بعد ها چند تا از قوانین سفت و سخت دگمایی که خودش ساخته بود نقض کرد ولی هم چنان ایدئولوژی اش را از دست نداده و چیز هایی می سازه که بهش باور داره.
اون قدر این منطق را در فیلمش اعمال می کنه که شخصیت ها دیگه خودشون به جلو میرند و شما اصلا فکر نمی کنی که این ها توی فیلم نامه هستند و به این فکر می کنید که من هم شاید اگر مثل اون ها بودم ...  حتما این کار را می کردم!

هانکه ولی خودش توی فیلم هاش وجود داره ولی نه مثل فون تریه! بل که مثل خودش! انگار خودش پشت دوربین نشسته و بازی گرا حواسشون هست که طوری بازی کنند که آقای 1متر و 91 سانتی! ناراحت نشه. و این شاید بعضی وقت ها خاص باشه ولی اکثر وقت ها به یک بی منطقی محض بدل میشه

پی نوشت: شاید این نوشتار به عصیان درونی من که با رفتارهای فون تریه کمی تا قسمتی هم ذات پنداری می کنه مربوط باشه که خوب این نشان دهنده ی طبیعت خاص هر فرد به عنوان یک فرد هستش!


نوشته شده در : دوشنبه 18 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

از نسل عاشقان

من 100% از نسل عاشقان هستم. حتا اگه مادر موقع زایمان حواسش نبود و یا حتا اکه آقای دکتر توی یک شب معمولی تابستونی توی 22 شهریور و در ساعت 10 شب با عمل سزارین (رستم زاد خودمون!) یه بچه ی معمولی که شاید پنجمین بچه ای بود که توی شبی که 8 تا بچه به دنیا آورده بود به این دنیای نیمش ننگ نیمش نام آورد هم به این عمل واقف نبود. اما برای من 22 شهریور روزی بود که دریچه ی دنیا -که پر از عاشقی هست- به روی من باز شد و چون ما از نسل عاشقان بودیم هنگام به دنیا اومدن من فال حافظ گرفتند و جلوی روم خوندند و من تاثیرش را سال ها سال بعد فهمیدم وقتی که دیدم مثل بعضی ها که اس مس با مانع می فرستند من هم حافظ با مانع می زنم!!
حالا هم روزگارم بد نیست گرچه باید از یک عاشق انتظار بیشتری داشت ولی چه میشه کرد من وقتی می شکفم که ره توشه بردارم قدم در راه بگذارم و بروم به جایی که خورشید غروب ماه زند بر پرده ی شب گیر شان تصویر.  جالبه اخوان این کلمه ی تر دامان را حافظ برداشته!!!
ولی خیلی دوس دارم برم آفریقا- به سوی سرزمین هایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه است- و بعدش یه سفرنامه بنویسم در موردش. در ضمن یه چند تا فیلم می سازم و توش فقط ارجاع می دم مثل استادم ژان-لوک کبیر.
و بعدش برم به طرف دنیای مردگان چون یه عاشق از دنیا چیز بیشتری نمی خواد چون دنیا به یه عاشق نیاز داره نه بالعکس - از وقتی که فهمید: چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آب یاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید؟-   و مشکل اینه که همیشه بعد از مردن هست که همه ارزش عاشقان را می فهمند.
بعد از آن...
و ما بر بی کران سبز مخمل گونه ی دریا می اندازیم زورق های خود را چون گل بادام  و مرغان سپید بادبان ها را می آموزیم که باد شرطه را آغوش بگشایند و می رانیم گاهی تند گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دل کنده و غم گین من این جا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بگذاریم...


نوشته شده در : شنبه 16 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

یک عاشقانه

علی 20 سال داشت و 1 سال بود که توی دانش گاه درس می خواند. روی هم رفته پسر مثبت و خوبی بود. ولی هیچ وقت جدی گرفته نشد. شاید حتا خودش هم در دل این را نمی خواست. هرچه بود حسی متناقض در این مورد داشت و نمی شد کاری کرد.
دو سال بعد و در یک شب زمستانی خوابید در خواب دید که با یکی از دختر های کلاس روی نیم کت های دانشگاه نشسته است. دختر مانتوی بنفش بلندی پوشیده بود و آرام می خندید به طوری که حتا دهان کوچکش تکان نمی خورد. کمی بعد دست های دختر در دست های علی بود و او آرام آن هارا نوازش می کرد. حس زیبایی بود و دیدن دست هایی که درون هم می لولند برایش پر از لذت بود. کمی بعد پا شدند و به سمت دانشکده و کلاس رفتند. جلوی در کلاس یکی از دوستانش را دید که دارد یقه ی خود را برای ورود به کلاس مرتب می کند به او سلام داد و اجازه داد او اول وارد کلاس شود و این نه به خاطر ادب که به خاطر دختر بود که پشت سرش ایستاده بود. وقتی وارد کلاس شدند استاد در حال درس دادن بود و نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود ولی مهم نبود چون استاد در پایان کلاس حضور غیاب می کرد. پس وارد شدند کلاس کوچک بود و صندلی های تک نفره به صورت بی نظمی در کلاس قرار داشتند و همه درهم و برهم نشسته بودند. بعد از دو سه قدم برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و دختر را دید. لبخندی زد به خاطر این که همه ببینند که او هم با کسی دوست هست و او را جدی بگیرند. چند نفر حتا تعجب کردند و علی خوش حال شد. روی یکی از نیمکت های خالی نشست و به فکر فرو رفت. به این که با وجود او به هیچ کس دیگری نیاز ندارد و مطالعه و دوستای اجباری و ... همه به درک! بله این کلمه ای بود که علی در ذهنش به کار برد.
یک ساعت بعد که کلاس تمام شد. او دنبال نگاه آشنایی می گشت ولی آن را پیدا نکرد. همه چیز تمام شده بود.

مادرش بیدارش کرد و گفت: علی کلاست داره دیر می شه ها.
برف شدیدی در حال باریدن بود و زمین سفید پوش شده بود


نوشته شده در : جمعه 15 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .

از درس و شیاطین دیگر!

1
صبح ام روز بعد 3-4 ماه علافی و درس نخوندن برای خودم یه برنامه نوشتم و مثلا خواستم که درس بخونم و البته یه برنامه ی معمولی نه و یه برنامه ی اهداف: کوتاه مدت و میان مدت و دراز مدت...

2
من به فال حافظ نمی تونم بگم اعتقاد ولی دوس دارم که چیزایی را که میگه تو زندگیم ببینم و البته چون عاشق شعر هاش هستم یه جوری بهش معتاد شدم.
و بعد از برنامه نویسی تفالی زدم به شیخنا!!!


نتیجه:
فال اومد:
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
آخه اینم شد زندگی!!
درس را بوسیدم گذاشتم کنار!!  رفتم نمایشنامه ی اودیپوس در کولونوس را خوندم و بعدش شروع کردم به فکر کردن در مورد سه گانه ای که قراره با موضوع دروغ و ترس بنویسم (البته درون مایه ی هر سه در مورد اینه که در زمان معاصر حس ترس و گناه زندگی را به زهر تبدیل می کنه و در مورد آدم هایی که به حقیقت میرسند ولی جرئت انجام کاری را ندارند حالا به دلیل ترس یا حس گناه. و این باعث میشه هیچ وقت احساس رضایت نکنند)(خودم که نفهمیدم امیدوارم دیگران بفهمند!!!)
و این شد جریان درس خوندن ما!!!
جالب این که یکی از اهداف میان مدت ام این بود که تو کنکور ارشد رتبه ی 2 رقمی بیارم و برم به یه دانشگاه توپ!! ولی:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت /آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع /شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است /خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست /از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم /دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت /کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان /زین فتنه‌ها که دامن آخر زمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید /از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند /کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد /حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

خوشم میاد که واسه هر حرفی یه شعر داره دیگه!!!


نوشته شده در : سه شنبه 12 دی 1391  توسط : سامان .    نظرات() .