تبلیغات
خداحافظی طولانی

امروز:

بن بست

فیلم بن بست رومن پولانسکی عجیب تر از آنی بود که فکر اش را میکردم. با این که در سال 1966 ساخته شده ولی یه شکل ضد کلاسیک و تجربی داره. فیلم تقریبا داستان نداره و ماجرای 2 نفر رو روایت میکنه که بعد از عملی خلافکارانه که نمیدانیم چیست وارد عمارت قدیمی ای می شوند که زن و مردی در آن جا زندگی میکنند و میشود فهمید که بین شان شکافی عجیب! و عمیق وجود دارد و ...
اصلی ترین مشکلی که به نظر من در فیلم وجود داره تاکید بیش از حد روی حالات و اتفاقات آنی قضیه و فرار از تعریف کردن داستان می باشد. فیلم برای مدت زمات 1ساعت و 40 دقیقه داستان ندارد و بیش از اندازه تنک باقی می مونه و فقط  پایان عجیب و غریبی که منتظرش بودیم کمی از ضعف فیلم می کاهد!
 شیوه ی زیباتر این نوع روایت در فیلم در بروژ هم وجود دارد و البته آن فیلم مایه های داستانی قوی تری دارد و زیاد درگیر ایجاد معنی در داستان نمی شود و به خوبی از پس ترس و دلهره ی شخصیت اصلی بر میاید.
البته برای پولانسکی (در آن زمان) جوان  و بی تجربه ی این یک تجربه ی مثبت به نظر می رسد چون بعد ها این نوع شکل روایت در لوکیشن ثابت و با شخصیت های محدود در چند تا از فیلم های دیگرش نیز تکرار کرد و به مراتب موفق تر از این تجربه بودند.


نوشته شده در : دوشنبه 11 فروردین 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

كو؟

                                ای مردمان بگویید آرام جان من كو؟

راحت فزای هر كس محنت رسان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

نامش همی نیارم بردن به پیش هر كس

گه گه به ناز گویم سرو روان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

در بوستان شادی هر كس به چیدن گل

آن گل كه نشكنندش در بوستان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

جانان من سفر كرد با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان پیداست آن من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

 

انوری (قرن 5)


نوشته شده در : یکشنبه 11 اسفند 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

موسیقی فیلم

بین آهنگسازهای وطنی قطعاتی که کارن همایونفر می سازه همشون عالی ان!
از جرم و قصه ی پریا تا زادبوم و اسب حیوان نجیبی است!

الان دارم یکی از قطعات مرگ کسب و کار من است را گوش میدم و لذتی بس عجیب می برم!
در ضمن موسیقی متن همه چیز برای فروش هم که امسال برای کارن دیپلم افتخار به همراه داشت عالی هستش!
تو استفاده از گیتار برقی واقعن عالیه!



نوشته شده در : جمعه 9 اسفند 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

می گذرم از شب و باور می کنم/که تموم قصه ها پر از غمه...

هیشکی قدر من غم نداره
 هیشکی قدر من نمی خنده
هیشکی قدر من گریه نمیکنه
هیشکی قدر من بی خوابی نمی کشه

چقدر حرف تو دلم هست/چقدر میخوام از عشق ناتمام و نصفه و نیمه ام حرف بزنم/چقدر حرف ها رو تو دل نگه داشتن سخته/چقدر دلم گریه می خواد/ چقدر امروز خندیدم/
اه خسته شدم بابا!
نه می دونم دارم چی کار میکنم نه میدونم میخوام چیکار کنم نه آرزویی دارم نه خواسته ای/ الان دل من فقط تورو می خواد!
حتا اگه این مهندسی لعنتی رو ول کنم حتا اگه شاعر بشم حتا اگه نویسنده و کارگردان بشم فقط به خاطر توئه تو بفهم لعنتی! چقدر عشق رو به یکی فهموندن سخته! آخه 3 ساله حتا به کسی نگاهم نکردم...! چرا باور نمی کنی؟!
دیگه نمیخوام تو 4راه ها و میدون های این شهر لعنتی قدم بزنم خسته شدم از همه,کاش مثل توتو تو سینما پارادیزو برم و دیگه برنگردم/ من که به خاطر تو از جوونیم گذشتم زندگی که دیگه چیزی نیست!

خیلی دوس دارم چند سال دیگه تو یه شهر دور تو یه شب بارونی سیگاری بگیرانم و در حالی که شادمهر داره تو گوشم می خونه منم بخونم:

می گذرم از شب و باور می کنم
که تموم قصه ها پر از غمه...


نوشته شده در : سه شنبه 29 بهمن 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

...

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم...

 


نوشته شده در : جمعه 1 آذر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

diary of a lover

امروز هم تموم میشه و یه روز دیگه میاد و فردا نیز هم. همه جاشون رو عوض میکنند و همه چیز همون طور که شروع شده بود تموم میشه. خیلی ها پیر میشن و خیلی ها هم جوون ولی ما همون طور که هستیم باقی می مونیم. من که مطمئنم. یعنی چی که بحث کنیم؟ تا کی باید فقط حرف بزنیم فقط الکی حرف بزنیم و چرت و پرت بگیم. اصلا شما چرا باید بخوای که منو قانع کنی و بعدش من وقتی می گم که چرا میخوای منو قانع کنی از آینه ی ماشین تو چشمام زل بزنی و یگی مهم نیست! چرا دروغ میگی مگه میشه مهم نباشه! مگه میشه کنار هم بود و عاشق نبود مگه میشه کنار آدمها زندگی کرد و متنفر نبود! هرچقدر هم که اعصابمون خورد باشه فردا ری استارت میشه و همه چی تمومه و قدر امروز رو بدان! قرار نیست کاری بکنی فقط با من باش تا با هم راست راست راه بریم. به کسی چه مربوط البته اگه پرسیدن جوابشون رو می دیم. ما با هم خیلی حال می کنیم. چقدر آرزو می کنم که خواب نباشه که خواب و واقعیت عین هم باشه...


نوشته شده در : جمعه 10 آبان 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

آینه

من امروز رسما گند زدم!
آخه اینم شد شرایط؟


نوشته شده در : پنجشنبه 9 آبان 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

فصل گندیدن من...

دوست دارم قبل از این که بوی گند ام همه جا پخش حودم دخل خودمو دربیارم
تصمیم عاقلانه ای هستش نه؟


اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه...

چقدر دوست دارم که بارون بزنه...





نوشته شده در : پنجشنبه 24 مرداد 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

برای عاشقی چون من...

گوش کردن به آهنگ تنها ستاره (ژینو) شادمهر به یکی از لذت های همیشگی زندگیم بدل شده. آهنگ طوری قدرتمنده که هنوز هم رو آدم تاثیر می گذاره. مخصوصا با خاطراتی در پی خود آهنگ میاد. ما نسلی هستیم که با آهنگ های شادمهر بزرگ شدیم و رشد کردیم. و همه ی خوانندگان بعد اون که همشون هم خیلی معروفند به نوعی از اون تقلید کردن یا تاثیر پذیرفتند.
وودی آلن در مورد مارتین اسکورسیزی میگه: همه ی کسایی که بعد اسکورسیزی اومدن یا ازش تقلید کردند و یا ازش تاثیر پذیرفتند.   توی موسیقی دهه ی اخیر ایران این موضوع خیلی بیش تر از همه چیز به چشم می آد.


باید عاشق باشی که بفهمی وقتی که شاعر میگه:
برای عاشقی چون من سکوتی این چنین آواز مرگه...
داره از تنهایی و بی کسی خفه میشه.


نوشته شده در : سه شنبه 15 مرداد 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

باران یعنی تو بر می گردی

چندان که به باد گفتم
گیسوان سیاهت را شانه کند
شرمنده گفت:

عمر کوتاه است و
گیسوان دل دارت بلند...




دوستت دارم و
با تو لج بازی نمی کنم! 
مانند کودکان
سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد:
ماهی قرمز مال تو
ماهی آبی مال من...

هر دو ماهی مال تو باشد و 
تو مال من!


نوشته شده در : یکشنبه 16 تیر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

دل خوشی های همیشگی

1
یه جایی وسطای ترانه ی "شهلا" {حبیب} وقتی که میگه "سر داده در سکوتی..." یه جور حس خاص بهم منتقل می کنه که تا حالا تجربه نداشته! شاید از اثرات جانبی افلاطون باشه!!! دقیقا نمیدونم ولی خیلی می جسبه!   اون را حتمن گوش کنید با یه دید دیگه

2
من بار اولی که "مظنونین همیشگی" را دیدم زیاد تحت تاثیر قرار نگرفتم ولی بعد ها از اهل فن شنیدم که این فیلم اولین فیلمی بود که پایان غیر منتظره توش استفاده شده بود! ولی چون من پیش تر "بازی" و "هفت" و "فایت کلاب" (این را به این خاطر ترجمه شده اش را نمی نویسم که به نظرم هنوز معادل خوبی واسش یافته نشده!  مثلا خودم شخصا باشگاه مشت زنی را دوست دارم ولی تو بحث ها کارشناسی بین دوستان به این نتیجه می رسیم که باشگاه دعوا دقیق تره و چون به نظر من اصلن معادل خوبی نیست پس به کارش نمی برم!) را دیده بودم زیاد تعجب نکردم ولی نوع کارگردانی فیلم را خیلی دوست داشتم این که مدام بین شوخی و جدی حرکت می کنه و دقیقا معلومه که چی می خواد بگه (این حتا توی بازی ها هم معلومه مخصوصا تو شاه نقش کایزر سوزه که کوین اسپیسی بازی اش می کنه) و با این که کل شروع قضیه یه جور بی منطقی خاص داره که اگه همراه نکنه زیاد حال نمیده ولی باز هم با یه فیلم خوب روبه رو هستیم (و مثلن مثل پله ی آخر که دقیقا معلوم نبود چی می خواست بگه نبود! مثلا علی مصفا ایده های خوبی واسه کار داشته ولی هر کدوم را یه جایی با بی منطقی تمام حرام کرده طوری که اصلن نه به کلیت اثر ربط داره و نه بعد از تماشا ی فیلم زیاد تو ذهن می مونه و تا آخر نمی تونه مثل "مظنونین همیشگی" بین شوخی و جدی حرکت کنه و در واقع تکلیفش حتا با خودش هم معلوم نیست! و این که یه داستان خیلی ساده را خیلی پیچیده کرده تا بگه که من فیلم فلسفی روشن فکری ساختم(هر چند خودم اصلن این تقسیم بندی را درک نمی کنم!) ) بعله ! داشتم می گفتم!!!:  "مظنونین..." نوعی نگاه دینی به قضیه داره و دو تا جمله ی خیلی زیبا توی فیلم هست:

1: که فیلم روی این جمله می چرخه: مهم ترین کاری که شیطان کرد این بود که این باور را به وجود آورد که وجود نداره و تو یک لحظه ناپدید شد (تا حالا توصیف زیباتر از این نسبت به شیطان شنیده یا دیده بودید؟!!؟؟)

2: - تو به خدا اعتقاد داری؟
    - نه! ولی ازش می ترسم!


نوشته شده در : یکشنبه 16 تیر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

اختلال فکری

1
مثل چاپلین
در عصر جدید
بین چرخ دنده ها
گیر افتاده ام

چراغ را روشن می کنی
از خواب می پرم...



2
ماشین شدم
بوق زدم

پرنده شدی
پر زدی


3
کفش هایم را  آویزان کردم
پرنده اشتباهی نوک زد
شهر هفته ها بی برق ماند!


4
آسمان بار امانت نتوانست کشید
این همه بار به پشت من بی چاره زدند!


نوشته شده در : شنبه 15 تیر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

یه روز خوب میاد

همه ی ما به عدالت نیاز داریم و قبول داریم که هیچ چیز کامل نیست. بعضی ها فکر می کنند که انتخابات و این حرف ها شعاری بیش نیست و یه جورایی همیشه توهم توطئه ای پارانویایی چیزی دارند. هر وقت هم پای حرفهاشون میشینی چنان دنیا را از پا درمیارند که لب و لوچه ات یه ماه آویزون میشه. نمی خوام شعار بدم ولی ما تا حالا به عنوان یه انسان (نه چیز دیگه ای) کاری انجام دادیم که انتظار داریم مملکتمون گل و بلبل باشه؟  نه تو را خدا یه بار کلاهتون را قاضی کنید. فکر می کنیم کشورهای دیگه با اجی مجی لا ترجی به این جا رسیدند. ارجاع میدم به "سنگفرش هر خیابان از طلاست" که فکر کنم نویسنده اش و کتابش به اندازه ای که تو ایران شناخته شده اس تو خود کره شناخته نیست. ببینید چه جوری کار می کرده چی کارا می کرده!!  ما همین جور مثل ابلوموف رو تختمون دراز کشیدیم و هی حکم صادر می کنیم و حرف می زنیم. آخه آدم عاقل تو واسه حق و حقوقت چی کار کردی که این جوری حرف می زنی؟ می ترسی بگیرنت؟ خب بگیرنت. واسه چیزی که دل خواهته دو روز هم برو بازداشت گاه. چطور واسه این که با دوس دخترت بری قلیون بکشی حاضری هر جور گشت ارشاد و بابا و ماما و شرع و عرف و مثل بولدوزر له کنی و بری ولی واسه چیزی که حتا از هوا هم واجب تره قدم بر نمی داری و هی حرف مفت و حرف مفت و حرف مفت. اگه واقعن چیزی رو می خوای از ته دل می خوای خب واسش بمیر!
ما هممون دچار یه سندروم هستیم که دوست داریم هی بشینیم تو تاکسی و از همه چیز بنالیم و بنالیم و بنالیم و موقع کار مثل بنی اسرائیل که به موسا گفتند: تو و خدا برید بجنگین ما حوصله شو نداریم!!!!  باشیم.
 تا یادم نرفته بگم که هر انقلابی حکومتی سلسله ای یه دوران گذار داره که باید بگذره باید نسل ها عوض بشن. من و شما بریم تا پادشاهی از بین بره باید مجلس به توپ بسته شه تا بالاخره ما هم مجلس داشته باشیم. ولی ما دهنمون را باز کردیم و منتظریم همه چی آماده بریزه تو دهنمون. حتا به اندازه ی اون کسی که میره و می گه که با این نوع حکومت تون با وال استریت دارین ما رو بی چاره تر از قبل می کنین هم عرضه نداریم.
بالاخره این روزها هم می گذره و روسیاهی می مونه با اونایی که فقط می نالیدند. بالاخره یه روز خوب میاد فقط باید تا اون روز صبر کنیم و تو آرامش کامل حرف بزنیم بحث کنیم عمل انجام بدیم و ... بمیریم  باید شهید بدیم و ظلم رو از پا دربیاریم تا بفهمیم خوبی چه لذتی داره.
 من که یه نفس عمیق تو هوای آزادی را به هزار سال زندگی تو هوای ظلم ترجیح می دهم. شما هم حتمن همین طوری!!!
 

شعر پرویز ناتل خانلری همونی که عقاب و زاغ با هم حرف می زنند را حتما یه بار بخونید. جان من بخونید!!





نوشته شده در : یکشنبه 2 تیر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

الا من با شمایم آی می پرسم کسی این جاست؟!؟

... و بدین نمط
شب را غایتی نیست
نهایتی نیست
و بدین نمط
ستم را
واگوینده تر از شب
آیتی نیست...


نوشته شده در : جمعه 3 خرداد 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

از وقتی که با هنر آشنا شدم این سلول واسم یه زندان شده!**

این روز ها همه چی بوی کهنه گی می ده حتا این حس افسردگی که قبلنا خیلی یونیک بود مثل خود کلمه ی یونیک که قبلنا خیلی یونیک بود!!!
این درس لعنتی باعث می شه به مرز بی عرضگی و ناتوانی برسم. چرا احساس می کنم که نمی خوام ادامه اش بدم ولی مجبورم ادامه بدم!!؟
ولی هم چنان فیلم های خوبی هستند که بین خیل فیلم های شلخته وو مزخرف یه حالی به آدم بدهند.
امروز می خواستم نوشته ای درباره ی آخرین فیلم کار وای وونگ منتشر کنم! که منصرف شدم! فقط می خوام بگم که 2 تا فیلمی رو که ازش ندیده بودم هم دیدم و خب   خوب نبودند!
ولی امروز یه فیلمی دیدم که به نظرم بهترین فیلم امسال بود و با فاصله از اونا در مقام اول ایستاده!
"سزار باید بمیرد" اثر برادران تاویانی که یه شاه کار به تمام معنا بود! موسیقی فیلمبرداری بازی گرا و کلن همه چی نوید یه شاه کار کامل رو می داد که فیلم به این مهم نائل شد!
چند وقت پیش به بودن یا نبودن هملت فکر می کردم  و فکر می کنم که دیگه کاملن تبدیل شدم به هملت!
فقط یه خودکشی باقی مونده تا این زندگی پست مدرن من پست مدرن تر شه!!!
یه پایان کاملن تراژیک و پست مدرن هملتی!!!

**تیتراژ اشاره به مونولوگ پایانی سزار باید بمیرد اشاره دارد.



نوشته شده در : پنجشنبه 2 خرداد 1392  توسط : سامان .    نظرات() .