تبلیغات
خداحافظی طولانی

امروز:

یک مرد مجرد

فیلم تام فورد ((2009) A Single Man) کیفیت عجیب و شگفت انگیزی داشت. عاشقانه‌ای بسیار عجیب و قدرتمند با بازی فوق شاهکار کالین فرث که کاملا قواعد بازی تو سینما رو می‌دونه و اصلا تئاتری بازی نمی‌کنه (متاسفانه اوراکت بازی کردن مد شده و بازی خوب تلقی میشه این روزها) و درد اش رو اون‌قدر درونی می‌کنه که از پس هر نگاهش میشه غصه رو تو وجودش لمس کرد. کارگردانی خوب‌ و موسیقی عالی، همه‌ی این‌ها دلایلی هستند برای تماشای اولین فیلم تام فورد که به نظرم بهتر از فیلم‌ دوم‌اش یعنی حیوانات شب‌گرد ((2016)Nocturnal Animals) هست.

فیلم‌های تام فورد آدم‌های تنهایی رو نشون میده که عشقی رو از دست دادن و با زندگی جدیدشون نمی‌تونند کنار بیان.


نوشته شده در : یکشنبه 22 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

به کام عاشقای بی‌مزار ...

دوستی داشتم که مدتی شبیه جوکر (بتمن- کریستوفر نولان) راه می‌رفت. یه مدت بعد شبیه جک اسپارو (دزدان دریایی کارائیب - گور وربینسکی) راه رفت. بعد از اونا شبیه آرتور و فرانز و حتا اودیل (گروه از هم جدا - گدار) راه می‌رفت. بعدش هم چند شخصیت دیگه اضافه شد آخرش هم همشو باهم قاطی کرد و راه رفتن براش خیلی سخت‌ شد.

این روزا من هم این‌جوری شدم. اوایل مثل چارلی کولر (به پیانیست شلیک کنید- فرانسوا تروفو) یه مدت شبیه راکی (راکی- جان جی اویلدسن) راه می رفتم. بعدش شبیه فردی (مرشد- پل تانس اندرسون) راه رفتم. بعدش این دایره اون قدر گسترده تر شد که دیگه راه رفتن خودم یادم رفت.

این روزا خیلی دارم در این مورد فکر می‌کنم. پیدا کردن یه زبان سینمایی مختص خودت و شهر محل زندگیت خیلی سخته. برای خودم که یه جورایی تغییرات خلقی زیادی تجربه می‌کنم، این شهر گاهی خیلی کنده (دور- نوری بیلگه جیلان), گاهی تنده (فایت کلاب- دیوید فینچر), گاهی سرد و نفوذ ناپذیره (بلید رانر- ریدلی اسکات). تو ذهنم گاهی چیزایی خاص شکل می‌بنده (او-اسپایک جونز و درخشش ابدی ذهنی بی آلایش- میشل گوندری) ولی شهر ما تا این اندازه رمانتیک نیست و نمیشه صحنه‌هایی مثل صحنه‌ای که واکین فینیکس تو فیلم او عکس می‌اندازه (با موسیقی بی‌نظیر آرکید فایر) یا صحنه‌ای که جول و کلمنتاین روی یخ ها دراز کشیدند رو درآورد.

فیلم‌ها ( و موسیقی ها، خوشبختانه) هر قسمتی از وجودم رو پر کردند و به جای زبان دارم با تصاویر صداها فکر می‌کنم. به هر حال وقتی فیلم‌های عجیب غریبم رو ساختم به جای فکر و منطق، توش پر خواهد بود از تاریخ‌های سینما (گدار) و بازنمود اون‌ها از فیلتر ذهنم.

پی نوشت۱: خیلی صحنه‌های دیگه هم حتمن خواهند بود. از عشق با حیای آقای چو به خانم سو و دوربین خجالتی وونگ کار وای (در حال و هوای عشق) تا نمای آخر هیچکاک از صورت نورمن بیتز (روانی) تا دری که دوربین فورد (که وسترن می‌سازه), عمو ایتن رو نشون می‌ده (جویندگان) و البته سکانسی که بنی سر آلفردو گارسیا رو میاره و ال خفه رو می‌کشه (سر آلفردو گارسیا را بیارم بیاورید).

پی نوشت ۲: صحنه‌ی چرخش آسیاب بادی روزی روزگاری غرب- سرجو لئونه و جایی برای پیرمردها نیست- برادران کوئن) هم یادم رفت ولی حتمن یه لانگ شات خوشگل ازش کنار گذاشتم.


نوشته شده در : یکشنبه 22 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

جمعه ۲۰ بهمن

عصر یه روز پاییزیه. من رو صندلی عقب ماشین نشستم و آفتاب کم جون پاییزی که به طرزی عجیب نور بیشتری داره رو صورتم می تابه. ۱۰ روز به رفتن باقی مونده و ترجیح میدم به جای گوش کردن به صحبت این و اون، آفتاب رو تماشا کنم و موسیقی گوش بدم. اول‌های مسیر به خاطر ساختمون های شهر، نور آفتاب بریده بریده رو صورتم میوفته. مث فیلمی هست که یه صحنه‌ی بد یا یه دیالوگ اشتباه کل حسی رو که گرفتی خراب می‌کنه. کم کم داریم به خروجی شهر نزدیک میشیم و همون موقع که آفتاب آخرین زورشو می‌زنه ساختمون های بلند تموم میشن و نور کامل میوفته رو صورتم. تو ذهنم تصویر دستگاه نوار قلب نقش می بنده که تبدیل میشه به یه خط صاف و صدای بوق ممتد. کم کم این صدا و تصویر محو میشن و یه آهنگ از evening mode پخش میشه، آهنگ low. چقد خوبه! یه حس رهایی ابدی داره. گوش میدم تا وقتی این آفتاب رو صورتم بیوفته تا وقتی که بتونم بشنوم تا وقتی که این حس خوب از بین نره تا وقتی که تکونم بدن و بگن رسیدیم...


نوشته شده در : شنبه 21 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

جشنواره فیلم فجر ۹۶، بخش سوم: تنگه ابوقریب یا فیلم خنثای خنثای خنثا

از بهرام توکلی انتظار این نمی رفت که فیلم دفاع مقدس بسازد و این برای شخص من خیلی عجیب بود. با این حال فیلمی که ساخته شده اثر چندان بدی هم نیست. هر چند به شخصه با یک دید منفی (ترکیب این فضا و توکلی) انتظار اثری شعاری تر را داشتم ولی کارگردان توانسته از حجم شعارها به جهت پیش برد داستان کم بکند.
مهم ترین مشکل فیلم در وهله ی اول مربوط به شروع فیلم است که 4 شخصیت اصلی به ما معرفی می شوند. این معرفی نه چندان خوب نوشته شده و نه چندان خوب اجرا شده است. سکانس طولانی و خسته کننده است و علاوه بر این بین بازیگرا چیزی شکل نمی گیرد. انگار هر کدام به ساز خودش می رقصد. در وهله ی دوم بازی حمیدرضا آذرنگ بسیار اغراق آمیز و به اصطلاح اور اکت شده است. با کمی سخت گیری امیر جدیدی هم بازی نسبتا اغراق آمیزی ارائه کرده است. بعضی از قسمت های فیلم خسته کننده از آب درآمده و پایان فیلم کمی باسمه ای شده است. ولی از همه ی این ها که بگذریم سکانس درگیری در تنگه خیلی حوب از آب درآمده است. هرچند مایه های اسلشر و خون و خون بازی کمی ارزش دریافت حسی بیننده را حقیر می کرد.
در کل به نظرم با اثر متوسطی طرف هستیم که فکر نکنم فروش چندانی هم داشته باشد.

پی نوشت: یکی از تلاش هایی که توکلی برای شخصی کردن فیلم انجام داده بود، اجرای یک پروژه ضدجنگ در طی فیلم بود که از طریق برخی دیالوگ ها و صحنه ها در فیلم وجود داشت که این مایه ی انسان دوستانه را از توکلی انتظار داشتم، ولی نتیجه به نظرم باعث خنثی تر شدن اثر (به جای تاثیرگذاری حسی) شده بود.


نوشته شده در : چهارشنبه 18 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

جشنواره فیلم فجر ۹۶، بخش دوم: لاتاری یا لذت بی انتهای انتقام

لاتاری موضوع تکراری ای دارد و این شاید در نگاه اول دلیلی برای پس زدن برخی تماشاگرها بشود ولی از لحاظ فرمی به نظرم فیلم خوب و قابل دفاعی ست. استفاده از نوع فیلمبرداری دوربین رو دست (خودم چندان با دوربین رو دست الفتی ندارم) در بیش تر قسمت های فیلم به خصوص در قسمت تهران موفقیت آمیز می باشد. آن تنشی که فیلمبرداری در آن نماهای تنگ به بیننده القا می شود مشابه حسی هست که شخصیت های فیلم تجربه می کنند. ولی متاسفانه این ترفند در قسمت دبی فیلم در نیامده است. فضای آرام و کم جمعیت دبی باعث شده که این نماها تنشی نداشته باشند. البته مشکل عمده قسمت دبی این است که کمی طولانی تر از حد معمول شده و حس کل اثر را خدشه دار می کند. هر چند پایان نسبتا خوب فیلم اجازه نمی دهد که این نیمه دوم کار فیلم رو یکسره بکند. در انتها، لاتاری فیلمی بود که دوست اش داشتم و از تماشایش لذت بردم.
موضوع دیگر درباره ی فیلم این که اکثر نقدهایی که این روزها در مورد این فیلم خواندم بر می گشت به سازنده اثر و سفارشی بودن و این ها که به نظرم بیهوده ترین بحث ها در سینما به همین موضوعات مربوط هستند. چون هیچ ربطی به خود فیلم ها ندارند و همان طور که همه می دانند این فیلم ها هستند که باقی می مانند... و خوشبختانه نه منتقدان!

پی نوشت 1 : نظر شخصی ام نسبت به کار مهدویان در زمینه میزانسن مثبت است. معتقدم مهدویان دارد یه سبک شخصی و خود ویژه را در ساخت فیلم های اجتماعی پایه گذاری می کند. سبکی متفاوت از جنس سینمای روستایی و فرهادی. امیدوارم همین مسیر را ادامه بدهد و ما را با ساخته های جان دار و پر جنب و جوش همچنان شگفت زده کند.
پی نوشت 2 : تم مورد علاقه ی من در سینما تم فوق العاده جذاب انتقام است و تماشای اثری با مایه های فیلم-نوآر همیشه برای من تجربه ای لذت بخش بوده است. دیدن قهرمانانی که در پی هدف شان تا دم مرگ پیش می روند لذتی بی انتها دارد...


نوشته شده در : سه شنبه 17 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

جشنواره فیلم فجر ۹۶، پیش در‌آمد و بخش اول: مصادره یا لات تگزاسی‌الاصل

با خودم قرار گذاشتم که چند تا از فیلم‌های جشنواره امسال رو تماشا کنم. در مورد هر کدوم چندخطی خواهم نوشت.

مصادره؛ نهنگ عنبر n. مثلا کمدی ای که تمام نقاط ضعف فیلمی متوسط مثل نهنگ عنبر رو داره و تمام نقاط قوت اش رو حذف کرده. خنده‌دار نیست. حداقل برای من که خنده‌دار نبود و بعضی مواقع به شدت سخیف میشه، البته نه به اندازه‌ی اکسیدان. هرچند اکسیدان انرژی بیشتری داشت و یک دست تر بود. ارجاعات سیاسی مسخره و مبتذل داره. متاسفانه کارگردان های ما متوجه نیستند که با ربط دادن یه تعداد تصویر ( که هنوز سینما نشدن) به اختلاس, نمیشه کمدی سیاسی ساخت. فیلم باید اول داستانش را خوب و خنده‌دار تعریف کنه و بعد اگه زورش را داشت سیاسی بشه. به نظر میاد که بودجه زیادی هم براش صرف شده که می‌شد باهاش به ۱۰ تا کارگردان فیلم اولی فرصت ساخت فیلم داد.

در کل بی ارزش

پی نوشت: متاسفانه وقتی تو فیلمی همه‌چیز بد‌ باشند نمیشه از بازیگران ایرادی گرفت. ولی درباره‌ی بازی بد مهران احمدی (که کارگردان فیلم هم هست) باید توضیحی بدم. یکی از بدترین بازی های عمر احمدی که نه تیپ و قیافه خنده‌داری داره نه حتا شخصیت‌اش ساخته میشه. علاوه‌ بر تمام این‌ها انگلیسی را هم خیلی بد حرف می‌زنه. با لهجه‌ی خیلی ضعیف و تابلو که بیشتر به بچه سوسول های بالاشهری تازه مهاجر کرده می‌خوره تا لات تگزاسی‌الاصل!



نوشته شده در : یکشنبه 15 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

Ikiru

کلمات بیشتر وقت ها قدرت بیان چیزی که تو سر آدم می گذرد را ندارند. به قول آن دوست مان: ما در دنیای زبان اسیر هستیم. ولی تصاویر بعضی وقت ها می توانند در این دنیا رسوخ کنند و لحظاتی رو آشکار کنند. از طریق دوربین مثلا آکیرا کوروساوا. در فیلم Ikiru (زیستن) ما با مردی مواجه ایم که سرطان دارد و به روزهای آخر زندگی اش نزدیک می شود. یک کارمند ساده شهرداری که به توصیه اطرافیان سعی می کند که این عمر باقی مانده را خوش بگذراند (این یکی از معمول ترین توصیه اطرافیان در باب زندگی هست، حتا وقتی سرطانی در کار نیست). بعد از آن ما این شخصیت را در می خانه ها و دیسکو ها در حال نوشیدن و تماشا می بینیم. ولی دوربین کوروساوا به شکلی عجیب حتا این رقاص ها را به ما نشان نمی دهد (در این صحنه نگاه خیره ی شخصیت اصلی به این دخترها به شکلی مقطعی نشان داده می شوند و این شاهکار کوروساواست). ما این خوشی ها را باور نمی کنیم. در یکی از این پرسه زنی های بی هدف این شخصیت با زنی جوان آشنا می شود که درباره ی لذت ساختن با او حرف می زند. این که از پوچی این دنیا با آفریدن فرار می کند (دختر در کار تولید عروسک است). و این جاست که با یک روایت بی نظیر مواجه می شویم. فورا به صحنه ی مراسم ختم شخصیت اصلی کات می شویم و صحبت های کارمندان آن اداره را می شنویم. این روایت بی نظیر و درست سینمایی یکی از شاهکارهای متعدد کوروساوا ست. لذت چیزی که بعد و در حین این سکانس می بینیم با کسانی است که فیلم رو تماشا خواهند کرد...
حالا احساس می کنم که دنیای این روزای من خیلی شبیه به این طرح کوروساواست. که چیزی (هیچ چیز) در من حسی بر نمی انگیزاند. زندگی رقت بار شده و آدم ها معمولی تر و قابل پیش بینی تر از همیشه شدند. هیچ شوقی وجود ندارد. دنیا این روزها چیز تازه ای برای عرضه ندارد. زندگی بیشتر از قبل بی هدف تر و تکراری تر شده است.
شاید آفریدن بتواند تغییری ایجاد کند...



نوشته شده در : یکشنبه 15 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

Against Interpretation

کتاب علیه تفسیر سوزان سانتاگ که با ترجمه ی مجید اخگر و توسط انتشارات بیدگل منتشر شده، حاوی تعدادی از مقالات مربوط به نقد ادبی و سینمایی سانتاگ در اواسط دهه 1960 می باشد. بعد از مدتی دوباره کتاب را برداشتم و مقاله علیه تفسیر را (که چیزی حدود 15 صفحه است) خوندم و دوباره لذت بردم (برای فرم دوست هایی مثل من این مقاله حکم جواهر رو داره). این دفعه البته 2-3 تا مقاله دیگر این کتاب رو هم خواندم و دوست داشتم. اولی مقاله درباره ی سبک، دومی سبک معنوی در فیلم های روبر برسون (که به علت علاقه ام به برسون به خصوص دو فیلم محشر جیب بر و یک محکوم به مرگ گریخت، بسیار برام لذت بخش بود) و سومی گذران زندگی گدار. بقیه مقالات تقریبا به سینما مربوط نیستند و در حوزه نقد ادبی و نقد فرهنگی و ... جا می گیرند. برای کسایی که به فیلم ها به چشم آثاری فراتر از پیام های و محتواهای اخلاقی نگاه می کنند، خواندن این مقاله ها به شدت توصیه میشه.



نوشته شده در : پنجشنبه 12 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

Alien: Covenant

متاسفانه بیگانه: پیمان به اندازه ای ابلهانه بود که حتا نوشتن درباره ی این فیلم آزار دهنده است. پرومتئوس نسبت به این اثر به نظرم فیلم قابل قبول تری بود چون حداقل از لحاظ هندسه فیلم نامه آغاز و میانه و پایان متناسب، ساده و راضی کننده ای داشت و به نقطه ی اوج نسبتا منطقی ای می رسید، هرچند اتفاقات فیلمنامه غیر منطقی بودند، شخصیت ها نچسب بودند و بازی ها خوب نبودند. بسیاری از صحنه ها اجرای درستی نداشتند و به جای این که دلهره آمیز یا ترسناک باشند ابلهانه و خنده دار می شدند. از ریدلی اسکاتی که استاد خلق این گونه فضاها ست این اجرا مضحک بود. (مقایسه شود با فضای ساکت و پرسکون و دلهره آمیز (Alien (1979 و ریتم درست فیلم در نسبت با فضا و فیلمنامه اثر و صد البته بازی خوب بازیگران)
بیگانه:پیمان حتا روایت داستانی درست درمانی هم نداشت. شخصیت ها بد طراحی شده بودند. رفتارهاشان غیر منطقی بود و برای پرکردن خلا ها چند رابطه ی عشقی خام و بی دلیل بین شخصیت ها شکل داده بودند. روبرو شدن دو روبات که آن قدر از لحاظ اجرا بی حس و بد بود که در لحظاتی کمیک و خنده دار می شد. سکانس درگیری دوباره با بیگانه در سفینه مادر نه لزومی داشت و نه منطقی و نه از لحاظ اجرا چنگی به دل می زد.
انتخاب نامناسب کاترین واترستون که حتا زنده ماندنش در انتهای فیلم با توجه به روند فیلم نامه منطقی نبود (نه چندان باهوش بود و نه چندان قدرتمند و شجاع). بازی یک دست سیگورنی ویور با بازی کاترین واترستون مقایسه بشه! (البته نقش فیلم نامه را نمیشه نادیده گرفت)
متاسفانه تا این جا بدترین بیگانه ای که دیدم.


نوشته شده در : دوشنبه 9 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

بیگانه

در یکی از صحنه های فیلم بیگانه: رستاخیز (فیلم چهارم) ریپلی کلون شده که بعد از 200 سال دوباره ساخته شده، در قامت کلون شماره 8 به کلون های قبلی بر می خورد و همه ی 7 نمونه قبلی را از نزدیک می بیند. کابوس گویا پایانی ندارد. این بهترین تصویر برای نشان دادن کابوس بی پایان ستوان ریپلی در مجموعه فیلم های بیگانه است. شخصیتی که سیگورنی ویور نقش اش را بازی کرده حالا دیگه جزو محبوب ترین شخصیت های عمرم شده است. این شخصیت خشم درونی و تنهایی خاصی نیاز داشته که ویور به زیبایی از پس ساخت این حس ها بر آمده است. فضای ناامن و افسرده کننده و عجیب و غریب و کابوس بی پایان ریپلی که هر بار به طریقی زنده می ماند تا آخر این کابوس رو ببیند و خوشبختانه (متاسفانه) هر بار زنده می ماند. مجموعه فیلم های بیگانه بدون شک بهترین فیلم های دنباله داری هستند که تا حالا ساخته شدند. هر چند فیلم ها رفته رفته ضعیف تر شدند ولی وقتی به کسایی که این فیلم ها را ساختند -به این ترکیب عجیب و غریب- نگاه می کنم دیدن اسم این کارگردان ها لذت خاصی در من به وجود میاورد. ریدلی اسکات(1979)، جیمز کامرون(1986)، دیوید فینچر(1992) و ژان پیر ژونه(1997). تجربه تماشای این 4 تا فیلم بدون شک جزو لذت بخش ترین تجربه های دیدن فیلم های دنباله دار خواهد بود و همیشه تو ذهنم اثرش رو باقی خواهد گذاشت (به خصوص بعد از چرت و پرت های مارول و دی سی). هر کس فیلم رو به سبک خودش ساخته و این جزو زیبایی های این مجموعه است. فضای افسرده کننده و وحشتناک ریدلی اسکات با اکشن بی نظیر و نفس گیر جیمز کامرون و فضای آخرالزمانی و خشن دیوید فینچر و البته طراحی صحنه و لباس خاص و فانتزی های عجیب و غریب با شخصیت های فرعی گرم  ژان پیر ژونه.
گویا قسمت بعدی اش رو نیل بلومکمپ قراره بسازه. چه چیزی بهتر از این؟ :))


نوشته شده در : شنبه 7 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

شب های کابیریا

جولیتا ماسینای عزیز باشه تو فیلمی از فدریکو فلینی، دیگه از سینما بیش تر از این چی می خوایم؟


نوشته شده در : سه شنبه 3 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

فال خون

الان دارم به in the morning گروه electric litany گوش میدم و به برف و تیرهای چراغ برق نگاه می‌کنم. یاد پدربزرگم می‌افتم. زمانی که ۶۵ سال پیش می‌خواسته بره سربازی، از یکی پرسیده که پاسگاه کجاست و او گفته که تیرهای چراغ برق رو دنبال کن و پدربزرگ هم تیرهای چراغ برق رو دنبال کرده تا جایی که در خارج شهر به اون پاسگاه می‌‌رسیده و اون‌جا در واقع آخرین جایی بوده که برق داشته. تصور کردن یه جوون ۱۸ ساله با کوله‌ای بر دوش و لباس سربازی تو اون زمستون‌ های عجیب و غریب قدیم آذربایجان حس انزوا و غم رو بهم دیکته می‌کنه. این که چه چیزایی از پدربزرگم تو وجود منه و این داستان هم‌چنان قراره تکرار بشه. چرا این داستان این‌جا و تو این لحظه به ذهنم میاد؟ دقیق نمی‌دونم. برف و سربازی و اسفند این روزها به مهم‌ترین کلیدواژه های ذهنم تبدیل شدن. تصوری که دارم شبیه داستان بی‌نظیر فال خون داود غفارزادگان هستش. هم‌شهری سابق ما که یه داستان فوق‌العاده از کوه و سرباز و برف نوشته. در مورد آدم‌هایی که اسیر دست طبیعت خشن و طالع تاریک اون شدند. اسیر مافوق‌هایی از جنس همین طبیعت.


نوشته شده در : یکشنبه 1 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

ویلن سل

دشت بی انتهای برگشت از تبریز هم پر از برفه. مثل کویر ساکته. ولی برف موزون تره، غمگین تره و پیر تر. cello suite 1 باخ موسیقی آتشین ذهنم شده از حس تماشای برف بی انتها بر دامن دشت صاف با پستی و بلندی های کوچک و بزرگ، کوه عزیز و استوار در پشت همه‌ی این‌ها و آسمان در انتها. اگر در این زمانه چیز مقدسی وجود داشته باشه، بی‌شک همون موسیقی باخ هستش.


نوشته شده در : یکشنبه 1 بهمن 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

لباس غواصی و پروانه‌

در حال عبور از گردنه صائین برف‌گرفته و فوق العاده زیبا (به‌واقع تا به‌حال این‌قدر زیبا ندیده بودمش) به موسیقی متن فیلم The Diving Bell and the Butterfly گوش میدم. یاد تصاویر زیبای فیلم (با فیلمبرداری بی‌نظیر یانوش کامینسکی) عمیقا منو تحت تاثیر قرار می‌ده. موسیقی این حسو داره که اگه این آخرین صدایی باشه که می‌شنوی یا آخرین تصویری باشه که می‌بینی چه‌کار می‌کنی؟, و پاسخ‌ می‌ده: لازم نیست کاری بکنی، لذت ببر!

(و پیانو ادامه می‌دهد در حالی‌که چشمانت بسته شده‌اند...)


نوشته شده در : دوشنبه 25 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .

خواب تلخ

خواب تلخ محسن امیر یوسفی رو چند ساعت پیش دیدم و به جرات میشه گفت که یکی از بهترین کمدی های تاریخ سینمای ایرانه. کاری که امیریوسفی تو این فیلم و در نهایت تعجب بیش از 12 سال پیش انجام داده رو تو هیچ کارگردان نسل دوم و سوم خودمون ندیدم. یه شاهکار بی نظیر که اگر این قدر به خودش و سازنده اش ظلم نمی شد، بیشتر از این ها در موردش می شنیدیم.
به هر حال یکی از مهم ترین کارهای هر سینما دوستی در شرایط فعلی اینه که این فیلمو ببینه.


نوشته شده در : جمعه 22 دی 1396  توسط : سامان .    نظرات() .