تبلیغات
خداحافظی طولانی

امروز:

Le mal du peys

"سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش" قطعن نمیتونه بین بهترین های موراکامی قرار بگیره. کتاب بیشتر در حال و هوای پس از تاریکی و داستان های کوتاه موراکامی قرار داره. ولی در کل ارزش یک بار خواندن رو داره. قلم موراکامی خیلی روان و ساده هست و خسته کننده نیست. شاید فعلن تنها نویسنده ای باشه که می شه به راحتی کتابهاش رو خوند و لذت برد. با این حال خیلی دلم میخواد "جنگل نروژی" و "1Q84" رو بخونم.

#عنوان اسم قطعه ای از سالهای زیارت فرانس لیست (قطعه ی 8 - سوئیس) به معنی غمی بی جهت که با تماشای دشت به دل می افتد.


نوشته شده در : جمعه 17 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

سالهای زیارت

یکی از چیزایی هیچوقت نتونستم بفهمم اصرار بی مورد مادرم در مورد درس خوندن بود. بحث ساده اس من لیسانس عمران دارم و می خوام واسه یه بار هم که شده برم دنبال علایقم! موسیقی گوش کنم و لذت ببرم کتاب بخونم و لذت ببرم فیلم ببینم و لذت ببرم فلسفه بخونم و لذت ببرم. دیروز سر جلسه کنکور ارشد به قیافه و شخصیت یکی از مراقب ها اونقدر دقت کردم که کنکور از دستم رفت! هی در مورد تموم چیزهایی که مراقب می تونست باشه فکر می کردم در مورد رفتار و نحوه ی حرف زدنش و نوع نگاه کردنش!  فعلن دوس ندارم هیشکی رو ببینم. به یه ریکاوری طولانی نیاز دارم!

باز هم نشستم و "ghost world" رو دیدم چقدر فیلم خوبیه! دربارهی آدمی که نمی تونه با هیشکی کنار بیاد و نمی دونه چی میخواد! همه ی آدمهای دور و برش به قول علی موجودات فضایی اند!

امروز به طور اتفاقی رفتم کتابفروشی دیدم "سالهای زیارت" رو پخش می کنه. رفتم جلو گفتم این "لیست" نیست؟! گفت فکر کنم خودشه. گفتم آره سال های زیارته! توی کتابفروشی ناگهان "سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش" رو دیدم که امیر مهدی حقیقت ترجمه کرده و در جا خریدمش. این بهترین چیزی بود که بعد از اون امتحان مزخرف کذایی می شد واسم پیش بیاد. تازه یه چیز دیگه هم پیش اومد. انصافن اونم خیلی باحال بود!

"سوکورو تازاکی ماه ها در چنبره ی مرگ گرفته شده بود چون یک روز هر چهار دوست صمیمی اش به او گفته بودند که دیگر نه می خواهند ببینندش نه با او حرف بزنند هیچ وقت."



نوشته شده در : پنجشنبه 16 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

خیلی این آهنگو دوس دارم, چون منم توی دلم دارمش!

شاعر میگه:

There's a flame, flame in my heart
And there's no rain, can put it out
And there's a flame, it's burning in my heart
And there's no rain, ooh can put it out
So just hold me, hold me, hold me

Take away the pain, inside my soul
And I'm afraid, so all alone
Take away the pain, that's burning in my soul
Cause I'm afraid that I'll be all alone
So just hold me, hold me, hold me

Hold on to my heart, to my heart, to me
Hold on to my heart, to my heart, to me
And oh no, don't let me go cause all I am
You hold in your hands, and hold me
And I'll make it through the night
And I'll be alright, hold on, hold on to my heart


نوشته شده در : چهارشنبه 15 بهمن 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

چرا اسنایپر آمریکایی را دوست ندارم؟!

همه میدونیم که تو بحث نقد فیلم و کتاب و کلا توی هنر معیار کلی و کاملی وجود نداره. یعنی شاید هنر تنها رشته ای هستش که سلیقه ی من نوعی مهمترین چیزه. این جمله رو گفتم تا برسم به این که من توی سینما یه معیار کلی اولیه دارم تا برسم به بحث اصلی خود فیلم. به نظرم اولین چیزی که من باهاش رو به رو میشم اینه که آیا هنرمند راست میگه یا دروغ؟ 
این همون مشکلیه که با "اسنایپر آمریکایی" و " کاپیتان فیلیپس" و ... دارم! وقتی کارگردان تا این حد جبهه گیری می کنه که همه بدند غیر از ما آمریکایی ها یا مثلا اون جمله ای که کریس کایل تو اسنایپر آمریکایی میگه: "چون آمریکا بهترین کشور دنیاست پس ما باید ازش محافظت کنیم" چیزی نیست جر انعکاس حرف های یه آدمکش روانی بی رحم و این در شان یه کارگردان نیست که همون حرفهارو بیان کنه. حرفهایی که شاید نفهم ترین لات های شهر ما هم قبولش نداشته باشند!!
کارگردانی که این طوریحرف می زنه شایسته ی احترام نیست. چه فرقی وجود داره بین چیزایی که جمال شورجه می سازه با فیلمهای این جوری جز برتری تکنیکی سینمای آمریکا؟! به خاطر همینه که وقتی حباب الکی خوب بودن دور بعضی فیلم ها بترکه فیلم خیلی زود فراموش می شه.
اولش گفتم که هیچ معیاری واسه هنر وجود نداره. الان که کمی فکر می کنم به نظرم اتفاقا یه معیار خوب وجود داره و اون هم گذر زمانه. هر وقت فیلمی بعد 20 سال بتونه به طراوت روز اولش باقی بمونه ارزش اش اثبات میشه!


نوشته شده در : پنجشنبه 25 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟

این که لنگ در هوایی صبحونه ات شده سیگار و چایی...


نوشته شده در : چهارشنبه 24 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

اما حالا من فقط خودمم!

از همه ی چیزایی که مال شماست دل می کنم. نه علاقه هاتون رو دوس دارم. نه دغدغه هاتون رو نه حتا بی خودی بودنتون رو نه دل خوشی های بی مزه ی روزمره ی الکی تون رو. 
دوس داشتم افکار آدما انقلابی باشه و همیشه به فکر تغییر و بهبودی باشه ولی به اندازه ای به این زندگی مزخرفی که به لطف تلویزیون و موبایل دل چسبه دل بستین که حال آدم رو به هم می زنین.
همه چیز مال خودتون "من فقط به خودم باور دارم,حقیقت هم همینه,رویاها تموم شدند".
گور بابای همه تون!!


نوشته شده در : سه شنبه 23 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

وقتی در "من یزید عشق" دل ام را معامله می کنم

یک دفعه به طور خیلی خیلی عجیب و غریب به یاد غزل " آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند" حافظ با صدای شاملو افتادم! دقیق تر بگم به یاد بیت بی نظیر "بی معرفت مباش که در من یزید عشق / اهل نظر معامله با آشنا کنند". به قسمت "من یزید" فکر کردم و لذت بردم! چقدر زیباست! 
"من یزید" در واقع از "هل من یزید"؟ گرفته شده و واژه ایست که توی حراجی ازش استفاده می کنند. (یعنی کسی بیش تر پیشنهاد نمی ده؟)
از معنی اش که بگذریم یه زیبایی آهنگین توی مصرع وجود داره که تو من یزید به اوج می رسه. حتا خوندن بیت نوشته شده هم لذت بخشه!


نوشته شده در : پنجشنبه 18 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

که چی؟

- میخوام بگم که این همه حرف زدن چه فایده ای داره بالاخره؟
+ خب من که حرف نمی زنم دارم فکر می کنم و می نویسم. صدایی نیست جز صدای صفحه کلید کامپیوتر!
- آره همین خوبه. حرف نزن فقط فکر کن. حتا لازم نست چیزی رو به زبون بیاری.
+ اوهوم
- واقعن به نظرت این طوری بهتر نیست؟
+ چطوری؟
- این که حرف نزنیم؟
+ آره خوبه ولی تا وقتی که نیازی به حرف زدن نیست. میدونی ما الان از سر بی کاری نشستیم اینجا و چون چیزی واسه گفتن نداریم این حرف ها رو می زنیم.
- میخوای بگی فلسفه چیز بی خودیه؟
+ نه ولی اگه بخوایم در مورد "در بروژ" حرف بزنیم یا حتا در مورد فانتزی هامون باید همدیگه رو ببنیم قبول نداری؟
- اتفاقن اینو گفتی یادم افتاد فردا بریم دم غروب نفری یه نخ پاپی بگیرونیم له بشیم حالمون جا بیاد؟
+ بریم!
-تازه می توینم تصور کنیم تو دانشگاه بابلسریم! جلو دریا , عقب جنگل!
+ چه شود!
...


نوشته شده در : چهارشنبه 17 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره...؟

چندروزه افتادم تو فاز شادمهر و صب تا شب دارم آهنگ هاشو گوش میدم. با مجموعه ی تک آهنگ هاش نزدیک 20 تا آلبومه!
گوش دادن بهش آدم رو میبره به 5 سال قبل و وقتی که موقع درس خوندن واسه کنکور کارشناسی به "تقدیر" فراوان گوش می دادم. بیشتر که فکر می کنم میرم به دوران راهنمایی که بابام برام کاست "خیالی نیست" رو گرفته بود و حتا عقب تر جایی وسطای ابتدایی که داییم مسافر رو گوش میداد.
به طور عجیبی با فاز غم و نوستالژی ام عجین شده همین که یه تیکه از "مسافر" رو می شنوم دیوونه ام می کنه. یاد روزهایی می افتم که خیلی شر و شور بودم و پر انرژی ولی امان از این سگ سیاه! اگه چند هفته ولم کنه یه کم حالم خوش میشه. ولی ول نمی کنه. عادت کردم بگم زندگی همینه دیگه. همیشه گند و مزخرفه! وقتی بچه ای بزرگی هر چی هستی... . ولی ته دلم به گفتنش راضی نیستم.ولی نمی تونم نگم! آخه فقط یه آغوش تو مونده بود که اونم دریغا بر باد شد. چه کنم اگه بمیرمم "طرفدار" تو ام!


نوشته شده در : دوشنبه 15 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

میخوام باهات بشینم تو اتوبوس تا شمال حرف نزنم!

بالاخره از فیس بوک دل کندم و بعد مدت های مدید اومدم اینجا!
تا این کنکور تخمی ارشد یه ماه مونده و حال و حوصله ای نمونده!
من همیشه با این قضیه ی انتخاب دوست مشکل داشتم. به نظرم آدم حتا دوستشو هم خودش انتخاب نمی کنه! اینا همش جبر زمانه است!
مثال ساده اش اینه که مثلا من هر روز تو کتاب خونه با آدمهای مختلفی برخورد دارم و دور آ دور میشناسمشون. مثلا میدونم فلانی برق میخونه و فلانی مکانیک. بعضی وقت ها با خودم میگم خب اگه من هم به جای عمران برق میخوندم میتونستم باهاش دوس شم و مثلا "علی دال" رو دیگه نمیشناختم.

نمیدونم چرا احساس خوبی دارم. این جا نوشتن رو دوس دارم!


نوشته شده در : یکشنبه 14 دی 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

بن بست

فیلم بن بست رومن پولانسکی عجیب تر از آنی بود که فکر اش را میکردم. با این که در سال 1966 ساخته شده ولی یه شکل ضد کلاسیک و تجربی داره. فیلم تقریبا داستان نداره و ماجرای 2 نفر رو روایت میکنه که بعد از عملی خلافکارانه که نمیدانیم چیست وارد عمارت قدیمی ای می شوند که زن و مردی در آن جا زندگی میکنند و میشود فهمید که بین شان شکافی عجیب! و عمیق وجود دارد و ...
اصلی ترین مشکلی که به نظر من در فیلم وجود داره تاکید بیش از حد روی حالات و اتفاقات آنی قضیه و فرار از تعریف کردن داستان می باشد. فیلم برای مدت زمات 1ساعت و 40 دقیقه داستان ندارد و بیش از اندازه تنک باقی می مونه و فقط  پایان عجیب و غریبی که منتظرش بودیم کمی از ضعف فیلم می کاهد!
 شیوه ی زیباتر این نوع روایت در فیلم در بروژ هم وجود دارد و البته آن فیلم مایه های داستانی قوی تری دارد و زیاد درگیر ایجاد معنی در داستان نمی شود و به خوبی از پس ترس و دلهره ی شخصیت اصلی بر میاید.
البته برای پولانسکی (در آن زمان) جوان  و بی تجربه ی این یک تجربه ی مثبت به نظر می رسد چون بعد ها این نوع شکل روایت در لوکیشن ثابت و با شخصیت های محدود در چند تا از فیلم های دیگرش نیز تکرار کرد و به مراتب موفق تر از این تجربه بودند.


نوشته شده در : دوشنبه 11 فروردین 1393  توسط : سامان .    نظرات() .

كو؟

                                ای مردمان بگویید آرام جان من كو؟

راحت فزای هر كس محنت رسان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

نامش همی نیارم بردن به پیش هر كس

گه گه به ناز گویم سرو روان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

در بوستان شادی هر كس به چیدن گل

آن گل كه نشكنندش در بوستان من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

جانان من سفر كرد با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان پیداست آن من كو؟

من مهربان ندارم نامهربان من كو؟

 

انوری (قرن 5)


نوشته شده در : یکشنبه 11 اسفند 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

موسیقی فیلم

بین آهنگسازهای وطنی قطعاتی که کارن همایونفر می سازه همشون عالی ان!
از جرم و قصه ی پریا تا زادبوم و اسب حیوان نجیبی است!

الان دارم یکی از قطعات مرگ کسب و کار من است را گوش میدم و لذتی بس عجیب می برم!
در ضمن موسیقی متن همه چیز برای فروش هم که امسال برای کارن دیپلم افتخار به همراه داشت عالی هستش!
تو استفاده از گیتار برقی واقعن عالیه!



نوشته شده در : جمعه 9 اسفند 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

می گذرم از شب و باور می کنم/که تموم قصه ها پر از غمه...

هیشکی قدر من غم نداره
 هیشکی قدر من نمی خنده
هیشکی قدر من گریه نمیکنه
هیشکی قدر من بی خوابی نمی کشه

چقدر حرف تو دلم هست/چقدر میخوام از عشق ناتمام و نصفه و نیمه ام حرف بزنم/چقدر حرف ها رو تو دل نگه داشتن سخته/چقدر دلم گریه می خواد/ چقدر امروز خندیدم/
اه خسته شدم بابا!
نه می دونم دارم چی کار میکنم نه میدونم میخوام چیکار کنم نه آرزویی دارم نه خواسته ای/ الان دل من فقط تورو می خواد!
حتا اگه این مهندسی لعنتی رو ول کنم حتا اگه شاعر بشم حتا اگه نویسنده و کارگردان بشم فقط به خاطر توئه تو بفهم لعنتی! چقدر عشق رو به یکی فهموندن سخته! آخه 3 ساله حتا به کسی نگاهم نکردم...! چرا باور نمی کنی؟!
دیگه نمیخوام تو 4راه ها و میدون های این شهر لعنتی قدم بزنم خسته شدم از همه,کاش مثل توتو تو سینما پارادیزو برم و دیگه برنگردم/ من که به خاطر تو از جوونیم گذشتم زندگی که دیگه چیزی نیست!

خیلی دوس دارم چند سال دیگه تو یه شهر دور تو یه شب بارونی سیگاری بگیرانم و در حالی که شادمهر داره تو گوشم می خونه منم بخونم:

می گذرم از شب و باور می کنم
که تموم قصه ها پر از غمه...


نوشته شده در : سه شنبه 29 بهمن 1392  توسط : سامان .    نظرات() .

...

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم...

 


نوشته شده در : جمعه 1 آذر 1392  توسط : سامان .    نظرات() .