تبلیغات
خداحافظی طولانی

امروز:

جشنواره فیلم فجر ۹۶، پیش در‌آمد و بخش اول: مصادره یا لات تگزاسی‌الاصل

با خودم قرار گذاشتم که چند تا از فیلم‌های جشنواره امسال رو تماشا کنم. در مورد هر کدوم چندخطی خواهم نوشت.

مصادره؛ نهنگ عنبر n. مثلا کمدی ای که تمام نقاط ضعف فیلمی متوسط مثل نهنگ عنبر رو داره و تمام نقاط قوت اش رو حذف کرده. خنده‌دار نیست. حداقل برای من که خنده‌دار نبود و بعضی مواقع به شدت سخیف میشه، البته نه به اندازه‌ی اکسیدان. هرچند اکسیدان انرژی بیشتری داشت و یک دست تر بود. ارجاعات سیاسی مسخره و مبتذل داره. متاسفانه کارگردان های ما متوجه نیستند که با ربط دادن یه تعداد تصویر ( که هنوز سینما نشدن) به اختلاس, نمیشه کمدی سیاسی ساخت. فیلم باید اول داستانش را خوب و خنده‌دار تعریف کنه و بعد اگه زورش را داشت سیاسی بشه. به نظر میاد که بودجه زیادی هم براش صرف شده که می‌شد باهاش به ۱۰ تا کارگردان فیلم اولی فرصت ساخت فیلم داد.

در کل بی ارزش

پی نوشت: متاسفانه وقتی تو فیلمی همه‌چیز بد‌ باشند نمیشه از بازیگران ایرادی گرفت. ولی درباره‌ی بازی بد مهران احمدی (که کارگردان فیلم هم هست) باید توضیحی بدم. یکی از بدترین بازی های عمر احمدی که نه تیپ و قیافه خنده‌داری داره نه حتا شخصیت‌اش ساخته میشه. علاوه‌ بر تمام این‌ها انگلیسی را هم خیلی بد حرف می‌زنه. با لهجه‌ی خیلی ضعیف و تابلو که بیشتر به بچه سوسول های بالاشهری تازه مهاجر کرده می‌خوره تا لات تگزاسی‌الاصل!



نوشته شده در : یکشنبه 15 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

Ikiru

کلمات بیشتر وقت ها قدرت بیان چیزی که تو سر آدم می گذرد را ندارند. به قول آن دوست مان: ما در دنیای زبان اسیر هستیم. ولی تصاویر بعضی وقت ها می توانند در این دنیا رسوخ کنند و لحظاتی رو آشکار کنند. از طریق دوربین مثلا آکیرا کوروساوا. در فیلم Ikiru (زیستن) ما با مردی مواجه ایم که سرطان دارد و به روزهای آخر زندگی اش نزدیک می شود. یک کارمند ساده شهرداری که به توصیه اطرافیان سعی می کند که این عمر باقی مانده را خوش بگذراند (این یکی از معمول ترین توصیه اطرافیان در باب زندگی هست، حتا وقتی سرطانی در کار نیست). بعد از آن ما این شخصیت را در می خانه ها و دیسکو ها در حال نوشیدن و تماشا می بینیم. ولی دوربین کوروساوا به شکلی عجیب حتا این رقاص ها را به ما نشان نمی دهد (در این صحنه نگاه خیره ی شخصیت اصلی به این دخترها به شکلی مقطعی نشان داده می شوند و این شاهکار کوروساواست). ما این خوشی ها را باور نمی کنیم. در یکی از این پرسه زنی های بی هدف این شخصیت با زنی جوان آشنا می شود که درباره ی لذت ساختن با او حرف می زند. این که از پوچی این دنیا با آفریدن فرار می کند (دختر در کار تولید عروسک است). و این جاست که با یک روایت بی نظیر مواجه می شویم. فورا به صحنه ی مراسم ختم شخصیت اصلی کات می شویم و صحبت های کارمندان آن اداره را می شنویم. این روایت بی نظیر و درست سینمایی یکی از شاهکارهای متعدد کوروساوا ست. لذت چیزی که بعد و در حین این سکانس می بینیم با کسانی است که فیلم رو تماشا خواهند کرد...
حالا احساس می کنم که دنیای این روزای من خیلی شبیه به این طرح کوروساواست. که چیزی (هیچ چیز) در من حسی بر نمی انگیزاند. زندگی رقت بار شده و آدم ها معمولی تر و قابل پیش بینی تر از همیشه شدند. هیچ شوقی وجود ندارد. دنیا این روزها چیز تازه ای برای عرضه ندارد. زندگی بیشتر از قبل بی هدف تر و تکراری تر شده است.
شاید آفریدن بتواند تغییری ایجاد کند...



نوشته شده در : یکشنبه 15 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

Against Interpretation

کتاب علیه تفسیر سوزان سانتاگ که با ترجمه ی مجید اخگر و توسط انتشارات بیدگل منتشر شده، حاوی تعدادی از مقالات مربوط به نقد ادبی و سینمایی سانتاگ در اواسط دهه 1960 می باشد. بعد از مدتی دوباره کتاب را برداشتم و مقاله علیه تفسیر را (که چیزی حدود 15 صفحه است) خوندم و دوباره لذت بردم (برای فرم دوست هایی مثل من این مقاله حکم جواهر رو داره). این دفعه البته 2-3 تا مقاله دیگر این کتاب رو هم خواندم و دوست داشتم. اولی مقاله درباره ی سبک، دومی سبک معنوی در فیلم های روبر برسون (که به علت علاقه ام به برسون به خصوص دو فیلم محشر جیب بر و یک محکوم به مرگ گریخت، بسیار برام لذت بخش بود) و سومی گذران زندگی گدار. بقیه مقالات تقریبا به سینما مربوط نیستند و در حوزه نقد ادبی و نقد فرهنگی و ... جا می گیرند. برای کسایی که به فیلم ها به چشم آثاری فراتر از پیام های و محتواهای اخلاقی نگاه می کنند، خواندن این مقاله ها به شدت توصیه میشه.



نوشته شده در : پنجشنبه 12 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

Alien: Covenant

متاسفانه بیگانه: پیمان به اندازه ای ابلهانه بود که حتا نوشتن درباره ی این فیلم آزار دهنده است. پرومتئوس نسبت به این اثر به نظرم فیلم قابل قبول تری بود چون حداقل از لحاظ هندسه فیلم نامه آغاز و میانه و پایان متناسب، ساده و راضی کننده ای داشت و به نقطه ی اوج نسبتا منطقی ای می رسید، هرچند اتفاقات فیلمنامه غیر منطقی بودند، شخصیت ها نچسب بودند و بازی ها خوب نبودند. بسیاری از صحنه ها اجرای درستی نداشتند و به جای این که دلهره آمیز یا ترسناک باشند ابلهانه و خنده دار می شدند. از ریدلی اسکاتی که استاد خلق این گونه فضاها ست این اجرا مضحک بود. (مقایسه شود با فضای ساکت و پرسکون و دلهره آمیز (Alien (1979 و ریتم درست فیلم در نسبت با فضا و فیلمنامه اثر و صد البته بازی خوب بازیگران)
بیگانه:پیمان حتا روایت داستانی درست درمانی هم نداشت. شخصیت ها بد طراحی شده بودند. رفتارهاشان غیر منطقی بود و برای پرکردن خلا ها چند رابطه ی عشقی خام و بی دلیل بین شخصیت ها شکل داده بودند. روبرو شدن دو روبات که آن قدر از لحاظ اجرا بی حس و بد بود که در لحظاتی کمیک و خنده دار می شد. سکانس درگیری دوباره با بیگانه در سفینه مادر نه لزومی داشت و نه منطقی و نه از لحاظ اجرا چنگی به دل می زد.
انتخاب نامناسب کاترین واترستون که حتا زنده ماندنش در انتهای فیلم با توجه به روند فیلم نامه منطقی نبود (نه چندان باهوش بود و نه چندان قدرتمند و شجاع). بازی یک دست سیگورنی ویور با بازی کاترین واترستون مقایسه بشه! (البته نقش فیلم نامه را نمیشه نادیده گرفت)
متاسفانه تا این جا بدترین بیگانه ای که دیدم.


نوشته شده در : دوشنبه 9 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

بیگانه

در یکی از صحنه های فیلم بیگانه: رستاخیز (فیلم چهارم) ریپلی کلون شده که بعد از 200 سال دوباره ساخته شده، در قامت کلون شماره 8 به کلون های قبلی بر می خورد و همه ی 7 نمونه قبلی را از نزدیک می بیند. کابوس گویا پایانی ندارد. این بهترین تصویر برای نشان دادن کابوس بی پایان ستوان ریپلی در مجموعه فیلم های بیگانه است. شخصیتی که سیگورنی ویور نقش اش را بازی کرده حالا دیگه جزو محبوب ترین شخصیت های عمرم شده است. این شخصیت خشم درونی و تنهایی خاصی نیاز داشته که ویور به زیبایی از پس ساخت این حس ها بر آمده است. فضای ناامن و افسرده کننده و عجیب و غریب و کابوس بی پایان ریپلی که هر بار به طریقی زنده می ماند تا آخر این کابوس رو ببیند و خوشبختانه (متاسفانه) هر بار زنده می ماند. مجموعه فیلم های بیگانه بدون شک بهترین فیلم های دنباله داری هستند که تا حالا ساخته شدند. هر چند فیلم ها رفته رفته ضعیف تر شدند ولی وقتی به کسایی که این فیلم ها را ساختند -به این ترکیب عجیب و غریب- نگاه می کنم دیدن اسم این کارگردان ها لذت خاصی در من به وجود میاورد. ریدلی اسکات(1979)، جیمز کامرون(1986)، دیوید فینچر(1992) و ژان پیر ژونه(1997). تجربه تماشای این 4 تا فیلم بدون شک جزو لذت بخش ترین تجربه های دیدن فیلم های دنباله دار خواهد بود و همیشه تو ذهنم اثرش رو باقی خواهد گذاشت (به خصوص بعد از چرت و پرت های مارول و دی سی). هر کس فیلم رو به سبک خودش ساخته و این جزو زیبایی های این مجموعه است. فضای افسرده کننده و وحشتناک ریدلی اسکات با اکشن بی نظیر و نفس گیر جیمز کامرون و فضای آخرالزمانی و خشن دیوید فینچر و البته طراحی صحنه و لباس خاص و فانتزی های عجیب و غریب با شخصیت های فرعی گرم  ژان پیر ژونه.
گویا قسمت بعدی اش رو نیل بلومکمپ قراره بسازه. چه چیزی بهتر از این؟ :))


نوشته شده در : شنبه 7 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

شب های کابیریا

جولیتا ماسینای عزیز باشه تو فیلمی از فدریکو فلینی، دیگه از سینما بیش تر از این چی می خوایم؟


نوشته شده در : سه شنبه 3 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

فال خون

الان دارم به in the morning گروه electric litany گوش میدم و به برف و تیرهای چراغ برق نگاه می‌کنم. یاد پدربزرگم می‌افتم. زمانی که ۶۵ سال پیش می‌خواسته بره سربازی، از یکی پرسیده که پاسگاه کجاست و او گفته که تیرهای چراغ برق رو دنبال کن و پدربزرگ هم تیرهای چراغ برق رو دنبال کرده تا جایی که در خارج شهر به اون پاسگاه می‌‌رسیده و اون‌جا در واقع آخرین جایی بوده که برق داشته. تصور کردن یه جوون ۱۸ ساله با کوله‌ای بر دوش و لباس سربازی تو اون زمستون‌ های عجیب و غریب قدیم آذربایجان حس انزوا و غم رو بهم دیکته می‌کنه. این که چه چیزایی از پدربزرگم تو وجود منه و این داستان هم‌چنان قراره تکرار بشه. چرا این داستان این‌جا و تو این لحظه به ذهنم میاد؟ دقیق نمی‌دونم. برف و سربازی و اسفند این روزها به مهم‌ترین کلیدواژه های ذهنم تبدیل شدن. تصوری که دارم شبیه داستان بی‌نظیر فال خون داود غفارزادگان هستش. هم‌شهری سابق ما که یه داستان فوق‌العاده از کوه و سرباز و برف نوشته. در مورد آدم‌هایی که اسیر دست طبیعت خشن و طالع تاریک اون شدند. اسیر مافوق‌هایی از جنس همین طبیعت.


نوشته شده در : یکشنبه 1 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

ویلن سل

دشت بی انتهای برگشت از تبریز هم پر از برفه. مثل کویر ساکته. ولی برف موزون تره، غمگین تره و پیر تر. cello suite 1 باخ موسیقی آتشین ذهنم شده از حس تماشای برف بی انتها بر دامن دشت صاف با پستی و بلندی های کوچک و بزرگ، کوه عزیز و استوار در پشت همه‌ی این‌ها و آسمان در انتها. اگر در این زمانه چیز مقدسی وجود داشته باشه، بی‌شک همون موسیقی باخ هستش.


نوشته شده در : یکشنبه 1 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

لباس غواصی و پروانه‌

در حال عبور از گردنه صائین برف‌گرفته و فوق العاده زیبا (به‌واقع تا به‌حال این‌قدر زیبا ندیده بودمش) به موسیقی متن فیلم The Diving Bell and the Butterfly گوش میدم. یاد تصاویر زیبای فیلم (با فیلمبرداری بی‌نظیر یانوش کامینسکی) عمیقا منو تحت تاثیر قرار می‌ده. موسیقی این حسو داره که اگه این آخرین صدایی باشه که می‌شنوی یا آخرین تصویری باشه که می‌بینی چه‌کار می‌کنی؟, و پاسخ‌ می‌ده: لازم نیست کاری بکنی، لذت ببر!

(و پیانو ادامه می‌دهد در حالی‌که چشمانت بسته شده‌اند...)


نوشته شده در : دوشنبه 25 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

خواب تلخ

خواب تلخ محسن امیر یوسفی رو چند ساعت پیش دیدم و به جرات میشه گفت که یکی از بهترین کمدی های تاریخ سینمای ایرانه. کاری که امیریوسفی تو این فیلم و در نهایت تعجب بیش از 12 سال پیش انجام داده رو تو هیچ کارگردان نسل دوم و سوم خودمون ندیدم. یه شاهکار بی نظیر که اگر این قدر به خودش و سازنده اش ظلم نمی شد، بیشتر از این ها در موردش می شنیدیم.
به هر حال یکی از مهم ترین کارهای هر سینما دوستی در شرایط فعلی اینه که این فیلمو ببینه.


نوشته شده در : جمعه 22 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

کنارم بمان

Stand by Me (1986) با این که فیلم بیش از اندازه زیبایی هست ولی بیش از هر چیز با بازی خیلی عالی ریور فینیکس عزیز به یادم خواهد ماند.


نوشته شده در : چهارشنبه 20 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

از کتاب ضد روزمره‌گی های یک عاشق ناشناس

تو هوای سرد شهرشون پسری داره راه میره و کاپشن ضخیمی پوشیده، از جایی که ما می‌بینیم سیم‌‌ های هندزفری‌ اش معلومه. به‌خاطر موسیقی‌ ای که داره می‌شنوه غرق در شور و عشقه و این تو چهره‌اش نمایانه. هر از چندگاهی با قسمتی از ترانه که بلده، لب می‌زنه. دختری رو می‌بینه که شبیه خودش لباس پوشیده و خودشو پوشونده و سیم هندزفری‌ اش معلومه. بهش لبخند می‌زنه و بعد رد میشه. دختر هنوز وایستاده جایی که بوده. بر می‌گرده تا صداش کنه ولی از پسره اثری نیست...

یک سال می‌گذره و دختره هنوز تو فکر همون غریبه ای هست که سال قبل از اون دیده. دقیقه و ثانیه هم یادشه چه برسه به ساعت و روز. میره اون‌جایی که سال قبل دیدتش. میشینه رو زمین و منتظر می‌مونه. پسر دوباره میاد اون‌جا و دختر رو می‌بینه. چشم نمی‌زنه. می‌ترسه اگه چشماش رو ببنده یک سال دیگه هم بگذره و بازم اون لبخند و شور و عشق از دستش بره. پسر میاد کنارش میشینه. کلاه‌ دختر رو میده عقب. کلاه خودش رو هم همین‌طور. هندزفری دختر رو در میاره و هندزفری خودشو می‌ذاره تو گوش‌های دختره. دختره می‌خنده و پسر هم از این خنده خوش‌حال تر میشه... . چشماشو می‌بنده و گوش میده... . خیلی خوشحاله و این احساس گرم و شیرین رو دوست داره. ولی وقتی چشماشو باز می‌کنه. دوباره پسره رفته... . این بار اما قضیه فرق می‌کنه. از جایی که ما می‌بینیم دختره عشق (موسیقی) رو‌ پیدا کرده و بعد از این قضیه فرق می‌کنه. حتما فرق می‌کنه...



نوشته شده در : سه شنبه 19 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

Sing Street

بعضی وقت ها به این فکر می کنم که موسیقی حتی از سینما هم مهم تره. وجهه ای از موسیقی که خیلی برام عزیزه و باعث میشه بیشتر دوستش داشته باشم غیرقابل تفسیر بودنشه. یعنی شما می تونی با تحلیل های الکی به هرداستان و فیلمی گند بزنی ولی موسیقی رو نمیشه کاریش کرد. دلایل متعددی داره و نیازی به بحث راجع بهش نیست. فقط می خوام در مورد فیلمهایی حرف بزنم که اخیرا دیدم که موسیقی جزئ جدایی ناپذیرشون بود و عاشقانه دوستشون داشتم  به خصوص دومی. اولی Dazed and Confused (1993) فیلم بسیار زیبای ریچارد لینکلیتر هست که بسیار چسبید و دوسش داشتم. تقریبا تمام صحنه های فیلم موسیقی دارند و عنصر حیاتی فیلم همین موسیقی هاست. مورد دوم که عمده تاکید من روی اونه Sing Street (2016) جان کارنیه. جزو فیلمهایی هست که من دوس دارم بغلشون کنم، از بس که دوست داشتنی اند (In the Mood for Love و Lunchbox تو همین دسته اند). توصیه من برای کسایی که موسیقی دوس دارند و فیلمهارو به قصد لذت بردن می بینند نه چیزای دیگه -که اصلش هم همینه- اولین پیشنهادم این فیلمه، یعنی حتی اگه لازم باشه که زندگی رو تعطیل کنی، این کارو بکن و این فیلمو ببین. این قدر آدمو رو پر از عشق می کنه، پر از حس زندگی می کنه که از این همه آدما و کارای متظاهرانه الکی رها میشی. مثل قدم زدن حین مستی توی هوای سرد سرد سرد شهر خودمون.

پ.ن: فیلم یه ترانه داره به اسم Up که عالیه


نوشته شده در : سه شنبه 19 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

عروسی خوبان

عروسی خوبان محسن مخملباف به لحاظ زیبایی شناسی بسیار غنی و چشم نواز است. به خاطر شگردهای روایی خاص، مدرن و دور از کلیشه عمل می کند (سکانسی که پلیس، شخصیت اصلی فیلم را به علت عکاسی حین شب در محلات پایین شهر مورد مواخذه قرار می دهد و خود مخملباف  به جلوی دوربین می آید و با پلیس ها صحبت می کند). مهم ترین ضعف اثر از نظر من رویکرد نسبتا شعاری و تک بعدی فیلمنامه در برخی صحنه هاست که در بعضی مواقع باعث فاصله گرفتن بیننده از آدم های فیلم می شود که به نظر، اگر به لایه های زیرین اثر منتقل می شد احتمالا با اثر ماندگارتری طرف می شدیم (هرچند به خاطر زیبایی شناسی خاص فیلم این لحظه ها زیاد توی ذوق نمی زنند). البته شاید این نگاه تلخ، کاملا از روی آگاهی بوده است و قصد کارگردان در آن سال های پایانی دهه 60 شکل دادن نقدی بر فرایند توسعه و تغییر  سیاست های اقتصادی و نیز تغییر سبک زندگی در کشور بوده است. در واقع با این رویکرد شبه مستند وار و ناتورالیستی، فیلمساز به شکلی قصد تاکید بر مشکلاتی دارد که در اطراف مردم در حال رخ دادن است. به هر حال این فیلم مطمئنا ارزش دیده شدن و تاکید بیشتر را دارد.


نوشته شده در : جمعه 15 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

بهترین موسیقی دنیا

به طرز عجیبی شیفته ی فولک/دوم متال شدم. البته این از خیلی قبل تر شروع شده بود.  از Empyrium و بعد از سال ها رسید به Uaral. از بهار 96 بود که عاشق Uaral شدم. منی که در بهترین حالت 10 روز بیشتر نمی تونستم یه آهنگ رو گوش بدم تا الان 9 ماهه که درگیر Uaral ام و نمی تونم ازشون دست بردارم. این سبک بی نظیره و Uaral بهترین گروه این سبکه. یکی از دلایلی که اینارو بیش از Empyrium  دوس دارم شاید به خاطر احساسی تر بودن آهنگاشون باشه. به هر حال اینا ریشه ی آمریکای لاتین دارن و اونا اروپایی اند.
این 5 تا آهنگشونو دیوانه وار دوست دارم
...Lamentos
Surrendered To The Decadence (Parte 2)
Eterno En Mi
Acidal
Eternal Beauty Of Trees
و البته همه آهنگ های دیگه شون رو به همه ی آهنگ های دنیا ترجیح میدم


نوشته شده در : چهارشنبه 29 آذر 1396  توسط : سامان .    نظرات() .