تبلیغات
خداحافظی طولانی

امروز:

نمایش, این جا و آن جا

1.
کتاب نمایش در ایران بهرام بیضایی  اثری زیبا و در زمان حال البته غم نامه ای ست در مورد از دست رفتن آن گونه از نمایشی که مخصوص ما هست و با توجه به تاریخ و روحیات ما به وجود آمده و متاسفانه حالا (سال 1394) تقریبن فراموش شده. بیضایی که کتاب را سال 1344 چاپ کرده در آخر از هجوم نمایش از نوع غربی به نمایش های ملی ما گله کرده ولی مثل این که بعد از 50 سال هم چنان این رویه سریع تر ادامه پیدا می کند. علاوه بر جشنواره های معتبر تئاتری حتا در جشنواره های محلی هم رویکردی وطنی چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ اجرا -که البته تقریبن تفکیک ناپذیرند- وجود ندارد و این در سال های آینده به مرگ رویکرد بومی نمایشی ما خواهد انجامید. حداقل کاری که می شود کرد خواندن چندباره ی این نوع کتاب هاست که حداقل از یاد نروند. 
خودم مضحکه ی چهار صندوق بهرام بیضایی را به شدت دوست دارم و به همه توصیه می کنم این کتاب کم حجم (کم تر از 100 صفحه) را حتمن بخوانند.

2.
شمار ه ی 2 اما به یک نمایشنامه ی مدرن غربی اختصاص داره. "هنر" اثر "یاسمینا رضا" (نویسنده ی نمایشنامه ی خدای کشتار که پولانسکی فیلمش رو ساخت) نمایشنامه نویس فرانسوی. کتاب به یک نقطه عطف توی مسیر مطالعه ام تبدیل شد. داستان نمایشنامه در مورد سه دوست میانسال (سرژ و مایک و ایوان) هست. سرژ تابلویی تقریبن سفید را به قیمت گزافی خریده و مایک آن را "کثافت" قلم داد می کنه و به خاطر همین تابلو بحث عجیبی بین شان در می گیرد. با این که نمایشنامه روندی ثابت دارد ولی خیلی زیبا به اوج می رسد و خیلی زیبا تمام می شود. بیش تر وقت ها احساس می کردم هر سه شخصیت کتاب توی ذهن من حضور دارند و با هم بحث می کنند!




نوشته شده در : دوشنبه 10 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

برام یه اتاق نقاشی کن, یه پنجره بکش برام

در حال تایپ کردن دارم به Epitaph گروه Antimatter گوش میدم. قصد حرف زدن در مورد آناتما و آنتی متر رو ندارم. بیشتر فکرم روی همین ترانه متمرکزه. یه کار بی نظیر با شعر خوب و فضای تاریک منحصر به فرد که شنونده رو دیوانه می کنه. باید اون ویلون اولش رو بشنوید تا بدونید چی میگم. یکی از محبوب ترین ترک هام برای وقت های ناراحتی و غم فراوان!

#الان هم تو همین حالم! چرا من کسی رو ندارم که باهاش در مورد موسیقی حرف بزنم؟ چرا ته سلیقه ی همه شده محسن چاوشی؟ قصد توهین به کسی رو ندارم ولی باید اونقدر گوش داد و فکر کرد تا سلیقه رو تربیت کرد و ... . بی خیال! شاید هم من خیلی زیادی همه چیزو جدی گرفتم. چه فرقی بین کسی که مورد علاقه اش علیشمسه با کسی که موزیک سطح بالا گوش میده. حتا پدرم هم فکر می کنه دیوونه شدم.
فقط یکی هست که باهاش کمی حال می کنم. اونم عشق کلاسیکه. باهم والتز 2 شوستاکوویچ و سویت 2 باخ رو گوش میدیم و از لذت هامون حرف می زنیم. اونم سالی یک بار. فقط همین!

$برای این قضیه من خودمومجبور کردم که به همه ی سبک ها گوش کنم تا با بقیه راحت ارتباط بگیرم اونقدر که خودمو نابود کردم. ولی هیچ کس جرئت نداره یخ اطرافش رو بشکنه و کمی آرامشش رو از دست بده تا اول خوب ببینه بعد زندگی کنه انگار آدمای اطرافم منجمد شدن! ولی من دارم می میرم! این آهنگ بالاخره به روز منو می کشه!

Paint me a room where I can dream
Dream of a world that I used to see
Paint me a window, soft and defined
And flood yellow light
Through the open blinds
It's somewhere, hidden from view
A portrait, an epitaph...

%Epitaph : نوشته روی سنگ قبر


نوشته شده در : دوشنبه 3 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

رخ دیوانه

رخ دیوانه حالم رو خوب کرد! به اندازه ی تمام فیلم ایرانی هایی که چند وقت اخیر دیده بودم لذت بخش بود. روایت جالبی داشت و خیلی پر انرژی بود. اگه از چند تا داستان فرعی ناپخته و اضافی و در ضمن پایان نسبتن بدش بگذریم به نظرم با فیلم خوب و سرپایی مواجهیم. فیلمی که نسبت به خودش فیلم خیلی خوبیه (7/10).

این بهترین عیدی ای بود که میشد از سینما گرفت. مرسی!

پ.ن: تازه یه ترانه واسه تیتراژ پایانی با صدای کاوه آفاق و موسیقی کارن همایونفر داشت که واقعن کار خوبی بود. ممنون ابوالحسن داوودی!


نوشته شده در : شنبه 1 فروردین 1394  توسط : سامان .    نظرات() .

کلکین

الیاس علوی رو پیش تر به خاطر آن قسمت "ما می میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد" می شناختم. جزو معدود شاعران جوانی هست که کارهاش را خیلی می پسندم. آن حس غربت و عشق و آواره گی را که توی شعرهایش جریان دارد را خیلی دوس دارم و البته صراحت سخن بی نظیر اش را. خواندن شعرهاش کرخت و دیوانه ام می کند. احساس می کنم فریادی ام که نمی توانم بیرون بیایم. در گلویی خشکیده ام.


چه فرق می‌كند؟
«ملبورن» یا «مشهد»
«آدلاید» یا «دایكندی»
تو نیستی
و این اتاق كلكینی به صبح ندارد

روانشناسم می‌گوید
«نوستالژی» گرفته‌ای
نوووو
سی‌ی‌ی‌ی‌
تااااااااا
لووووژی‌ی‌ی
یااااااا

مرا ببخشید
اگر قواعد ظریف‌تان را رعایت نمی‌كنم
این روزها همه قافیه را باخته‌اند
خاك‌ها مین می‌زایند
شراب‌ها مزّه‌ی ادرار می‌دهند
گرگ‌ها به پاسبانی گله نشسته‌اند
و آن كه آن بالا خوابش برده نیز

قاعده‌ها را از یاد برده است.

می‌خواهم به تو فكر كنم
كه شیوع كرده‌ای در رگ‌هایم
چون ایدز در افریقا
افسرده‌گی در غرب
می‌خواهم به تو فكر كنم
امّا می‌گویند

«قایقی با بیست و پنج بدن بودند»

با بیست و پنج هزار زخم
بیست و پنج هزار امید
می‌گویند
بین آن‌ها لبی به زیبایی تو فریاد زده است: كمك
دستی به زیبایی تو فریاد زده است: ...


می‌خواهم به تو فكر كنم
نه به قایقی كه در اقیانوس آرام غرق شده است
كودكانی كه تجارت می‌شوند
غرائض جنسی حیوانات.
*
زمانه‌ی دریوزه‌گی است عزیزم
تو موهایت را به 50 افغانی می‌فروشی
من همین شعر را كه برای تو می‌نویسم
به پایتخت ایمیل می‌كنم
تا شاید جایزه‌یی ببرم.

روانشناسم با خنده می‌گوید
«یار تازه بگیر
هوای تازه بنوش»
آخ
چه فرق می‌كند؟
تو نیستی
و این اتاق كلكینی برای نفس كشیدن ندارد.

*کلکین (به کسر کاف) یعنی دریچه


نوشته شده در : پنجشنبه 14 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

یک برخورد احساسی با پیانو کنسرتو شماره ی 2 شوستاکوویچ

دیمیتری شویتاکوویچ بیش تر با والتز شماره ی 2 (موسیقی فیلم "چشمان تمام بسته") و البته سموفونی شماره ی 7 اش می شناسند ولی خودم پیانو کنسرتو شماره ی 2 رو خیلی دوس دارم. یه اثر بی نظیر که حالت خاصی از شوق و امید آمیخته با ترس و تنهایی رو به وجود می آره. حرف زدن در مورد موسیقی خیلی سخته این شاهکار رو باید شنید!


نوشته شده در : جمعه 8 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

مایاکوفسکی

قدمم 
در خیابان
مسافت را
لگد مال می کند

جهنم درونم را
اما 
چاره چیست؟


نوشته شده در : جمعه 8 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

Gone Boy

من چند تا حس مزخرف در مورد بعضی چیزها تو زندگیم دارم که نمیدونم ریشه شون کجاست و کی به وجود میاد. یه روز صب از خواب پا میشم و حالم خوش نیست! همین طوری بی هیچ دلیل خاصی. دلم میخواد سرم رو بذارم و بمیرم. بدون هیچ دلیل خاصی شرمنده ام. از بودنم از این که هستم و نمیتونم مث بقیه باشم. هر چقدر تلاش می کنم آخرش می بینم مثل همیشه ام. آواره و بی هدف... و تازگی ها بی هیچ حس خاصی نه غم نه عصبانیت نه خوشحالی.
به شدت میل به شکست دارم! دوس دارم تا یه جایی پیش برم و بعد ول کنم. از "wasted tallent" بودن خوشم میاد! از این که ببینم از دست رفتم. احساس می کنم یه جور عصیان علیه خوب بودن و خوب زندگی کردنه. از چیزی که دنیا می خواد از ماها بسازه مشتی ربات مصرف گرا که فقط میخوایم موفق باشیم. جزو اون چیزاییه که ساختند تا ما وقتمون روبه خاطرش تلف کنیم! از آهنگ این کلمه بدم میاد. تو نسبت به دیگران موفق تری. فلانی موفق شده. من موفق می شم. ریدم به همه ی این تعریف های بی خودی.
اما یه چیز زندگیم خوشم میاد. این که همیشه احساس مرگ رو کنارم دارم. فک می کنم هر جا دیگه دلم نخواست به راحتی می تونم خودمو راحت کنم. یه شب شیر گاز رو باز کنم و فرداش دیگه بیدار نشم. نیستی... . چقدر این کلمه رو دوس دارم! این که هیچ باری روی شونه های آدم نباشه. این که میدونی با مرگ تموم می شی خیلی لذت بخشه. یه جور پوچی باحاله. این که عصبانی نیستم ناراحت نیستم امید خارج از گود ندارم. این خودش یه شروع دوباره اس , یه بی ترسی از نبودنه...!


نوشته شده در : چهارشنبه 6 اسفند 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

شهریار غزلم خواند غزالی وحشی...

یه مدت هی به این فکر می کردم که شعرای شهریار شعرای حافظ اند که امروزی تر شده اند.
ولی بعد از خوندن این غزل یه چیز دیگه تو شهریار پیدا کردم چیزی که تو حافظ نیست. غم و نوستالژی بی نظیری که تو شعرای شهریاره باعث میشه وقتی که غمگین هستی خیلی بیش تر از حافظ ازش لذت ببری.

 

زین همرهان همراز من تنها تویی ، تنها بیا

باشد که در کام صدف گوهر شوی ، یکتا بیا

 

یارب که از دریادلی خود گوهر یکتا شوی

ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا

 

ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس

ای در تکاپوی طلب ، گم کرده ره ، با ما بیا

 

ای ماه کنعانی تو را یاران به چاه افکنده اند

در رشته ی پیوند ما چنگی زن و بالا بیا

 

مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی

بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا

 

شرط هواداریّ ما شیدایی و شوریدگی است

گر یار ما خواهی شدن ، شوریده و شیدا بیا

 

در کار ما پروایی از طعن بداندیشان مکن

پروانه گو در محفل این شمع ، بی پروا بیا

 

دنیا و مافیها اگر نااهلت ارزانی کند

با سرگرانی بگذر از دنیا و مافیها بیا

 

کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون

اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا

 

راه خرابات است این بی پا شدی با سر برو

یعنی گرفته شعله ی شوقت به سر تا پا بیا

 

گر شهریاری خواهی و اقلیم جان ، از خاکیان

چون قاف دامن بازچین زیر پر عنقا بیا

 



نوشته شده در : دوشنبه 27 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

Le mal du peys

"سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش" قطعن نمیتونه بین بهترین های موراکامی قرار بگیره. کتاب بیشتر در حال و هوای پس از تاریکی و داستان های کوتاه موراکامی قرار داره. ولی در کل ارزش یک بار خواندن رو داره. قلم موراکامی خیلی روان و ساده هست و خسته کننده نیست. شاید فعلن تنها نویسنده ای باشه که می شه به راحتی کتابهاش رو خوند و لذت برد. با این حال خیلی دلم میخواد "جنگل نروژی" و "1Q84" رو بخونم.

#عنوان اسم قطعه ای از سالهای زیارت فرانس لیست (قطعه ی 8 - سوئیس) به معنی غمی بی جهت که با تماشای دشت به دل می افتد.


نوشته شده در : جمعه 17 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

سالهای زیارت

یکی از چیزایی هیچوقت نتونستم بفهمم اصرار بی مورد مادرم در مورد درس خوندن بود. بحث ساده اس من لیسانس عمران دارم و می خوام واسه یه بار هم که شده برم دنبال علایقم! موسیقی گوش کنم و لذت ببرم کتاب بخونم و لذت ببرم فیلم ببینم و لذت ببرم فلسفه بخونم و لذت ببرم. دیروز سر جلسه کنکور ارشد به قیافه و شخصیت یکی از مراقب ها اونقدر دقت کردم که کنکور از دستم رفت! هی در مورد تموم چیزهایی که مراقب می تونست باشه فکر می کردم در مورد رفتار و نحوه ی حرف زدنش و نوع نگاه کردنش!  فعلن دوس ندارم هیشکی رو ببینم. به یه ریکاوری طولانی نیاز دارم!

باز هم نشستم و "ghost world" رو دیدم چقدر فیلم خوبیه! دربارهی آدمی که نمی تونه با هیشکی کنار بیاد و نمی دونه چی میخواد! همه ی آدمهای دور و برش به قول علی موجودات فضایی اند!

امروز به طور اتفاقی رفتم کتابفروشی دیدم "سالهای زیارت" رو پخش می کنه. رفتم جلو گفتم این "لیست" نیست؟! گفت فکر کنم خودشه. گفتم آره سال های زیارته! توی کتابفروشی ناگهان "سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش" رو دیدم که امیر مهدی حقیقت ترجمه کرده و در جا خریدمش. این بهترین چیزی بود که بعد از اون امتحان مزخرف کذایی می شد واسم پیش بیاد. تازه یه چیز دیگه هم پیش اومد. انصافن اونم خیلی باحال بود!

"سوکورو تازاکی ماه ها در چنبره ی مرگ گرفته شده بود چون یک روز هر چهار دوست صمیمی اش به او گفته بودند که دیگر نه می خواهند ببینندش نه با او حرف بزنند هیچ وقت."



نوشته شده در : پنجشنبه 16 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

خیلی این آهنگو دوس دارم, چون منم توی دلم دارمش!

شاعر میگه:

There's a flame, flame in my heart
And there's no rain, can put it out
And there's a flame, it's burning in my heart
And there's no rain, ooh can put it out
So just hold me, hold me, hold me

Take away the pain, inside my soul
And I'm afraid, so all alone
Take away the pain, that's burning in my soul
Cause I'm afraid that I'll be all alone
So just hold me, hold me, hold me

Hold on to my heart, to my heart, to me
Hold on to my heart, to my heart, to me
And oh no, don't let me go cause all I am
You hold in your hands, and hold me
And I'll make it through the night
And I'll be alright, hold on, hold on to my heart


نوشته شده در : چهارشنبه 15 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

چرا اسنایپر آمریکایی را دوست ندارم؟!

همه میدونیم که تو بحث نقد فیلم و کتاب و کلا توی هنر معیار کلی و کاملی وجود نداره. یعنی شاید هنر تنها رشته ای هستش که سلیقه ی من نوعی مهمترین چیزه. این جمله رو گفتم تا برسم به این که من توی سینما یه معیار کلی اولیه دارم تا برسم به بحث اصلی خود فیلم. به نظرم اولین چیزی که من باهاش رو به رو میشم اینه که آیا هنرمند راست میگه یا دروغ؟ 
این همون مشکلیه که با "اسنایپر آمریکایی" و " کاپیتان فیلیپس" و ... دارم! وقتی کارگردان تا این حد جبهه گیری می کنه که همه بدند غیر از ما آمریکایی ها یا مثلا اون جمله ای که کریس کایل تو اسنایپر آمریکایی میگه: "چون آمریکا بهترین کشور دنیاست پس ما باید ازش محافظت کنیم" چیزی نیست جر انعکاس حرف های یه آدمکش روانی بی رحم و این در شان یه کارگردان نیست که همون حرفهارو بیان کنه. حرفهایی که شاید نفهم ترین لات های شهر ما هم قبولش نداشته باشند!!
کارگردانی که این طوریحرف می زنه شایسته ی احترام نیست. چه فرقی وجود داره بین چیزایی که جمال شورجه می سازه با فیلمهای این جوری جز برتری تکنیکی سینمای آمریکا؟! به خاطر همینه که وقتی حباب الکی خوب بودن دور بعضی فیلم ها بترکه فیلم خیلی زود فراموش می شه.
اولش گفتم که هیچ معیاری واسه هنر وجود نداره. الان که کمی فکر می کنم به نظرم اتفاقا یه معیار خوب وجود داره و اون هم گذر زمانه. هر وقت فیلمی بعد 20 سال بتونه به طراوت روز اولش باقی بمونه ارزش اش اثبات میشه!


نوشته شده در : پنجشنبه 25 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟

این که لنگ در هوایی صبحونه ات شده سیگار و چایی...


نوشته شده در : چهارشنبه 24 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

اما حالا من فقط خودمم!

از همه ی چیزایی که مال شماست دل می کنم. نه علاقه هاتون رو دوس دارم. نه دغدغه هاتون رو نه حتا بی خودی بودنتون رو نه دل خوشی های بی مزه ی روزمره ی الکی تون رو. 
دوس داشتم افکار آدما انقلابی باشه و همیشه به فکر تغییر و بهبودی باشه ولی به اندازه ای به این زندگی مزخرفی که به لطف تلویزیون و موبایل دل چسبه دل بستین که حال آدم رو به هم می زنین.
همه چیز مال خودتون "من فقط به خودم باور دارم,حقیقت هم همینه,رویاها تموم شدند".
گور بابای همه تون!!


نوشته شده در : سه شنبه 23 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

وقتی در "من یزید عشق" دل ام را معامله می کنم

یک دفعه به طور خیلی خیلی عجیب و غریب به یاد غزل " آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند" حافظ با صدای شاملو افتادم! دقیق تر بگم به یاد بیت بی نظیر "بی معرفت مباش که در من یزید عشق / اهل نظر معامله با آشنا کنند". به قسمت "من یزید" فکر کردم و لذت بردم! چقدر زیباست! 
"من یزید" در واقع از "هل من یزید"؟ گرفته شده و واژه ایست که توی حراجی ازش استفاده می کنند. (یعنی کسی بیش تر پیشنهاد نمی ده؟)
از معنی اش که بگذریم یه زیبایی آهنگین توی مصرع وجود داره که تو من یزید به اوج می رسه. حتا خوندن بیت نوشته شده هم لذت بخشه!


نوشته شده در : پنجشنبه 18 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .